🌴🕋🕌 3⃣5⃣زندگانی پیامبر اسلامﷺ ﴿۵۳﴾ مخالفت قوم و مهربانیهای ابوطالب: هنگامی که رسول اکرم ﷺ «معبودان…
انتشار: 2026/08/05 07:38 UTCدریافت: 2026/08/08 03:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 03:10 UTC
🌴🕋🕌 3⃣5⃣زندگانی پیامبر اسلامﷺ ﴿۵۳﴾ مخالفت قوم و مهربانیهای ابوطالب: هنگامی که رسول اکرم ﷺ «معبودان آنها را مورد نکوهش قرار داد، آنان دیگر تحمل نکردند و بر مخالفت و دشمنیاش کمر بستند، اما «ابوطالب» بر آنحضرت ﷺ مهربان شد و به دفاع و حمایت از وی برخاست…🌴🕋🕌4⃣5⃣زندگانی پیامبر اسلامﷺ ﴿۵۴﴾نمونهای از شکنجهها و آزار مسلمانان توسط قریش: «رسول اکرم ﷺ بعد از مذاکره با «ابوطالب» به دعوتش ادامه داد ۔ «قریش» قدرت نداشتند به او و «ابوطالب» تعرض کنند، ناچار آتش خشم خود را بر کسانی که مسلمان شده بودند و مدافعی نداشتند، فرود میآوردند ۔ هر قبیلهای علیه کسانی که از میان آنها مسلمان شده بودند وارد عمل شد بدین طریق که مسلمانان را محبوس کرده، با ضرب و شتم و گرسنگی و تشنگی و گرمای شدید «مکه» شکنجه میدادند ۔«بلال حبشیؓ» را آقای او، «امیه بن خلف» در گرمای سخت بیرون برده، بر پشت میخواباند و دستور میداد تا سنگ بزرگ و داغی بر سینهاش بگذارند سپس رو به او میکرد و میگفت: باید به همین صورت شکنجه شوی تا اینکه به همین حالت جان بسپاری و یا از اعتقاد به «محمد» برگردی و «لات» و «عزی» را پرستش کنی، ولی «بلالؓ» در برابر آنهمه شکنجه و آزار قاطعانه میگفت: «أَحَدٌ، أَحَدٌ»- یعنی خدا یکی است و هرگز به آیین شرک و بت پرستی بر نمیگردم۔(¹) روزی «ابوبکر صدیقؓ» از کنار «بلالؓ» رد شد ۔ وقتی این منظره را دید به «امیه» غلامی سیاه پوست و نیرومندتر از «بلالؓ» داد و «بلالؓ» را از او گرفته، آزاد نمود۔ (²)«بنی مخزوم»، «عمار بن یاسرؓ» را با پدر و مادرش (که همگی مسلمان شده بودند) هنگام گرمای ظهر بیرون میآوردند و در ریگهای داغ «مکه» میخواباندند، حضرت رسول اکرم ﷺ از کنار آنها میگذشت، آنان را به صبر و استقامت توصیه میکرد و میفرمود: «صَبْرًا آلَ يَاسِرٍ! مَوْعِدُكُمْ الْجَنَّةُ» «ای خاندان «یاسر»! صبر و شکیبایی پیشه گیرید، جایگاه شما بهشت است۔» مشرکین مادر «عمارؓ» را شهید کردند، اما او همچنان بر اسلام استقامت داشت ۔(³)«مصعب بن عمیرؓ» یکی از جوانان «مکه» بود، در جوانی و جمال نظیر نداشت، پدر و مادرش او را خیلی دوست میداشتند، مادرش ثروتمند بود، بهترین و زیباترین لباسها را به او میپوشانيد ۔ بهترین عطرها را استفاده میکرد ۔ کفشهای خضرمی (که بهترین نوع کفش بود) به پا میکرد حضرت رسول اکرم ﷺ نام او را میگرفت و میفرمود: من در «مکه» خوش قیافهتر و از نظر لباس خوش منظرتر و متنعمتر از «مصعب بن عمیرؓ» ندیدهامبه «مصعب بن عمیرؓ» خبر رسید که رسول اکرم ﷺ در «دار ارقم بن أبی الارقم» به سوی اسلام دعوت میدهد ۔ «مصعبؓ» خود را آنجا رسانده، به آنحضرت ﷺ ایمان آورد و مسلمان گردید ۔ او اسلام خود را از ترس مادر و قومش کتمان میکرد ۔ مخفیانه خدمت رسول اکرم ﷺ آمد و رفت داشت ۔ روزی «عثمان بن طلحه» او را دید و مادر قومش را خبر داد ۔ آنها او را گرفته، زندانی کردند ۔ حضرت «مصعبؓ» تا زمان هجرت به «حبشه»، در زندان ماند، بعد از اینکه آزاد شد، به سرزمین «حبشه» هجرت نمود، سپس به همراه مسلمانان برگشت، در این زمان حالتش تغییر خورده بود، مادرش وقتی تنگدستی و پریشان حالی او را دید، از سرزنش وی دست کشید۔(⁵) عدهای از مسلمانان در تأمین بعضی از رؤسا و اشراف «قریش» بسر میبردند ۔ آنها از مسلمانان حمایت میکردند و نمیگذاشتند آسیبی ببینند ۔ از آنجمله «عثمان بن مظعونؓ» در امان «ولید بن المغيرهٔ» بسر میبرد، اما غیرتش به او اجازه نمیداد که در امان «ولید» بسر ببرد ۔ به همین دلیل امانش را رد کرد و گفت خواستم به غیر اللّٰه پناه نبرم، روزی با یکی از مشرکين به بحث و گفتگو پرداخت، مشرک عصبانی شده به چشم وی یک سیلی زد، که بر اثر آن چشمش آسیب دید، «ولید بن مغیره» در حالی که این منظر را تماشا میکرد، گفت: ای برادرزاده عزیز! قسم بخدا چشمت از چنین حادثهای محفوظ بود، در پناه مستحکمی بسر میبردی (اما آن را قبول نکردی) «عثمانؓ» گفت: قسم بخدا چشم سالم من نیز آرزو دارد که به خاطر خدا مانند چشم آسیب دیدهام دچار مصیبت گردد ۔ ای «ابوعبد شمس»! من همانا در پناه کسی بسر میبرم که از شما خیلی غالب و نیرومندتر است(⁶)وقتی «عثمان بن عفانؓ» اسلام آورد عمویش «حکم بن العاص بن امیه» او را گرفته با طنابها محکم بست و گفت: عجب! تو از آیین نیاکان خود بر میگردی و مذهب جدیدی را قبول میکنی ۔ سوگند بخدا ترا رها نمیکنم تا این که از این دین جدید بر نگردی ۔ «عثمانؓ» گفت: سوگند بخدا هرگز این دین را ترک نمیکنم و دست از آن نمیکشم، وقتی «حکم» قاطعیت و استقامت وی را دید، عاجز شده او را رها کرد ۔(⁷) «خباب بن الارتؓ» میگوید: «روزی مرا گرفتند، آتشی برایم روشن کرده مرا در آن انداختند، مردی پای خود را بالای سینهام قرار داد ۔ تا این که آتش با چربیهای پشت من خاموش شد» ۔ وقتی پشت خود را نشان داد، دیدند بر پشتش لکههایی همچون نشانههای برص (پیس) دیده میشودt.me/siratalrasool