خسته شد... ولی به خوبیِ تو شک نکردآنکه بین مرگ و زندگی مردّد استگرچه ساکت است؛ با تو حرف میزند:-خ…
انتشار: 2026/07/30 18:08 UTCدریافت: 2026/08/03 17:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 17:52 UTC
خسته شد... ولی به خوبیِ تو شک نکردآنکه بین مرگ و زندگی مردّد استگرچه ساکت است؛ با تو حرف میزند:-خانم جوان سلام! حال من بد است!-تا تویی حواسِ من به زخم و گریه نیستچشمهای تو دلیلِ بیحواسی است-فکر عشق باش و شعرِ بیخطر بگو!گرچه نان و آب و عشق هم سیاسی است!خواستم کنار تو پرندگی کنمما اگرچه خواستیم؛ آسمان نخواستغم رسید و دستهای من قلم شدندخواستم تو را بغل کنم... جهان نخواستسرنوشتِ شاعران غم و گلوله استبا کسی که مُرده است همقدم نشومن که سوختم... ولی به پای من نسوزعاشقت شدم ولی تو عاشقم نشو!در خیال فتح آشیانهام نباشدر حیاطِ من پرنده پر نمیزندساعتِ قدیمیام مناسب تو نیستقلبِ من شکسته... بیشتر نمیزندحیفِ بالهای کوچک و جوانِ تودرد کهنهی مرا گرفتهای به جانزندگیِ شاعران قشنگ و امن نیستروی بامِ خانهام نپر پرنده جان!حرفهای تلخ و زخمیِ مرا نخوانآن دهان برای بوسه است و خنده استخانمِ جوان به فکر کشتنم نباش!شعر ذره ذره مثل سمْ کشنده است...□پیرِمردِ تو پر از نیاز و خواهش استبا تو شعرِ من مریض و ناتمام نیستگرچه ساکتم... تو در پیِ گریز باشوحشیِ درون من همیشه رام نیست!...#حامد_ابراهیمپور@sheremehr🍃🌻