سخنِ عشقِ تو بی آن که برآيد به زبانمرنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم !گاه گويم که بنالم ز پريشانی…
انتشار: 2026/08/12 11:59 UTCدریافت: 2026/08/15 05:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:12 UTC
سخنِ عشقِ تو بی آن که برآيد به زبانمرنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم !گاه گويم که بنالم ز پريشانی حالمباز گويم که عيانست، چه حاجت به بيانم ؟!هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطرکه به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانمگر چنانست که روی منِ مسکينِ گدا رابه در غير ببينی ز درِ خويش برانم !من در انديشه آنم که روان بر تو فشانمنه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم!گر تو شيرين زمانی نظری نيز به من کنکه به ديوانگی از عشقِ تو فرهادِ زمانم !نه مرا طاقتِ غربت، نه تو را خاطرِ قربتدل نهادم به صبوری، که جز اين چاره ندانم!من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتمکه به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم !درم از ديده چکانست به ياد لبِ لعلتنگهی باز به من کن که بسی در بچکانم !سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدمکه به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم!#سعدی@shere_molavi


