این قصه « ما» عجب حکایتی دارد ؛ نه میتوانم بگویم چقدر دلتنگم،نه بهانهای برای شنیدنِ صدایت دارم.نه…
انتشار: 2026/07/31 15:43 UTCدریافت: 2026/08/16 00:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 00:02 UTC
این قصه « ما» عجب حکایتی دارد ؛ نه میتوانم بگویم چقدر دلتنگم،نه بهانهای برای شنیدنِ صدایت دارم.نه راهی برای همکلامی ات،نه یارای گفتن از احساسم را دارم، نه توانِ پنهان کردنش را.نه تابِ خط زدنت از خیالم را دارم، نه اختیارِ به دیدارت آمدن را.نه میتوانم از ویرانیِ نداشتنت بگویم، نه از وسعتِ دوست داشتنت...نه دلِ گذشتن از تو را دارم، نه جسارتِ به دست آوردنت را.نه سهمی از توام، نه مرا سهمِ خودت میخواهی.آبِ پاکیِ «نخواستن» را بر سرم ریختهای، ودیوارهای بلندِ منطق و استدلال را هم دورتادورِ خودت کشیدهای.هم از نزدیک شدنم میهراسی، هم در تمنای حضورمی.هم میخواهی از خواستنم بگویم، هم تا لب باز میکنم، پا پس میکشی.هم شعلهی این رابطه را سوسوزنان میخواهی، هم با زبانِ بیزبانی، باد بر آن میوزی.هم میخواهی که بگویم، هم با سکوتت، مرا از گفتن پشیمان میکنی.هم جسارتم را طلب میکنی، هم خودت اهلِ جسارت نیستی.هم در گریز از قضاوتی، هم تشنهی چشیدنِ طعمِ دوستداشتهشدنی.هم خودت حال و هوای عاشقی نداری، هم مهر و عشقِ مرا به جان میپذیری.هم در حصارِ امنِ مرزهایت پناه گرفتهای، هم انتظار داری من فاتحِ این مرزها باشم...نه پای ماندن در هوای تو را دارم،نه دلِ رفتن از خیالِ تو را.هم از عطش حضورت میسوزم،هم از سرمای فاصلهات میلرزم.نه میمانی که جهانم آرام گیرد،نه میروی که جانم آزاد شود… عجیبترین فصل این قصه این است:تو با نبودنت، تمامِ بودنِ مرا اِشغال کردهای؛و من برای داشتنِ تو، چارهای جز رها کردنت ندارم.تو بگو؛من در برابرِ این قصه پر تناقض باید چه کنم؟#شبنم_نادری #وقتی_که_شاعر_بودم شعر سپیدار@sher_sepidar


