*مثنوي شهادت در سروده حماسي▪️ علي اصغر شعردوست*«سبكبالان خراميدند و رفتند / مرا بيچاره ناميدند و رف…
انتشار: 2026/08/02 21:31 UTCدریافت: 2026/08/15 06:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 06:42 UTC
*مثنوي شهادت در سروده حماسي▪️ علي اصغر شعردوست*«سبكبالان خراميدند و رفتند / مرا بيچاره ناميدند و رفتند...» اين مثنوي، از همان مطلع، خواننده را در فضايي از سوگ و آرزو فرو ميبرد كه نه در شاعريتِ صرف، كه در تجربهاي زيسته ريشه دارد. قادر طهماسبي، متخلص به فريد، در ۹ شهريور ۱۳۳۱ در ميانه زاده شد و از نوجواني، شهرها را يكي پس از ديگري درنورديد؛ از زاهدان تا شيراز، از مشهد تا تبريز و تهران، و سرانجام اصفهان كه سالها زيستگاه او شد. اين جابهجاييهاي اجباري، به جاي آنكه او را از هويت خويش دور كند، چشمي باز و نگاهي چندسويه به او بخشيد؛ نگاهي كه بعدها در شعرش، هم از درد غربت و هم از عشق به وطن، تصاويري بديع آفريد. اما آنچه او را از بسياري از همدورههايش متمايز ميسازد، نه سفرهايش، كه نگاه تيزبينش به معناي حضور و غيبت است. در اصفهان بود كه ساواك، او را با اشعار تندش شناخت؛ و در همان اصفهان بود كه در26 سالگي، انقلاب را در آغوش گرفت و پس از آن، راهي جبههها شد. جنگ براي او صرفا يك ماموريت دفاعي نبود؛ تجربهاي بود كه در آن، شهادت را از نزديك ديد و آن را چون نردباني تصور كرد كه به آسمان ميرسد. حاصل اين تجربه، مثنوي ماندگار «شهادت» شد؛ منظومهاي كه در آن، مرگِ عاشقانه، نه پاياني بر حيات، كه آغازي بر وصالِ جاودان است.در اين منظومه، شهادت نه يك پايان كه نردبان آسمان است؛ راهي كه اگر باز باشد، به وصال ميرساند. اما شاعر، در اين مثنوي، در جايگاه كسي نشسته كه اسير و زخمي و بيدست و پا مانده و رفيقان با اسبهاي سپيد از كنارش گذشتهاند. اين، روايتِ كسي است كه نه براي مرگ، كه براي زندگي جاودانه، لحظهشماري ميكند و از اينكه نردبان را برداشتهاند، سوگوار است: «شهادت نردبان آسمان بود / شهادت آسمان را نردبان بودچرا برداشتند اين نردبان را؟ / چرا بستند راه آسمان را؟مرا پايي به دست نردبان بود / مرا دستي به بام آسمان بودتو بالا رفتهاي من در زمينم / برادر رو سياهم شرمگينممرا اسب سپيدي بود روزي / شهادت را اميدي بود روزيدر اين اطراف دوشاي دل تو بودي / نگهبان ديشب اي غافل تو بوديبگو اسب سپيدم را كه دزديد / اميدم را اميدم را كه دزديد؟» اسب سپيد در اينجا همان اميدِ ديرين است؛ اميدي كه دزديده ميشود و شاعر را با شرمگيني و دست خالي در ميان اين همه سوار، تنها ميگذارد. تعبيرهاي قادر طهماسبي در اين شعر، نشان از نگاهِ صريح و بيپرواي شاعري دارد كه هرگز از راستگويي خسته نميشود. او حتي در برابركساني كه شهادت را به بازي و كالا بدل ميكنند، خاموش نميماند. اين صراحت، ريشه در تجربهاي دارد كه طهماسبي در سالهاي جنگ و پس از آن، از نزديك لمس كرد؛ تجربهاي كه در آن، سوگ با فروش و حسرت با نفاق درهم آميخته بود. اين مثنوي در ادامه، از سوگِ حماسي به نجواي عرفاني تغيير جهت ميدهد. گويي شاعر كه با رفيقان و اسبهاي سپيد و نردبانهاي آسمان سخن داشته، اكنون با دل خود به گفتوگو نشسته است؛ دلي كه هم از شرم حضور ميگويد و هم از نوميدي از در بازميدارد. اين دوگانگي ميان خواستن و نتوانستن، ميان دست بر در زدن و شرم از كوبيدن، سراسر مثنوي را در فضايي از عرفان و حماسه به پيش ميبرد: «بكوب اي دل كه اينجا قصر نور است / بكوب اي دل مرا شرم حضور استبكوب اي دل كه غفار است يارم / من از كوبيدن در شرم دارمبكوب اي دل كه جاي شك و ظن نيست / مرا هرچند روي در زدن نيستكريمان گرچه ستارالعيوبند / گداياني كه محبوبند خوبندبكوب اي دل مشو نوميد از اين در / بكوب اي دل هزاران بار ديگر» در اين فراز، شاعر به دلش، نقشي محوري ميبخشد؛ دلي كه در عين حال كه محبوب است، گدا نيز هست. اين همان گدايي عارفان است كه از شرم به درِغفار ميروند و نوميد نميشوند. و در فراز پاياني، شاعر با لحني كه گاه به مناجات ميماند، از دلِ فولادين و آب شدن آن در آتش درد، سخن ميگويد. انگار كه تمام اين سوگ و شرم و اميد، در نهايت به شرمندگي ختم ميشود؛ شرمندگياي كه لطف است و بندگي را معنا ميدهد: «نمي دانم كه در سر اين چه سوداست / همين اندازه ميدانم كه زيباستخداوندا چه درد است اين چه درد است / كه فولاد دلم را آب كرده استمرا اي دوست شرم بندگي كشت / چه لطف است اين مرا شرمندگي كشت»🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost

