واقعا از گفتن این خاطره شرمسارم ولی میگم😂پارسال که رفته بودیم کربلا داشتیم با وحید میرفتیم تو حرمدی…
انتشار: 2026/07/20 07:11 UTCدریافت: 2026/08/01 00:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:06 UTC
واقعا از گفتن این خاطره شرمسارم ولی میگم😂پارسال که رفته بودیم کربلا داشتیم با وحید میرفتیم تو حرمدیدیم یه جا کلی ادم جمع شدنرفتیم یکم نزدیکتر دیدیم یه خانومه افتاده اون وسط گرمازده شده و از حال رفته بودحالا یه خانوم تقریبا چاق و چادری که پهن شده کف اسفالت رو تصور کنیدو هی حجم ادمایی که دورش بیشتر میشدن هم زیادتر میشدبعد نمیدونم لهجه عربی حرف میزدن خلاصه انگار زنگ زده بودن اورژانس بیاد من در اون لحظه واقعا کاش مغزمو از دست میدادم این کارو نمیکردمجمعیتو زدم کنارعصبی طور رفتم جلوگفتم دورشو خلوت کنیدبعد خودمو رسوندم به مصدومهمه فکر کردن من دکتری، پرستاری چیزیمداشتن نگاه میکردن چجوری میخوام عملیات احیا رو انجام بدمتا اینکه یهو این پنکه کوچولوعه رو از تو کیفم دراوردم گرفتم سمت زنه :))))واقعا شرم بر منفقط جوری که مردم داشتن منو نگاه میکردن...وحید که راهشو کج کرد رفت که یعنی من اصن نسبتی با ایشون ندارم😂😂