🔺بازی مرد دیوانه تا کجا پیش میرود؟دو ماه پس از امضای تفاهمنامه اسلامآباد، ایران بهطور رسمی از آ…
انتشار: 2026/07/18 14:25 UTCدریافت: 2026/08/07 18:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 18:35 UTC
🔺بازی مرد دیوانه تا کجا پیش میرود؟دو ماه پس از امضای تفاهمنامه اسلامآباد، ایران بهطور رسمی از آن خارج شد؛ هرچند عمر عملی این توافق از این هم کوتاهتر بود و از همان هفتههای نخست، با نقضهای متقابل و افزایش بیاعتمادی، عملاً کارایی خود را از دست داد.همزمان، یک مقام امنیتی ایران امروز هشدار داد: «اگر ایالات متحده امشب زیرساختهای حیاتی ایران را هدف قرار دهد، ایران نیز فرودگاههای دوبی و ابوظبی و بنادر فجیره و جبلعلی را مورد حمله قرار خواهد داد.»این هشدار، که پس از انفجار یکی از نیروگاههای اصلی برق کویت در حملات بامداد امروز ایران مطرح شد، نشان میدهد تهران احتمال گسترش دامنه درگیری را جدی میداند و میکوشد با ایجاد بازدارندگی، آمریکا و متحدانش را از پاسخ متقابل منصرف کند.گزارشها حاکی از آن است که اوضاع در کویت رو به وخامت گذاشته و دولت این کشور در آستانه اعلام وضعیت اضطراری قرار دارد. اگر این روند ادامه یابد، بحران از مرحله درگیریهای محدود عبور کرده و میتواند به بیثباتی گستردهتری در سراسر جنوب خلیج فارس بینجامد.در دور اخیر تنشها، امارات متحده عربی تا حد زیادی از حملات مستقیم ایران در امان مانده بود و حتی کوشید خود را از چرخه رویارویی نظامی دور نگه دارد. با این حال، قرار گرفتن نام دوبی، ابوظبی، فجیره و جبلعلی در فهرست اهداف احتمالی، نشان میدهد که تهران در صورت ورود مستقیم آمریکا به حمله علیه زیرساختهای ایران، دیگر میان کشورهای میزبان نیروها و تأسیسات آمریکایی تفکیکی قائل نخواهد شد.اهمیت این تهدید از آن روست که فرودگاههای دوبی و ابوظبی از بزرگترین مراکز ترانزیت هوایی جهان و بنادر جبلعلی و فجیره از مهمترین گرههای تجارت دریایی و انتقال انرژی میان آسیا، اروپا و آفریقا به شمار میروند. هرگونه اختلال در فعالیت این مراکز، تنها به امارات محدود نخواهد ماند، بلکه زنجیرههای تأمین، بازارهای انرژی، حملونقل دریایی و هوایی و اقتصاد جهانی را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.از این منظر، هشدار امروز تهران صرفاً تهدیدی علیه امارات نیست، بلکه پیامی راهبردی به واشنگتن و متحدان منطقهای آن است: هرگونه حمله به زیرساختهای حیاتی ایران، میتواند با گسترش دامنه جنگ به مراکز اصلی تجارت و ترانزیت خلیج فارس پاسخ داده شود؛ سناریویی که هزینههای آن بهمراتب فراتر از میدان نبرد خواهد بود.از این رو، نوع، گستره و سطح حملات احتمالی آمریکا در ساعات آینده، نقشی تعیینکننده در مسیر تحولات خواهد داشت. اگر واشنگتن دامنه حملات را محدود نگه دارد، هنوز امکان مهار بحران وجود دارد؛ اما حمله به زیرساختهای حیاتی ایران، میتواند آستانهای تازه در این رویارویی بگشاید و پای بازیگران بیشتری را به میدان بکشاند.به نظر میرسد تهران میکوشد با تهدید به تحمیل هزینههای نامتقارن، راهبردی را که در ادبیات روابط بینالملل گاه از آن با عنوان «راهبرد مرد دیوانه» یاد میشود، بیاثر سازد؛ یعنی این پیام را منتقل کند که هرگونه تشدید تنش، با پاسخی پیشبینیناپذیر و پرهزینه روبهرو خواهد شد. هدف چنین موضعی، بیش از آنکه آغاز جنگی فراگیر باشد، بازتعریف مرزهای بازدارندگی و افزایش هزینه تصمیم به حمله برای طرف مقابل است.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 8 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — شارنامه| صلاح الدین خدیو
🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(2)شبح خیانت شاه و طمع ژئوپولتیک وی از تردیدهای ذهنی پیشگفته و پلمیکهای ایدئولوژیک آن بیشتر ذهن عارف را میآزارد.وی بارها به کنایه از «دوست ایرانی» سخن میگوید؛ دولتی که از جنبش حمایت میکند، اما عارف نمیتواند یک سؤال اساسی را بی پاسخ بگذارد.اگر این دوست روزی منافع خودش را در جای دیگری ببیند، چه؟حمایت ایران از جنبش بارزانی در ۱۹۷۴ و ۱۹۷۵ برای توان نظامی آن اهمیت حیاتی داشت، اما این حمایت بخشی از رقابت تهران و بغداد و چانهزنی بر سر مسائل مرزی نیز بود.بنابراین یک تناقض اساسی وجود داشت:جنبشی که برای استقلال سیاسی خود میجنگید، برای ادامه جنگ به حمایت یک دولت خارجی نیاز داشت.و این تناقض سرانجام خودش را نشان داد و منطق ژئوپولتیک به بهای ویرانی رویای یک ملت بر ملاحظات اخلاقی چیره شد.تلخی پایان این تناقض را شاید بتوان با یک استعاره دیگر توضیح داد.حسین عارف در یک پناهگاه کوهستانی در میانهی مبارزه مسلحانه، «عقل و دولت» هگل را میخواند.کتابی که مدتها مشتاق خواندنش بوده، سرانجام نه در کتابخانه و شهر، بلکه در سنگر به دستش میرسد.یک طرف هگل است: دولت، عقل و تاریخ.طرف دیگر کلاشینکف است: جنگ، کوهستان و نیروی پیشمرگ.و عارف میان این دو ایستاده است.او درباره عقل پیشروندهی تاریخ میخواند، در حالی که خودش درون تاریخی قرار گرفته که هنوز نمیداند چه سرنوشتی برایش نوشته است.روشنفکری که میکوشد تاریخ را بفهمد، در حالی که تاریخ همان لحظه در الجزیره و در صحنه روبوسی شاه و صدام مشغول تعیین سرنوشت اوست.برای تهران و بغداد و اردوگاههای سیاسی زمان جنگ سرد، نمایش الجزیره صرفا یک معامله دیپلماتیک است؛ برای جنبش کردستان اما پایان یک جهان!ایران حمایت خود را قطع میکند و جنبشی که بخشی از توان نظامی و عقبه تدارکاتی اش به این حمایت وابسته بود، ناگهان خود را در برابر یک ارتش تا بن دندان مسلح تنها میبیند. نه تنها ارتش عراق، بلکه جهان خونسرد و نظارهگر شرق و غرب.در کوههای سر به فلک کشیدهی کردستان اما این اتفاق فقط یک شکست نظامی نیست.یک شوک وجودی است.چهارده سال مبارزه، امید، فداکاری و زندگی در قلب یک جنبش انقلابی در چند ساعت در برابر یک واقعیت جدید قرار میگیرد.شاه ایران که قرار بود متحد ثابت قدم کردها بماند، آنها را وجهالمصالحه کرده است!رادیو «صدای کردستان عراق» آخرین پیام خود را میدهد و اعلام میکند که به دلیل «مشکلات فنی» از فردا شب پخش نخواهد شد.عارف میداند که هیچ مشکل فنیای در کار نیست.او میخواهد برود و بگوید:این دروغ است.مشکل فنی نیست، بلکه سیاسی است.جنبش دارد پایان مییابد.بدون شک این یکی از دراماتیکترین صحنههای کتاب است؛ زیرا حتی در آخرین لحظه، زبان بروکراتیک نمیتواند حقیقت شکست انقلاب را بر زبان بیاورد. عارف نقل میکند که یکبار هنگام رفتن از ارومیه به پیرانشهر با یک دانشجوی مهابادی که علائق روشنفکرانه داشت، همسفر میشود. جوان دانشجو میگوید جنبش شما همزمان مسحور و مرعوبمان میکند. با جان و دل ستایشتان میکنیم اما از سویدای دل اتحادتان با شاه را نکوهش مینماییم. میترسیم جنبش قطبنمای اخلاقی خود را گم کرده باشد. عارف میگوید حرفت درست است، اما توان مردمی جنبش و درایت رهبران آن از تناقض فوق بزرگتر است.روز بعد با تلخکامی داستان را برای بیگرد تعریف میکند و هر دو از قطعیت بیان این مرد جوان میترسند.لحظهی تاریخی شکست ۶ مارس برای او به منزلهی وداعی دستکم موقت برای رؤیاهای سیاسی بیشماری است. رؤیای انقلاب، رؤیای رهایی ملی، رؤیای همبستگی انترناسیونالیستی، رؤیای مبارزه مسلحانه و سرانجام رؤیای اتکا به متحد خارجی.عارف در این یک سال میبیند که هر کدام از این رؤیاها چگونه در برخورد با صخره سخت ژئوپولتیک و مواجهه با واقعیت سخت قدرت، منکوب میشوندمیبیند که انقلاب میتواند بوروکراسی و فساد تولید کند.جنبش رهاییبخش که علیه اقتدارگرایی حاکم بر کشور برخاسته، ممکن است خودش نیز تحمل نقد نداشته باشد.روشنفکر انقلابی که جانش را بر کف دست گرفته، میتواند توسط دستگاه امنیتی همان جنبش بازخواست شود.مبارزه ملی علیرغم حقانیت حقوقی و مشروعیت اخلاقی میتواند به حمایت خارجی وابسته شود و سرانجام با یک بدهبستان بینالمللی قربانی شود.اما این به معنای بیاعتبار شدن آرمان کردستان نیست. واپسین کلمات کتاب داستان رستاخیز و آغازی دگر است. حتی اگر به معنای ساختن همه چیز از صفر باشد.کتاب یک سال از زندگی سرشار از نکات کلیدی و پندهای اخلاقی و فلسفی است. روان نویسندهاش شاد باد.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
🔺حسین عارف؛ سالی میان هگل و کلاشینکف(۱)حسین عارف نویسنده برجسته کرد امروز در سن نود سالگی در سکوت درگذشت. مرگی غریب برای کسی که حدود یک سده در میان اجتماع و همراه مفاهیمی چون تعهد، فداکاری و انسانیت زیست.آقای عارف روزنوشتهای یک سال از این عمر دراز را به رشتهی قلم در آورده است. کتاب مهم اما کمتر دیده شدهی «ساڵێک لە تەمەن» را میگویم!این کتاب، روزنوشتهای یک نویسنده و روشنفکر کرد در فاصله ۲۸ مارس ۱۹۷۴ تا ۲۷ مارس ۱۹۷۵ است؛ یک سالی که در آن جنگ کردستان عراق دوباره شعلهور شد. عارف از پشت میز کارش در بغداد به عنوان عضو فعال اتحادیهی نویسندگان کرد به کوه زد تا به جنبش مسلحانه بپیوندد. از نزدیک با آرمانها و تناقضهای آن زندگی کرد و سرانجام در آستانهی یک سالگی سفر پرماجرایش شاهد فروپاشی ناگهانی همان جنبش شد.صد البته این کتاب روزشمار یک سال جنگ نیست. بلکه روایتی ظریف از دغدغههای شخصی، ترس و امیدهای توامان و کلنجار رفتن بر سر دوراهیهای متعدد نویسنده آن است.چهار سال پس از توافق ۱۱ مارس ۱۹۷۰، توافقی که قرار بود مسئله کرد را در چارچوب خودمختاری حل کند، مناسبات بغداد و جنبش ملا مصطفی بارزانی دوباره به بنبست رسیده بود. اختلاف بر سر نحوه اجرای توافق، محدوده خودمختاری و بهخصوص مناطق مورد مناقشه، به جنگ دوباره انجامید.عارف در بغداد که همزمان با فراخوان رفتن به خدمت سربازی به عنوان نیروی احتیاط مواجه است با یک انتخاب اخلاقی دشوار روبهروست: به ارتش عراق بپیوندد و در جنگی شرکت کند که عملاً علیه جنبش مردم خودش است، یا به کوهستان برود.او راه دوم را انتخاب میکند.اما کوهستان برای او پایان پرسشها و تردیده و دوگانگیها نیست؛ تازه آغاز آنهاست.در ابتدای کتاب، خاطره کنگره بینالمللی نویسندگان در بصره، فضای فکری دهه هفتاد را بهخوبی نشان میدهد.شاعری تونسی با شور انقلابی از مبارزه مسلحانه سخن میگوید و کلاشینکف را بر هزاران شعر ترجیح میدهد.این صحنه، تصویر نسلی است که هنوز انقلاب را زبان آینده میدانست: چپ، ضدامپریالیسم، مبارزه مسلحانه، رهایی ملی و همبستگی جهان سوم. عارف همراه کامران موکری با احتیاط به شاعر شوریدهی تونسی هشدار میدهند که مبادا فریب رتوریک انقلابی و آزادیخواه رژیم بعث را بخورد و سرنوشت خویش را به بغداد زندان و چوبههای دار گره زند.عارف به قول خود با یک جهان بینی متاثر از ملیگرایی چپ و ایمان به قسمی انترناسیونالیسم به قرارگاه کوهستانی بارزانی ملحق میشود.اما خیلی زود، میان دو زبان گرفتار میشود:زبان انقلاب و انترناسیونالیسم از یک سو و زبان ناسیونالیسم کردستانی از سوی دیگر.این دو در جنبش کردستان کنار هم زندگی میکنند، اما همیشه بهراحتی با هم سازگار نیستند. چه آغاز مجدد جنگ از بهم خوردن اتحاد به اصطلاح مترقی حزب دمکرات کردستان و حزب بعث سوسیالیست عرب آغاز میشود. تقلیدی مضحک از جبهههای خلق دهههای سی و چهل اروپا که استالین با مقاصد خاص آنها را سرهم بندی میکرد. طرفه آنکه این داستان هم در ماه مارس اتفاق افتاد. ۱۱ مارس ۱۹۷۰ که در بغداد پسران بارزانی و صدام دست در دست هم توافق خودمختاری را جشن گرفتند.عارف میگوید از ابتدا و پیش از آنکه از آن مارس فرخنده به دو مارس بدشگون در چهار و پنج سال بعد برسیم، به آن بدبین بودم. به یک دلیل ساده: قدرت مطلقه چرا باید سهم دیگران را بدهد!فاصلهی انتقادی او در کوه هم حفظ میشود. فساد، ثروتاندوزی برخی مسئولان، بوروکراسی و کاغذبازی را میبیند و درباره آنها انتقاد میکند. پس از سه ماه تلاش نخستین شماره مجله نویسنده کرد در چاپخانه خەبات در دل غاری مخفی منتشر میشود.رئوف بیگرد سردبیر و دوست و همکار عارف در «نویسنده کرد» از فساد و بوروکراسی رایج در جنبش انتقاد و البته به عقوبت دچار میشود.خود عارف نیز به دلیل انتقادهایی که در محافل خصوصی مطرح کرده، توسط دستگاه امنیتی جنبش مدتی کوتاهی بازداشت و بازخواست میشود.دردسرهای ارگان اتحادیه نویسندگان کرد به این مورد ختم نمیشود. سعید ناکام نویسنده مهابادی، پا را از مرزهای گفتمان رسمی فراتر مینهد و نبرد جاری را صراحتا جنگ عربها و کردها میخواند.توصیف جنگ با زبانی ملیگرایانهتر که با بمبارانهای کور و پرتلفات هوایی ابعادی غیرانسانی یافته بود، جنجالی بزرگ میآفریند. عدهای به ستایش ناکام میپردازند.اما پاسخ مسئولان جنبش روشن است:جنگ ما با عربها نیست. با رژیم بعث است.رهبری حزب دموکرات کردستان نمیخواهد مبارزه کردها را جنگی قومی با عربها معرفی کند. دشمن، رژیم بعث است، نه ملت عرب.وقتی بمبارانها افزایش یافت، شهرها و روستاهای کردنشین هدف قرار گرفتند و بخش بزرگی از جامعه به کوهستان پیوست، برای بسیاری جنگ دیگر فقط جنگ یک حزب با حکومت بغداد نبود.جنگ به یک تجربه ملی تبدیل شده بود.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
🔺شریعتی بهانه است، اسلام سیاسی نشانه است!خشونت کلامی بیسابقهای که در پی اظهارات موسی غنینژاد بر سر میراث علی شریعتی و در مقیاسی بزرگتر پروژه انقلاب ۱۳۵۷ درگرفت، چیزی فراتر از منازعه میان چند روشنفکر بود. شدت و حدت این جدال و آمیخته شدن آن با خشونت کلامی حاکی از اتفاقی بزرگتر است: نشانهای از پایان یک لحظه تاریخی و ورود به لحظهای دیگر.از ابتدا روشن بود که شریعتی صرفاً یک بهانه است؛ بهانهای برای تسویهحسابی فکری و سیاسی با مجموعهای از نشانهها و نمادهای یک دوران.در این تسویه حساب گسترده و البته بیرحمانه هر چیزی میتواند آماج حمله قرار گیرد. از کتاب ایران بین دو انقلاب آبراهامیان به عنوان کتاب " توضیحالمسائل انقلابی " ایران معاصر تا پروژهی اسلامی شریعتی و الهیات رهایبخش حزب توده.شریعتی زبان گویای لحظهای بود که اسلام میتوانست در ایران زبان اصلی اعتراض، عدالتخواهی و سیاست رهاییبخش باشد؛ میشد با قرار دادن اسلام در مرکز یک دستگاه فکری مدرن، از بیعدالتی، استثمار، امپریالیسم و توسعهنیافتگی سخن گفت.انقلاب ۱۳۵۷ این پروژه را از عرصه روشنفکری به عرصه قدرت منتقل کرد و صدالبته، تناقضهایش را نیز آشکار ساخت.پس از انقلاب، عبدالکریم سروش و روشنفکران دینی کوشیدند با نجات دین از زندان ایدئولوژی و قدرت سیاسی، میان اسلام و مفاهیمی چون فردیت، حقوق بشر، آزادی و دموکراسی نسبتی تازه برقرار کنند.اما اینجا یک پارادوکس تاریخی و البته آشنا شکل گرفت: پروژهای که برای نجات یک سنت فکری از بحران آغاز شده بود، ممکن است ناخواسته به فرسایش همان سنت کمک کرده باشد.این تجربه، بیشباهت به سرنوشت اوروکمونیسم و دیگر جریانهای تجدیدنظرطلب چپ اروپا نیست. کوشش برای نجات کمونیسم از جزمیت شوروی و سازگار کردن آن با دموکراسی و تکثر سیاسی، در نهایت نتوانست مانع فرسایش کمونیسم اروپایی شود و خود نیز به بخشی از روند گذار از آن تبدیل شد.آیا روشنفکری دینی نیز چنین نقشی در افول اسلام سیاسی نداشته است؟ به عبارت دیگر، آیا روشنفکری دینی، فارغ از نیت حاملانش، به مرحلهای انتقالی و منزلگاهی موقت در مسیر افول پروژه دینی کردن امر سیاسی و اجتماعی در ایران معاصر تبدیل نشده است؟ صد البته زیگزاگهای فکری و رجعتهای بعضا بنیادگرانهی سروش دهه نود نیز نتوانست از آهنگ این فرسایش بکاهد.به نظر میرسد بخشی از تندی کلام و عصبانیت قلم دکتر سروش به خاطر این موضوع است.با این اوصاف، پرسش کانونی امروز و در واقع محل تقریر نزاع روشنفکران این است:پس از اسلام سیاسی، چه چیزی باید در مرکز روایت ایران قرار بگیرد؟صفبندیهای پیرامون مناظره این پرسش را بیش از گذشته نمایان و برجسته کردهاند. طیفی از روشنفکران دینی، ملیگرایان و مصدقیها و اصلاحطلبان، با وجود اختلافات فکری جدی، از سروش دفاع کردند؛ در سوی دیگر، ایرانگرایان، بخشی از سلطنتطلبان و ملیگرایان مخالف وضع موجود، عمدتاً در کنار غنینژاد قرار گرفتند.بنابراین دعوا دیگر صرفاً بر سر شریعتی نیست؛ بر سر این است که ایران را چگونه باید روایت کرد و چه کسی حق دارد روایت مسلط ایران را بسازد.در این میان، تجربه اروپا و دلواپسیهای اصلاحطلبان کمونیست و لنینیستهای مؤمن تا آخرین لحظه برای حفظ آن نظام فکری، درس مهمی برای ما دارد؛ اما این تجربه همزمان حاوی هشداری جدی نیز هست.پایان لحظه کمونیسم در واپسین دهههای سده بیستم و عبور از بسیاری از آنچه میراث چپ نامیده میشد، در نهایت به معنای پایان همه مسائل و ارزشهایی نبود که چپ به آنها پاسخ میداد. اروپا، بهویژه از دهه ۱۹۸۰ به بعد، تا حدی از یک راستکیشی به دام راستکیشی دیگری، یعنی نئولیبرالیسم، افتاد. تضعیف دولت رفاه و سوسیالدموکراسی، افزایش نابرابری و فرسایش برخی پیوندهای اجتماعی، در کنار عوامل دیگر، زمینه رشد ناسیونالیسم راستگرای پوپولیستی و اقتدارگرا را فراهم کرد؛ جریانی که گاه شبحی از اروپای دهه ۱۹۳۰ را تداعی میکند.این تجربهها برای ایران هم آموزندهاند و هم رهزن. ایران اگر از اسلام سیاسی عبور میکند، نباید صرفاً یک ایدئولوژی تازه را جایگزین ایدئولوژی قدیم کند.عبور از یک ارتدوکسی نباید ما را تسلیم ارتدوکسی دیگری کند.اگر «ایران» به مرکز روایت بازمیگردد، این نباید به معنای تن دادن به جزمیت ناسیونالیسم افراطی باشد؛ همانگونه که عبور از اسلام سیاسی به معنای کنار گذاشتن عدالت، اخلاق، همبستگی اجتماعی و دغدغه فرودستان نیست.شاید مسئله اصلی امروز، نه انتخاب میان اسلام و ایران، بلکه ساختن روایتی جامع است که ایران را مستقل از اسلام سیاسی، مدرن بدون بریدن از پیشینهی تاریخی و ملی بدون افتادن در دام ناسیونالیسم افراطی روایت کند. از این رو منازعه بر سر شریعتی، گرچه در ظاهر دعوایی درباره گذشته، اما در عمق خود نزاعی بر سر آینده ایران است.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
🔺پ.ک.ک، حماس و حزبالله؛ سه پرونده و یک خاورمیانه جدید(۲)از این منظر، فارغ از نتیجه نهایی هر یک از این پروندهها، میتوان از بازآرایی قدرت و شکلگیری هنجارهای جدید امنیتی در خاورمیانه سخن گفت؛ هنجارهایی که عرصه را برای بازیگران مسلح غیردولتی تنگتر و بر انحصار قوه قهریه در دست دولتها تأکید میکنند.این تحول با پدیده دیگری نیز همراه است: تلاش برخی دولتهای ضعیف یا فروپاشیده منطقه برای بازپسگیری اقتدار خود.پس از سقوط صدام و سپس جنگهای ناشی از بهار عربی، ضعف یا فروپاشی دولت مرکزی به یکی از ویژگیهای مهم خاورمیانه تبدیل شد. در چنین فضایی، گروههای مسلح توانستند خلأ قدرت را پر کنند.اکنون در برخی نقاط، ورق در حال برگشتن است. سوریه و عراق مهمترین نمونهاند؛ جایی که ساختارهایی که در سالهای جنگ شکل گرفته بودند، یا در حال مذاکره و ادغام در ساختار دولت مرکزیاند و یا دولت مرکزی با لطایفالحیل در جال تعدیل ساختارهای رسمیتیافته خودمختار است.اگر این روند تثبیت شود، شاید بتوان گفت یکی از ویژگیهای خاورمیانه پس از جنگ سرد ــ یعنی تکثیر مراکز مسلح قدرت در داخل دولتهای ضعیف ــ به تدریج در حال عقبنشینی است.اما هنوز برای اعلام پایان این دوره بسیار زود است.مهمترین احتیاط در برابر هر نوع خوشبینی این است که خلع سلاح به خودی خود معادل حل مسئله سیاسی نیست.پرونده لبنان شاید دشوارترین نمونه باشد. حزبالله فقط یک سازمان نظامی نیست؛ شبکهای عمیق سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در میان بخش بزرگی از جامعه شیعی لبنان دارد. بنابراین تبدیل آن از یک سازمان نظامی ـ سیاسی به یک سازمان سیاسی صرف، بدون ایجاد ترتیباتی که احساس امنیت و مشارکت سیاسی این جامعه را تضمین کند، میتواند به کشمکشی طولانی منجر شود.حزبالله نماد غرور و غلبه بر فرودستی جامعهی شیعه لبنان پس از دههها حاشیهنشینی و انزوا است.در غزه نیز مسئله به همین اندازه پیچیده است. حماس از نظر نظامی تضعیف شده، اما جنگ غزه مسئله فلسطین را بار دیگر در مرکز سیاست جهانی قرار داده و حمایت بینالمللی از تشکیل دولت فلسطینی را افزایش داده است. بنابراین خلع سلاح حماس بدون پدیدار شدن افقی روشن برای آینده سیاسی فلسطینیان و تشکیل دولت مستقل فلسطینی میتواند به جای حل مسئله، زمینهساز بحرانهای تازه شود.در میان این سه پرونده، شاید روند پ.ک.ک از برخی جهات امکانپذیرتر باشد. دلیل مهم این است که این حزب در ترکیه عملا یک شاخه سیاسی قانونی و سازمانیافته دارد: حزب برابری و دموکراسی خلقها (DEM).امکانی که اجازه میدهد بخشی از مطالبات کردها از مسیر انتخابات، پارلمان و سیاست نهادی دنبال شود.اما درست در همینجا یک تناقض جدی ظاهر میشود.اگر از یک سو زندانیان کرد و اعضای مرتبط با پ.ک.ک و جریان سیاسی کرد آزاد شوند و از سوی دیگر، فشار قضایی و سیاسی بر مخالفان، بهویژه حزب جمهوریخواه خلق، افزایش پیدا کند، نمیتوان این روند را بهسادگی یک گشایش دموکراتیک دانست.صلح پایدار با کردها نمیتواند از دموکراتیزاسیون عمومی ترکیه جدا باشد.اگر دولت ترکیه مسئله کرد را از حوزه امنیتی خارج و وارد حوزه سیاست کند، اما همزمان فضای سیاسی را برای سایر مخالفان تنگتر کند، این پرسش جدی باقی خواهد ماند که آیا هدف واقعاً گشایش دموکراتیک است یا صرفاً بازآرایی ائتلافهای قدرت.این تناقض میتواند دستاوردهای پایدار توافق میان دولت ترکیه و جریان کرد را محدود کند و آینده روند صلح را با ابهام مواجه سازد.شاید اگر بختی برای موفقیت این پروسه وجود داشته باشد، خروج اردوغان از صحنه به هر علت باشد. آنگاه میتوان امیدوار بود که دموکراتیزاسیون ترکیه از بختی راستین برای پیشبرد برخوردار شود.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
🔺پ.ک.ک، حماس و حزبالله؛ سه پرونده و یک خاورمیانه جدید(۱)قرار دادن پرونده خلع سلاح سه سازمان سیاسی جداگانه زیر یک الگوی واحد میتواند به خطای تحلیل منجر شود. اما دیدن برخی شباهتهای کلان هم خالی از دلالت نیست.پارلمان ترکیه در حال بررسی طرحی است که در صورت تصویب و اجرای موثر آن، میتواند به بیش از چهار دهه جنگ و خشونت میان دولت ترکیه و حزب کارگران کردستان پایان دهد. پس از آغاز روند صلح میان آنکارا و پ.ک.ک در سال گذشته، اکنون دو طرف به مرحله اجرای گامهای عملی برای پایان دادن به این منازعه رسیدهاند و لایحهای برای فراهم کردن چارچوب حقوقی این روند در پارلمان مطرح شده است.صرفنظر از اینکه این روند در نهایت تا کجا پیش خواهد رفت و آیا میتوان آن را موفقیتآمیز دانست یا نه، همزمانی آن با دو پرونده مهم دیگر خاورمیانه، یعنی خلع سلاح حزبالله در لبنان و خلع سلاح حماس در غزه، حاکی از دلالتهای فراتری است.این سه پرونده الزاماً حاصل یک طرح واحد یا روندی هماهنگ نیستند، اما همزمانی آنها میتواند نشانه یک تغییر مهم در نظم ژئوپولیتیکی و امنیتی خاورمیانه باشد: منطقه در حال فاصله گرفتن از الگویی است که طی چند دهه گذشته به گروههای مسلح غیردولتی امکان میداد از ضعف دولتهای ملی استفاده کنند، قلمرو در اختیار بگیرند و نوعی حاکمیت موازی ایجاد کنند.در چند دهه گذشته، در بخشهایی از خاورمیانه وضعیتی پدید آمد که در آن برخی گروههای مسلح دیگر صرفاً سازمانهای چریکی نبودند. آنها در قلمرو تحت کنترل خود ارتش و نیروهای امنیتی داشتند، منابع مالی جمع میکردند، خدمات اجتماعی ارائه میدادند و در مواردی ساختارهای قضایی و اداری ایجاد میکردند. به این ترتیب، میان «پارتیزان» به تعبیر اشمبت و «دولت» موجودیتی خاکستری شکل گرفت: حاکمیت مسلحانه موازی با دولت مرکزی.حزبالله در لبنان یکی از روشنترین نمونههای این الگو بود. این سازمان در کنار حضور قدرتمند سیاسی، شبکهای گسترده نظامی، امنیتی، اجتماعی و اقتصادی ایجاد کرد و به یک «دولت در دولت» تبدیل شد.حماس نیز پس از تسلط بر غزه، حکومتی با ساختارهای نظامی، امنیتی و اداری خاص خود ایجاد کرد و عملاً برای سالها کنترل این باریکه را در اختیار داشت.مورد پ.ک.ک البته متفاوت است. زیرساخت نظامی اصلی آن عمدتاً در کوهستان قندیل و مناطق مرزی عراق، ایران و ترکیه قرار داشت و این سازمان در داخل ترکیه هیچگاه به معنای دقیق کلمه حاکمیت سرزمینی مستقر ایجاد نکرد.اما شاخههای نزدیک به آن در سوریه، بهویژه YPG و سپس SDF، پس از جنگ داخلی سوریه توانستند بر بخشهای وسیعی از شمال و شرق این کشور کنترل سرزمینی و ساختارهای اداری و نظامی گستردهای ایجاد کنند. اکنون این ساختارها در چارچوب توافق با دولت جدید سوریه وارد روند ادغام در ساختارهای دولتی شدهاند.بنابراین اگرچه این سه مورد دقیقاً یکسان نیستند، اما در یک نقطه به هم میرسند: قدرت نظامی غیردولتی در مقطعی توانست از ضعف دولت مرکزی فراتر برود و به قدرت سیاسی و سرزمینی تبدیل شود.چرا اکنون ورق برگشته است؟آنچه امروز در ترکیه، لبنان و غزه در جریان است، صرفاً سه پرونده جداگانه خلع سلاح نیست. میتوان در همزمانی آنها نشانههای یک تحول بزرگتر را دید: محیط منطقهای و بینالمللی به تدریج نسبت به وجود ساختارهای نظامی و حاکمیتی موازی کمتحملتر شده است.این تحول محصول یک عامل واحد نیست. یکی از عوامل مهم، تضعیف نسبی شبکه منطقهای ایران در سالهای اخیر است؛ بهویژه پس از رویاروییهای مستقیم ایران و اسرائیل و ضرباتی که به بخشی از شبکه نیروهای متحد ایران وارد شد. کاهش توان و عمق استراتژیک ایران طبیعتاً بر قدرت مانور حزبالله و حماس نیز اثر گذاشته است. ایران طی دهههای گذشته عمق استراتژیک خود را در ایجاد ساختارهای شبهدولتی و موازی در عراق، سوریه، یمن، لبنان و سرزمینهای فلسطینی جستوجو میکرد.اما تقلیل این تحول به «فرادستی نسبی اسرائیل» نیز سادهسازی خواهد بود.چه ترکیه نیز یکی دیگر از برندگان مهم بازآرایی جدید منطقه است. آنکارا از یک سو با روند پایان جنگ پ.ک.ک و از سوی دیگر با تحولات سوریه، فرصت کمسابقهای برای کاهش یکی از مهمترین تهدیدهای امنیتی خود پیدا کرده است. افزایش نقش ترکیه در تحولات سوریه و گسترش نقش منطقهای و بینالمللی آن وزن آنکارا را افزایش داده است.ترکیه در دوران جنگ سرد عمدتاً در مقام یک پاسگاه مرزی متروکه در جناح شرقی ناتو قرار داشت؛ اما در نظم چندقطبی در حال ظهور، به یکی از گرههای مهم امنیتی میان اروپا، خاورمیانه، قفقاز و آسیای مرکزی تبدیل شده است. آنکارا اکنون میتواند بخشی از این سرمایه ژئوپولیتیکی را برای حل مسئلهای که دههها امنیت داخلی آن را تحت تأثیر قرار داده، یعنی مسئله کرد، به کار گیرد.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
🔺ناتوی سنی علیه چه کسی!گرچه هنوز نوع الزامات و تعهدات پیمان مکه بر روی کاغذ و نیز میزان جدیت اعضا در عرصه عمل بهطور کامل روشن نیست، اما امضای آن در روز جمعه و در شهر مکه، به عنوان مقدسترین زمان و مکان در جهان اسلام، واجد اهمیت نمادین قابل توجهی است.سه قدرت مهم مسلمان سنی در مکه گرد آمده و دست همکاری و همگرایی به سوی یکدیگر دراز کردهاند؛ رخدادی که سعودیها با انتخاب این زمان و مکان نمادین مایلند یادآور پیمان حِلفالفضول در حجاز باشد؛ پیمانی که پیامبر اسلام نیز پیش از بعثت در آن مشارکت داشت و بعدها از آن به نیکی یاد کرد.البته انگیزههای سه طرف یکسان نیست.عربستان سعودی بیش از هر چیز تحت تأثیر نگرانیهای امنیتی خود قرار دارد؛ از تهدید ناشی از نفوذ ایران بر حوثیها گرفته تا تردید نسبت به کارآمدی نظام امنیتی متکی بر آمریکا پس از جنگ اخیر.ترکیه این پیمان را بیشتر در چارچوب موازنهسازی منطقهای، بهویژه در برابر افزایش نقش و نفوذ اسرائیل، دنبال میکند. آنکارا نگران آن است که شکلگیری ترتیبات امنیتی جدید در خاورمیانه، بدون حضور مؤثر ترکیه رقم بخورد.پاکستان انگیزههای متفاوت و غیرمستقیمتری دارد؛ از موازنهسازی در برابر رقیب بزرگ خود، هند، تا تقویت جایگاه خود در برابر ترتیبات نوظهور منطقهای میان اسرائیل، هند و برخی کشورهای عربی نظیر امارات متحده عربی. البته اسلامآباد و آنکارا هر دو نیمنگاهی نیز به ظرفیتهای اقتصادی و سرمایهگذاری گسترده عربستان دارند.با این حال، ارزیابی تأثیر واقعی و میزان دوام این پیمان تنها در آزمونهای عملی آینده ممکن خواهد بود. بانیان پیمان تأکید کردهاند که این اتحاد علیه هیچ کشوری نیست و راه برای پیوستن دیگر کشورها نیز باز است.مصر، به عنوان یکی از نزدیکترین گزینههای احتمالی، فعلاً ترجیح داده است در حاشیه بماند. ورود مصر میتواند وزن عربی و نظامی این پیمان را افزایش دهد و به کسانی که از تعبیر «ناتوی سنی» استفاده میکنند، انگیزه بیشتری بدهد.اما پرسش اساسی این است: چنین ائتلافی در برابر چه کسی شکل میگیرد؟ ایران شیعی یا اسرائیل عبری؟سالها جمهوری اسلامی به درستی رقبای منطقهای خود را به دلیل نزدیکی با اسرائیل و شکلگیری آنچه «محور عبری ـ عربی» میخواند، مورد انتقاد قرار میداد. اکنون ظاهرا شاهد شکلگیری نوعی موازنه جدید هستیم که در آن ترکیه، کشورهای عربی و پاکستان، هر یک با انگیزههای متفاوت، در برابر افزایش نفوذ ایران و قدرت منطقهای اسرائیل به همکاری نزدیکتری روی آوردهاند.پیامدهای جنگ اخیر و برداشت برخی کشورهای منطقه از ناکارآمدی ترتیبات امنیتی پیشین، در پیدایش این وضعیت بیتأثیر نبوده است. با این حال، مسیر نهایی این پیمان را پویاییهای سیال ژئوپلیتیک منطقه، واکنش سایر بازیگران و میزان پایبندی اعضا به تعهدات خود مشخص خواهد کرد.نباید فراموش کرد که خاورمیانه سرشار از ائتلافها و شکافهای گذراست؛ از ائتلاف منطقهای ضد حوثیها به رهبری عربستان و امارات که بعدها به رقابت میان خود این دو کشور انجامید، تا ائتلاف بینالمللی علیه داعش به زعامت آمریکا. ائتلافی که عملاً از مبارزه با یک گروه تروریستی فراتر رفت و به یک ناظر-بازیگر در تشک کشتی جنگ داخلی سوریه و به تعبیری یکی از صحنههای اصلی رقابتهای بزرگتر خاورمیانه تبدیل شد.در یک قیاس تاریخی معنادار، میتوان به ائتلاف «۶+۲» پس از جنگ اول خلیج فارس نیز اشاره کرد. پس از شکست صدام در کویت و در عصر جهان تکقطبی، شش کشور شورای همکاری خلیج فارس به همراه مصر و سوریه، با حمایت آمریکا، چارچوبی امنیتی برای مهار همزمان عراق و ایران شکل دادند.اما این ابتکار از مرحله کاغذ فراتر نرفت و کشورهای خلیج فارس در ادامه، بیش از پیش به سمت تضمینهای امنیتی مستقیمتر با آمریکا حرکت کردند.البته جهان امروز با آن دوره تفاوتهای اساسی دارد و قدرتهای منطقهای نقش و عاملیت بیشتری یافتهاند. با این حال، دشوار است تصور کنیم که پیمان مکه بدون نوعی همسویی یا همراهی واشنگتن بتواند به یک متغیر تعیینکننده در معماری امنیتی خاورمیانه تبدیل شود.#صلاح_الدین_خدیو @sharname1
