تازگی گردآوری
تلاش دوباره برای گردآوری- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-13 08:30 UTC
- وضعیت گردآوری
- stats_running
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
یادداشتها و نوشتههایی در گستره فرهنگ و ادبیاتپل ارتباطی با شاهترابی:[email protected]
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان متوسط · 21 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
| عاشقانههای وطنی | شاید دقت نکرده باشید، اما رفتارهای عاشقانه و راههای نشاندادن عشق و محبت به معشوق از فرهنگی تا فرهنگ دیگر و از جغرافیایی تا جغرافیای دیگر فرق میکند. این را بعد از خواندن یک داستان عاشقانهی افغانی متوجه شدم.این روزها داستانی عاشقانه دربارهی دو جوان کابلی خواندم، که یکی دانشجو بود و دیگری فارغالتحصیل دانشگاه کابل. هردو دور از چشم خانواده خود باهم قرار دیدار عاشقانه میگذاشتند و در کافه و کوچه و کوه یکدیگر را میدیدند.آنچه بیشتر از همه توجهم را گرفت نوع رفتارهای آنها باهم و چگونگی ابراز علاقهشان بود. دختر به ریشخندیهای پسر میخندید. بلندبلند خنده میکرد و در اوج خندهاش با چپاک به بازوی پسر میزد تا عشق و صمیمیتش را نشان بدهد. (البته فقط یک بار چپاک زد، نه بیشتر.)(چپاک: همان لفظ هزارگی برای سیلی است.)یک جای دیگر در داستان دیدم که پسر برای خوشمزگی و ابراز محبت به دختر، بازوی او را چُندُک میگیرد و یک جمله خاص خودش را میگوید و دختر جای چندک او را روی بازوی خود میمالد و بلندبلند میخندد. چندک، همان نیشگون ایرانی است.بیشترش را نمیگویم چون نه خودم زبان عشق و عاشقانهها را یاد دارم و نه میخواهم نوشتهام یک صنف آموزش برای این مورد بشود. همین اندازه میگویم که برایم جالب بود. این رفتارها اگرچه در فرهنگ اینجا زبان عشق است، ممکن است در فرهنگ دیگر و بافت فرهنگی متفاوت به آزار و بدرفتاری تلقی و تفسیر شود. به همین سبب، رفتارهای فرهنگی را باید در بافت همان فرهنگ دید و خواند.| کابلنوشت |مرتضی شاهترابی، پنجشنبه ۲۲ اسد/ مرداد ۱۴۰۵
| دو ولایت عاری از مدفوع در فضای باز | رییس دفتر یونیسف در افغانستان روز دوشنبه (۱۹ اسد) با نشر پیامی در ایکس، گفته است که دایکندی امسال پس از بامیان به دومین ولایت عاری از مدفوع در فضای باز تبدیل شده است.آقای اویواله نوشته است که اکنون ۶۲۷ هزار نفر در نُه ولسوالی دایکندی به خدمات بهداشتی دسترسی دارند که جامعهای سالم برای کودکان ایجاد میکند.پیش از این بامیان بهعنوان پاکترین ولایت در سطح افغانستان شناخته شده بود. بامیان با بیش از نیممیلیون نفر جمعیت سال ۲۰۱۸ میلادی به نخستین منطقهی عاری از مدفوع در فضای باز تبدیل شد. نمیدانم با خواندن این خبر خوشی کنم یا ماتمدار شوم؟!افغانستان عزیز من، اکنون که سال 2026 میلادی است 34 ولایت دارد و هنوز تشویش و دلنگرانی جامعهی جهانی برای مردم من این است که این مردم رغبتی به ساختن تشناب و سرویس بهداشتی ندارند و مدفوع و جابچَی خود را در کوه و صحرا و میدان و خیابان و فضای باز ایلا میکنند. بیست سال کمکهای جهانی از سراسر دنیا به افغانستان سرازیر شد تا وطن ما را آباد کند، لیکن در تمام این بیستسال فقط یک ولایت بامیان آن هم در سال 2018 به نخستین ولایت خالی از مدفوع در فضای باز تبدیل شد. دایکندی من هم امسال در پنجسالگی امارت به این عنوان رسید.یعنی خریطهها و جیبهای دولتمردان جمهوری آنقدر کلان بوده که تمام پولها و پیسهها را سرگم میزده و نگذاشتند حتی سادهترین سطح بهداشت شخصی و اجتماعی را که داشتن تشناب و سرویس بهداشتی است در ولایتهای افغانستان تقویت و فرهنگسازی کنند.خبر مخابرهشده از یونیسف یک روی آشکار دارد و یک روی ناآشکار! آشکارش این است که ولایتهای بامیان و دایکندی از جمع 34 ولایت افغانستان دسترسی عمومی به تشناب دارند و فرهنگ عمومی مردمش کمتر به ایلاکردن مدفوع خود در فضای باز رغبت دارد! روی ناآشکارش هم این است که در 32 ولایت باقیماندهی افغانستان هنوز دسترسی عمومی به تشناب نیست و فرهنگ عمومی مردمش ایلاکردن جابچی را در فضای باز حمایت و توجیه میکند!نمیدانم. حیران حیرانم که خوشی کنم یا ناخوشی؟!| کابلنوشت |مرتضی شاهترابی، چهارشنبه ۲۱ اسد/ مرداد ۱۴۰۵
| دختران دوچرخهسوار |نزدیک گولایی دواخانه از خیابان کوتهسنگی- پلسوخته میگذشتم که یک دختر دوچرخهسوار از برابرم گذشت. نزدیک به پانزده یا شانزده سال سن داشت و مانتوشلوار دو رنگ داشت. قوارهاش هم بین قواره هزارگی و پشتونی معلوم میشد. یک دوچرخهی ۲۸ چینایی سوار شده بود و پای میزد. یک ظرف پتنوسمانند را هم پارچهپیچ کرده در ترکبند دوچرخهاش بسته بود و با سرعت از طرف کوتهسنگی میآمد و طرف پلسوخته رفت. برایم جالب بود. چون همینجا در همین محدوده گزمههای امارت و حتی نفرهای امربهمعروف و نهیاز منکر بیشتر از جایهای دیگر حضور دارند، اما شخصی مانع این دختر نشد و او با دل جمع راهش را رفت.چند ساعت بعد یک دختر دوچرخهسوار دیگر را در سرک شهید مزاری دیدم. نزدیکیهای مهتابقلعه بود و از قواره دختر میفهمیدی پشتون است و بیشتر از سیزده سال سن ندارد چون چادری یا روسری نداشت و با همان کالای پنجابیاش دوچرخهسواری میکرد. دورچرخهی ۲۶ زنانه بود. یک بار دیگر هم دختری را در ساحهی دهبوری تا پلسرخ دیدم که دوچرخهسواری میکند. یک دوچرخه ۲۸ از همان دوچرخههای قدیمی و اصلی چینایی زیر پای داشت.به نظرم گرچه قیدگیریها و نظارتهای امارت در حوزهی حضور و رعایت حجاب زنان و دختران زیاد است، حضور زنان و دختران آنطورها که در رسانههای خارجی تبلیغ میشود سخت و دشوار نیست.| کابلنوشت |مرتضی شاهترابی، دوشنبه ۱۹ اسد/ مرداد ۱۴۰۵
| از دکتری افتخاری تا فالودهخوری | پیامرسان تلگرام را که باز کردم خبر دریافت دکتری افتخاری از اتریش برای یکی از فعالان ادبی افغانستان را شنیدم. نام دکتری افتخاری را چندین بار به مناسبتهای مختلف شنیدم. یک بار سالها پیش خبر اعطای دکتری افتخاری دانشگاه…اعطای دکترای افتخاری دانشگاه یوهانس کپلر اتریش به دکتر بسمالله شریفی در گزارشی: آنیتا آرزومانیان #تلویزیون سبزمنش/ یوتیوب:https://youtu.be/4A4UJIWeZ5I?si=1Pf1XtED2oz2FWPF#حضور ارزشمندِ دوستان و دوستدارانِ بنیاد جهانی سُخنگُستران سبزمنش را در نشانیهای زیر چشم در راهیم:تلگرام:https://t.me/sabzmanesh786https://t.me/bsharefihttps://t.me/+J1GYyew3LcUzZDFlگروه روبیکا:https://rubika.ir/joing/JHHEGDAJ0ZRQQWTNYLZORPUHSHOCSPJIگروه عمومی: بنیاد جهانی سبزمنش=Www.sabzmanesh.net Www.sabzmanesh.net :سایت بنیاد جهانی سبزمنش گروه فسبوکی سبزمنش: https://www.facebook.com/groups/458947199153432/?ref=share&mibextid=NSMWBT کانال عمومی بنیاد جهانی سبزمنش(واتساپ):https://whatsapp.com/channel/0029VaxFr44GZNCpyI5byt0qانستاگرام: https://www.instagram.com/bismillah.sharifi/profilecard/... https://www.instagram.com/sabz.manesh?igsh=MWRnNWdzdHR3aG1xMg== گروه حافظ خوانی در واتساپ: https://chat.whatsapp.com/J7PsB6ccvDh7v3oTfsZrr5 گروه شرح و تفسیر ابیات مولانای بزرگ:https://chat.whatsapp.com/L5hiLabWYteD88Youz8pyFتماس، واتساپ، بله، سروش و ایتا: 09940789645 sharefib@gmail.comsabzmanesh92@gmail.comشکوفههای سبزمنشhttps://whatsapp.com/channel/0029VbCq99F0wajwwJVXPy2Oفیسبوک سفیر معرفت :https://www.facebook.com/share/1E8p7HKk9y/#بنیاد جهانی سخنگستران سبزمنش، بهعنوان نخستین سازمان بینالمللی مستقل فرهنگی، اکنون با درخششی مؤثر در ۳۴ کشور حضور و فعالیت دارد.
| از دکتری افتخاری تا فالودهخوری |پیامرسان تلگرام را که باز کردم خبر دریافت دکتری افتخاری از اتریش برای یکی از فعالان ادبی افغانستان را شنیدم. نام دکتری افتخاری را چندین بار به مناسبتهای مختلف شنیدم. یک بار سالها پیش خبر اعطای دکتری افتخاری دانشگاه آکسفورد را برای رسول جعفریان شنیدم. یک بار هم خبر اعطای دکتری افتخاری به محمدکاظم کاظمی را شنیدم. یک بار دیگر هم خبر اعطای دکتری افتخاری به رضا امیرخانی را شنیدم و حالا خبر اعطای دکتری افتخاری به بسمالله شریفی را خواندم. کنجکاو شدم خبر را در یوتیوبشان ببینم: گویندهی خبر از پنجمین دکتری افتخاری بسمالله شریفی میگفت که به تازگی از سوی یک دانشگاه اتریشی انجام شده است. با خودم میگویم: از دکتری هم شانس نیاوردم. وطندارانم چهارتا و پنجتا دکتری افتخاری میگیرند و من در گرفتن و تثبیت همان یک دکتری تخصصی خودم که سالها درسش را خواندم ماندم. خودم به خودم جواب میدهم که وقتی نتوانی از جایگاه دکتری استفاده کنی چه فرق میکند یک دکتری داشته باشی یا پنج عنوان دکتری! وطندارانت اگر عناوین متعدد دکتری دارند به جا و به وقتش هم از عنوان و جایگاهش استفاده میکنند. راست میگوید! یادم است در هیچ کجای از زندگی مهاجرت عنوان و جایگاه دکتری برایم کاری نکرد و کارکردی نداشت. تنها کارکردش دلخوشکردن دیگران بود. یادم میآید یک بار برای حضور در یک برنامه ادبی در جمع کودکان و نوجوانان مهاجر شرکت کردم. بعد از پایان برنامه از برگزارکنندگان برنامه گلایهمند شدم که چرا مدام عنوان دکتر را پیش و پس از نامم میگذاشتید؟! چه میشد اگر دکتر نمیگفتید؟! بندهی خدا صادقانه و به سادگی گفت: بچهها شما را نمیشناختند، ولی وقتی میگفتیم "دکتر شاهترابی" ذوق میکردند و خوشحال میشدند یک مهاجر در سطح تحصیلی دکتری میبینند! برای دلخوشی بچهها به شما میگفتیم دکتر شاهترابی، نه برای خوشحالی خود شما!حالا هم از من به شما نصیحت: تحصیل را دستکم نگیرید و تا گرفتن مدرک دکتری بخوانید. حتی اگر مثل من از دکتری استفاده نکنید باعث دلخوشی و امیدواری بقیه میشوید. اگر هم بتوانید استفاده کنید نوشجانتان، نه یک دکتری که چهار پنج دکتری افتخاری هم به آن اضافه کنید!آنقدر از دکتری گفتم و درباره دکتری فکر کردم شکر خونم پایین آمد و افتاد. یک مرتبه دلم میل فالوده پیدا کرد! آخ، گفتم فالوده و یاد فالودهخوری در قم افتادم! چند سال پیش، مائده علوی از داستاننویسان و هنرمندان مهاجر که در سویدن ساکن است به قم آمده بود. وقتی همدیگر را دیدیم به فالوده دعوتش کردم، اما هرچه میگشتم فالودهفروشی پیدا نمیکردم. تمام خیابانهای صفاییه و دورشهر و اطرافش را پیادهگشتی کردم تا یک فالودهفروشی پیدا کنم، اما پیدا نشد! آخر کار به بستنیفروشی داشعلی در زنبیلآباد رفتیم و در ازدحام جمعیت فالوده خریدیم! فالوده ازجمله خوراکیهای دلخواه و محبوب من است. همچنان که کوبیدهخور زبردستیام و کبابکوبیدهی خوب را از ناخوب تشخیص میدهم، فالوده را هم خوب میشناسم. فالوده یزدی و فالوده شیرازی و...شکر خونم افتاد و دلم شوق فالوده پیدا کرد، اما در کجای کابل میتوانم فالوده پیدا کنم؟! از اینترنت و شبکههای اجتماعی نشانی فالودهفروشی ماندگار در سرک نقاش واقع در محدوده دشتبرچی را پیدا کردم. خودم را به فالودهفروشی رساندم و پرسان کردم: فالوده چی قیمت است؟گفت: فالوده ساده پنجاه افغانی و فالودهبستنی هفتاد افغانی.گفتم: یک فالوده ساده برایم بکش.فالودهی یزدی بود، اما به کیفیت و دلپذیری فالودههای خود یزد نبود. فالوده یزدی را فقط در خود یزد باید بخوری تا ببینی فالوده یزدی واقعی یعنی چی! فالوده یزدی اگر خوب فرآوری شده باشد وقتی در دهان بگذاری مثل پشمک آب میشود. فالوده یزدی ماندگار در کابل گرچه به دلکشی فالودهیزدی خود یزدیها نمیرسد غنیمت است. باورم نمیشد بتوانم در کابل یک دکان فالودهفروشی پیدا کنم که فالوده ایرانی میفروشد.| مرتضی شاهترابی |کابلنوشت، شنبه ۱۷ اسد/ مرداد ۱۴۰۵پینوشت: عکس فالوده را در اینستاگرام استوری میکنم.
| از هیرو خندهبازار تا کاکالندنی |شبکه تلویزیونی طلوع افغانستان یک مدت است برنامه رقابتی و تلویزیونی خندهبازار خود را سرازنو آغاز کرده است. یک مسابقهی استندآپکمدی که با حضور صحنهای رقابتکنندگان از شهرهای مختلف افغانستان برگزار میشود. سطح کیفی مسابقه تعریف ندارد، اما بین همین ارائهها اجراهای خوبی هم میتوانم ببینم. ویژگی برجستهی این دوره از برنامهی خندهبازار به گمان من دوزبانه بودن برنامه است. هرکدام از شرکتکنندگان به زبان مادری و دلخواه خودش کمدیاستندآپ خود را اجرا میکند، به زبان فارسی یا پشتو. امشب تازهترین قسمتش را از تلویزیون طلوع دیدم.بهطور تصادفی خبردار شدم کاکالندنی یا همان جارچی بامیان نزدیک به یک هفته پیش از دنیا رفته است. یکی از جوانان بلاگر هزاره به خانهی کاکالندنی رفته و با پسر و سیاسر کاکالندنی گفتوگو کرده بود. خدا بیامرزدش مورد توجه بلاگرها و مردم بامیان بود. مستندهای مختلفی دربارهاش ساخته بودند و نشان میدادند چطور با یک بلندگوی دستی کوچک که از سی سال پیش با خودش دارد اطلاعرسانی میکند.| مرتضی شاهترابی |کابلنوشت، شنبه ۱۷ اسد / مرداد ۱۴۰۵
| مسابقه کتابخوانی | ۳۰۰ هزار افغانی جایزه برای مسابقه کتابخوانی! این خیالپردازی من نیست! تبلیغات یک کتاب تازهچاپ و مسابقهاش است! یعنی نزدیک به چهار هزار و پنجصد دلار آمریکا! یکی از سلبریتیهای اینترنتی کابل به تازگی کتابی چاپ و نشر کرده است و همزمان…۱۵۰۰ نسخه از این کتاب در ۴۸ ساعت فروخته شد!اگر این گزارش حقیقت داشته باشد رخداد مهمی در وضعیت نابهسامان کتاب و کتابخوانی امروز است.
| مسابقه کتابخوانی | ۳۰۰ هزار افغانی جایزه برای مسابقه کتابخوانی! این خیالپردازی من نیست! تبلیغات یک کتاب تازهچاپ و مسابقهاش است! یعنی نزدیک به چهار هزار و پنجصد دلار آمریکا! یکی از سلبریتیهای اینترنتی کابل به تازگی کتابی چاپ و نشر کرده است و همزمان…این هم تیزر تبلیغاتی مسابقه و کتاب که چند روز قبل منتشر شده است
| مسابقه کتابخوانی | ۳۰۰ هزار افغانی جایزه برای مسابقه کتابخوانی! این خیالپردازی من نیست! تبلیغات یک کتاب تازهچاپ و مسابقهاش است! یعنی نزدیک به چهار هزار و پنجصد دلار آمریکا! یکی از سلبریتیهای اینترنتی کابل به تازگی کتابی چاپ و نشر کرده است و همزمان…این هم گزارش تصویری گوشهای از این رخداد فرهنگی در کابل.این هم گزارش تصویری گوشهای از این رخداد فرهنگی در کابل.
| مسابقه کتابخوانی |۳۰۰ هزار افغانی جایزه برای مسابقه کتابخوانی! این خیالپردازی من نیست! تبلیغات یک کتاب تازهچاپ و مسابقهاش است! یعنی نزدیک به چهار هزار و پنجصد دلار آمریکا!یکی از سلبریتیهای اینترنتی کابل به تازگی کتابی چاپ و نشر کرده است و همزمان با آغازین روزهای ارائهاش در کتابفروشی یک مسابقهی بیسابقه را بر محور همین کتاب طراحی و اعلان کرده است. میگویم بیسابقه چون به یاد ندارم جایی دیده باشم در افغانستان که ۳۰۰ هزار افغانی جایزهی یک مسابقه کتابخوانی باشد. حالا سهصد هزار افغانی چقدر تومن است؟ نزدیک به نهصد میلیون تومن ایران!کتاب چاپشده به گفتهی شخص نویسندهاش یک ناول است که محصول یکسال نوشتن و کارکردن اوست. نام کتاب "عیاض" است و در کتابفروشی اکسوس عرضه شده است. درواقع، یک محدوده زمانی چند روزه را برای تهیه و خریداری کتاب مشخص کردند که در آن روزها نویسنده در کتابفروشی باشد و شرکتکنندگان بیایند و کتاب را با امضای او خریداری کنند. قیمت کتاب را هم سهصد افغانی تعیین کردند. بلاگرهای دور و نزدیک کابلی را هم به صف ایستاد کردند و این دو روز کار یک رونمایی بینظیر و وصفناشدنی را انجام داد.کنجکاو بودم ببینم این سهصد هزار افغانی جایزه یک نفر است یا همهی شرکتکنندگان؟! دیدم نفر نخست یکصد هزار افغانی جایزه میگیرد. نفر دوم پنجاه هزار افغانی. نفر سوم تا پنجاهم هم به ترتیب هرکدام یک بخشی از جایزه نقدی را خواهند گرفت. کی باشد که خود را نفر اول همین مسابقه نبیند؟ من هم باشم میگویم: اگر نفر اول و دوم نشوم و جوایز کلان را نگیرم به زور خدا نفر چهلم و چهل و نهم که میشوم! پس، در مسابقه شرکت میکنم و با پرداختن سهصد افغانی هیچ نُخس نمیکنم. به جای سهصد افغانی به مبلغ سیهزار افغانی یا خیلی کم بگویم سه هزار افغانی میرسم.همین است که میگویم: کابلیان بلاگرهای زبردست و کاربلد دارند و دنیای تبلیغات را خوب میشناسند.| مرتضی شاهترابی |کابلنوشت، جمعه ۱۶ اسد/ مرداد ۱۴۰۵
چهارشنبه ۷ اسد/ مرداد ۱۴۰۵
| خوراک روش |نام روش را به عنوان یک غذای پرطرفدار و مزهدار افغانستان بارها شنیده بودم، اما خودش را ندیده بودم. چاشت امروز فرصت و توفیق نصیبم شد به رستورانت بروم و همراه با دوستانم همین خوراک را سفارش بدهم و از نزدیک ببینم.روش همان گوشتسرخکردهی گوسفندی است که به استخوان چسبیده است و با ادویه و مثاله و کچالو و مورچ پخته میشود. قیمتش هم نسبت به بقیهی غذاهای رستورانت بیشتر است. همین روش را در نصیبرستورانت به قیمت ۳۸۰ افغانی خریدم. کنارش قابلیپلو هم گرفته بودم ولی مزهی روش یک مزهی دیگری است.| مرتضی شاهترابی |کابلنوشت، سهشنبه ۶ اسد ۱۴۰۵
| دره به دره، هوای پغمان به دره |چاشت جمعهام را همراه دوستانم رهسپار پغمان شدم و خودم را به تفرجگاه کابل قدیم رساندم. پغمان هنوز هم تفریحگاه اصلی اهالی کابل است و این را از بیروبار وصفناشدنی سرکها و خیابانهایش میتوانی بفهمی.همین اندازه کوتاه تا به اینجا بپذیرید تا در فرصتی دیگر اگر حوصله یافتم جزئیاتی از این سفر نیمروزیام بنویسم و بخوانید.| کابلنوشت |مرتضی شاهترابی، جمعه ۲ اسد ۱۴۰۵
یک پاکت آبمیوه برایم آمده که البته کابلیان به آن جوس سیب میگویند. از چهارپهلوی آن عکس گرفتم تا ببینید آبمیوه کابلی را چی رقم و با چی مشخصاتی بستهبندی میکنند.یک پاکت آبمیوه برایم آمده که البته کابلیان به آن جوس سیب میگویند. از چهارپهلوی آن عکس گرفتم تا ببینید آبمیوه کابلی را چی رقم و با چی مشخصاتی بستهبندی میکنند.
| پای بالای پای |چند وقتی است به شکل نشستن افراد دقت میکنم تا ببینم زبان بدن نشستنشان چی میگوید. خیلیها به وقت نشستن، یکطرفه مینشینند و پای راست خود را بالای پای چپ میاندازند و زانوی خود را میشکنند.کودک که بودم چه در مدرسه چه در خانه معمولی مینشستم و صحبتهای دیگران را میشنیدم، اما مادرم اصرار میکرد موقع نشستن روی صندلی پای خود را بالای پای بیندازم. میگفت: مثل آدمهای معتبر بشین! از آن روزها تا مدتها آرزو و کوششم بود که معتبر بشینم.حالا سالهاست که وقتی مینشینم بهطور ناخودآگاه و ناخواسته پاهایم را بالای پاهایم میاندازم و صحبتهای دیگران را گوش میدهم.| کابلنوشت |مرتضی شاهترابی، پنجشنبه اول اسد ۱۴۰۵
پاسخ دندان شکن استاد آصف وردک در مقابل هتاکی دو هنرمند ایرانی به ملت افغانستان. کامل سخنان استاد وردک را در چینل ... تماشا کنید.این توضیح و تیزر را در صفحه فیسبوک یکی از خبرنگاران کابلی دیدم و شگفتزده شدم! میگویم شگفتزده، واقعا از انتخاب کلمات و تبلیغی که برای این ویدیو انجام داده است! به تعابیر خشمآلود و تند و دشنامگونهی وطندارم که خبرنگار او را استاد خطاب میکند دقت کنید!من فقط سکوت میکنم و دعوت میکنم خودتان ویدیو را ببینید و اندیشه کنید.
| اکسپلورر اینستاگرام |شاگرد راننده یا همان کلینر کابلی چنان مسافرهای ایستادهپای در راهرو ملیبس جای کرده که میخواهم در همان حالت ایستاده او را صدا کنم و بگویم: اگر مردهها را هم در قبر دستهجمعی بیندازند این رقم شانهبهشانه و شیفت هم جای نمیدهند. بس است دیگه!همچنان که ایستادهام و از تفت و گرما بیحوصله شدهام چشمم به صفحهی تلفن یکی از مسافران دوخته میشود. اینستاگرام را بالا و پایین میکند و یک در میان اکسپلوررش صحبتهای جمشیدیفر درباره افغانستان و واکنش بلاگرهای افغانی را پیشنهاد میدهد و یک درمیان هم برشهای پیروزی و شادمانی تیم ملی فوتبال اسپانیا در برابر آرژانتین است!خندهام میگیرد و بین خنده و بیحوصلگی دلنادل میمانم و جلو خندهام را میگیرم.| کابلنوشت | مرتضی شاهترابی، سهشنبه ۳۰ سرطان ۱۴۰۵
فراوان دربارهی احترام به زنان شنیدم و دوستانی را از قومیتهای مختلف ایرانی و افغانی داشتم و دارم که میگفتند: زن در فرهنگ قومی ما جایگاه و احترام ویژه دارد. این ویدیوی کوتاه را اتفاقی در یوتیوب دیدم و دانلود کردم تا شما را توجه بدهم و پرسان کنم:کدام قوم یا مردم همزبان یا همفرهنگ ما را میشناسید که اینگونه زن خود را احترام نموده بر پشت خود سوار کند؟!
| پیسهی ناچَل |افغانستان هم مردم نیک دارد و هم مردم نانیک. فکرت نباشد چنان آسان و ساده تو را فریب میدهند که شگفتزده میشوی! باور به خدا شود ابلیس باید پیششان شاگردی کند. دو روز پیش قصد کردم آخرین پساندازهای خودم را در کابل خرج کنم و پنج هزار افغانی را کشیدم و تقدیم کردم، ولی به یکباره شوکه شدم. یکی از نوتهای هزاریام ناچَل برآمد. اسکناس را پشتوپهلو کردم و پرسیدم: چرا ناچل است؟!یکهزار افغانی را بالا آورد و نشانم داد: این پیسه دو تکه است. هرکدام از تکههایش از یک پیسه است و شمارههاشان باهم سر نمیخورند. میبینی چسبکاری کردند.اسکناس هزار افغانی را به صرافی بردم که برایم بگیرد و تعویض کند. گفت: از من گرفته بودی؟! گفتم: نی.گفت: دوصد افغانی میخرم.نفروختم و به طرف پلسوخته رفتم. یک نفر نشسته بود و صدا میکرد: پیسههای کنده و پاره. پیسه کنده و پاره. ایستادم و هزاری را نشانش دادم. گفتم: همی را چند میخری؟نگاه کرد و گفت: سهصد و پنجاه افغانی!این دومین بار است که طی مدتزمان حضورم در افغانستان پیسهی ناچل به دستم رسیده است. اولینبار همان ماههای اول آمدنم بود که نوتهای ده افغانی ناچل برایم داده بودند...| کابلنوشت |مرتضی شاهترابی، دوشنبه ۲۹ سرطان ۱۴۰۵
| بلندگوی دستی |کراچیوانها و دستفروشهای کابلی برای تبلیغات و اطلاعرسانی از بلندگوهای دستی کوچک استفاده میکنند. همان بلندگوهای بوقی کوچک که قدیمها در بازارهای ایرانی زیاد بوندد، حالا در بازار کابل خودنمایی میکنند. البته کابلیان در استفاده از این بلندگوها پخته شدهاند و اینطور نیست که بلندگو را جلو دهن خود بگیرند و فریاد بزنند! نی، گفتنیهای خود را در آرامش و قراری روی کارت حافظه بلندگو ضبط میکنند و بعدش، همان را روی خواندن خودکار میگذارند. خیابانها و سرکهای کابل بهخصوص نواحی پلسوخته از همین جارچیها و صداها پر است. ماموران شاروالی هم گاه و بیگاه به شکل ناشناس پیدا میشوند و بلندگوهای فروشندهها و کراچیوانها را جمع میکنند که دیگر غلماغل نکنند.| کابلنوشت |مرتضی شاهترابی، ۲۷ سرطان ۱۴۰۵