اَمّنیجیبِ اضطرارم را نمیفهمداو لحظههای بیقرارم را نمیفهمددر آینه زل میزنم... آیینه هم حتیلبخ…
انتشار: 2026/08/10 07:25 UTCدریافت: 2026/08/13 15:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 15:15 UTC
اَمّنیجیبِ اضطرارم را نمیفهمداو لحظههای بیقرارم را نمیفهمددر آینه زل میزنم... آیینه هم حتیلبخندهای غصهدارم را نمیفهمددر لاک خود بودم که زیر پای او ماندمحس غرورش کولهبارم را نمیفهمدنبض مرا میگیرد و قلبم نمیکوبدآغوش سردِ مردهوارم را نمیفهمدای کاش میشد عاشقی را با تو قسمت کردای کاش میشد با کسی از عشق صحبت کردای عشق، ای احساسِ معلومِ دومجهولی!ای که نگاهت برق و آتش، غیرمعمولی!اینروزها با تو هوایی تازه میگیرندعمر مرا با یاد تو اندازه میگیرندبا دست تو رد میشدم از خط قرمزهااز واژههای «نه» «نباید» «نیست» «هرگز»هادلتنگیام دست دلم را ساده رو میکردتقدیرِ لجبازی که ما را روبهرو میکردیک روز میآیی ولی یک روزِ بعد از منهر روز میمیرم به شوقِ زودتر مردندیگر نه حرفی در دل من... نه سؤالی...، نیست!هم من نمیخواهم تو را هم تو...، ملالی نیست!از آن همه طومار شعرم بی تو غم ماندهتا خط پایانم فقط یک نقطه کم ماندهبعد از تو به طرز نگاه شهر بدبینمفرقی میان دوست با دشمن نمیبینمنیلوفر_رضایی@shamedanighermez💞💞شــمــعــدانــے قــرمــز