✅ خاطرات اسید و آبنوس (به یاد «محمد عینیتاری» گنجینهی زبان، فرهنگ و ادبیات شفاهی لرستان) ✍️لطیف آ…
انتشار: 2026/07/30 07:32 UTCدریافت: 2026/08/07 23:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 23:10 UTC
✅ خاطرات اسید و آبنوس (به یاد «محمد عینیتاری» گنجینهی زبان، فرهنگ و ادبیات شفاهی لرستان) ✍️لطیف آزادبخت🔹گفتمانهایی هست که ما را به زندگی وامیدارند، به ما نشان میدهند چگونه میتوان خوب زیست؛ اما گفتمانهایی هم هست که ما را به سمت مرگ میبرند و عاقبت ما را میکشند! اریک لوران🔴اخراجیِ شادمان🔹نخستینبار که «تاری» را دیدم، اردیبهشت ۱۳۶۰ بود. روی رکاب فلزی یک تراکتور نشسته بود و از کوهدشت به سمت روستای ما میآمد. من برخلاف مسیر آنها به شهر میرفتم. راننده که گویا برای شرکت ساختمانی او و دوستانش کار میکرد، ایستاد. تاری پیاده شد و پرسید: «اسمت چیست؟» گفتم. گفت: «تو برادر ایران خانمی؟» گفتم آره. گفت: «ای خدا! من با تو کار دارم… اما به وقتش.» مبهوت و جاخورده و غیرتی، گیجِ این مناسبت بودم که این مرد ریشو، خواهر سیزدهسالهام را از کجا میشناسد و چرا او را با پیشوند «خانم» صدا میزند. بعدها که با خواهرم ازدواج کرد و داماد ما شد؛ و آن احترامِ غریب به ایران خانم تمام عمرش با او ماند فهمیدم که سجایای اخلاقی مرز نمیشناسند و شگفتا آن وفاداری غیرقابل درک و منحصربهفرد هرچه زمان گذشت عمیقتر شد.🔹از من پرسید خانه فلانی کجاست؟ از دور نشان دادم و گفتم باید از جادهی سمت چپ بروی. خندید و گفت: «چه بهتر؛ من به چپروی عادت دارم!» هنگام سوار شدن، نگاهام به کیف سنگینی افتاد که بر شانههای نحیفش آویزان بود؛ از لابهلای کتابها و اعلامیهها برگهای بیرون کشید و گفت: «بخوان؛ به دوستانت هم بده بخوانند.» خواندم: «سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مسلح کنید!» در همان عالم نوجوانی، در شگفت بودم چرا کسی که شعارش مسلح کردن سپاه است، باید نقش یک چپِ ممنوع را بازی کند؟ چرا معلم اخراجی است؟ چرا آرام نمیگیرد؟ چرا سکوت نمیکند؟ سالها بعد، وقتی سخنان مریم فیروز را شنیدم – که از رنج حبس و دردی که کشیده بود ابراز شادمانی میکرد، چون ایران به چنگ امپریالیسم نیفتاده بود- به معنای دقیق سخن اریک لوران رسیدم: گفتمانهایی هست که ما را میکشند.🔹تاری دقیقاً کپی مریم فیروز بود، نسلهایی که از شکست دولت ملی مصدق تا انقلاب اسلامی، رنج کشیدند. نسلهای عاصی، خانه به دوش، زندانی، شکنجه شده، گوش به فرمان و آمادهی فدا شدن. یک کمونیست شادمان و شاکر از جنس فولاد ضدرنگ! با عزل بنیصدر درخت آرزوها ثمر داد. پوزهی بورژوازی دولتی به خاک مالیده شد و سپاه که عنصر اصلی دفاع ملی بود، به سلاح سنگین مسلح شد. تاری به آرزویش رسید، چه فایده که او همچنان ممنوع بود. خوش رؤیایی است بار دادن درخت آرزوها – حتا در باغ همسایه! برای او مهم آن بود که ایران به چنگ امپریالیسم نیفتد؛ که نیفتاد.https://t.me/seymareweekly🌐متن کامل و ادامهی این یادداشت در:https://avayeseymare.ir/?p=34071

