🔵روزگار ناپایدار، آدمی ناماندگار✍️ماشا اکبری🔹اول اینکه؛ مدتها بود میانهی مولا و میرزا بههم خو…
انتشار: 2026/07/22 11:34 UTCدریافت: 2026/08/04 04:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 04:27 UTC
🔵روزگار ناپایدار، آدمی ناماندگار✍️ماشا اکبری🔹اول اینکه؛ مدتها بود میانهی مولا و میرزا بههم خورده بود. راه و رَفتِشان قطع شده و گَپ و گُفتشان بنبست.🔹روزگار ناپایدار است و آدمی ناماندگار. عمر دیوار لرزان است و آدمی خفتیده نادان. میرزا افتاد و مُرد. بیمقدمه. بیقیل و قال. همین هم ساعت. خبر رفتن میرزا که به مولا رسید از خواب هزار ساله پرید. مرگ مدعا را بی معنا کرده بود! مولا جامه بر تن درید. آب آفتابه را در تَشگاه خالی کرد و خاک و خاکستر بر سر و شانه پاشید. با روی و موی آشفته آهنگ خانه میرزا کرد. زاری و ضجهاش بر آسمان شد. در مرگ میرزا آن کرد که برادر در مرگ برادر میکند!🔹دوم آنکه؛ تازه تلویزیون خریده بودیم. میمُردیم برای تلویزیون. اخبار را هم با جان و جذبه نگاه میکردیم. تماشای تلویزیون برای ما شده بود اکسیژن. مفرح ذات و مُمِد حیات. یک روز که به عشق و ذوق تماشای تلویزیون از مدرسه برگشتم دیدم عمه پارچه سیاهی روی تلویزیون کشیده. چرا؟ زن همسایه مرده بود. تماشای تلویزیون قدغن. عمه از این هم پیشتر رفت و تاکید کرد که توی کوچه و داخل حیاط بازی و شادی ممنوع. خندیدن موقوف. چرا؟ «آوْلَلْ کِرَمخُو دائا نِهرِن، دَنگْ خَنَتونَه مَشنوئِن.»۱🔹سوم آنکه؛ جنگ بود. بچههای لرستان عملیات کرده بودند. فکر کنم عملیات حاج عمران بود؟ شهید بسیار آورده بودند. یکی از همکلاسیهای ما هم بین شهدا بود. در هر کوچهای حجلهی شهیدی بر پا بود. خانوادههای بسیاری عزادار فرزندان شهیدشان بودند. سر و ریش آقای یاقوتی پریشان و ناپیراسته بود. نارنج خانم سر تا پا رخت سیاه پوشیده بود. جواد همبازی ما برادرش شهید شده بود و آن شوق و شکفتگی گذشته را نداشت. معصومه سوگوار نامزد شهیدش بود و بِرم و برژنگهایش کج و کوله و بیرنگ و ریخت شده بود.@seymareweekly🌐 متن کامل و ادامهی این یادداشت در:https://avayeseymare.ir/?p=34012

