«اخوان» گفت که «زمستان است»من نگاهی به دوستان کردمگفتم از عشق و قدرت انسان- «مطمئنم بهار میآید!بر…
انتشار: 2026/08/06 10:42 UTCدریافت: 2026/08/13 20:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 20:45 UTC
«اخوان» گفت که «زمستان است»من نگاهی به دوستان کردمگفتم از عشق و قدرت انسان- «مطمئنم بهار میآید!بر سر هر درخت، گنجشکانباز آواز شاد میخوانند»از شبِ تلخِ سرزمین گفتماز زمستانِ آخرین گفتم- «ما قرار است غول را بکشیم...»به رفیقان خود چنین گفتم(و رفیقان که سستپیمانند!)راه دشوار بود و طولانیراه دشوار بود و ما با همو یقین داشتم که جز این راهچیزی از زندگی نمیخواهم(خاطرات خوشی که میسازیمهمگی میلههای زندانند!)تا نفهمند در دلم غوغاستخنده در اوجِ استرس کردمدستشان را گرفتم از سرِ عشقکه نگفتند و باز حس کردمهمگی ظاهرا پشیمانندخستهام از سکوت و ویرانیپوچیِ صبرهای طولانیآنچه میگویم و نمیگویمآنچه میدانم و نمیدانیدردهایی بدون درماننددوستان پای سفرهی غول ودشنههای به پشت مشغول و ↓هر کسی قیمت خودش را گفتسکس و ویزای خارج و پول و...دوستانم چقدر ارزانند!ای شبِ بی«فروغِ» تنهایی«شاید این ابتدای ویرانیست»با چنین دوستان و یارانینه! نمیشد به جنگ دنیا رفت!آه «سهراب»! کاش میشد کهتحتتأثیر الکلی شاید!در جهانی تخیّلی شاید!«قایقی ساخت» و از اینجا رفت«جای آدم، درخت بنشانند»...غول در حال خنده در قصرشدوستانم کنار سفره هنوزمن به دنبال کشتن لحظاتکشتنِ روز در ادامهی روزروزهایی که رو به پایانند!«فصلِ سرد» است و گونهها نمناکاشک «سهراب» بود یا که «فروغ»«کفشهایم کجاست؟!» تا بروممردم شهر، جز دروغ و دروغچیزی از زندگی نمیدانند«اخوان» آن «کتیبه» را چرخاندهیچچیزی بهغیر هیچ نبود...مهدی موسوی@seyedmehdimoosavi2

