اما با نگاهی دقیقتر به آثار او، بهویژه با تکیه بر پژوهشهای مدرنی چون آثار محمدعلی موحد و صمد موح…
انتشار: 2026/07/29 12:28 UTCدریافت: 2026/08/02 11:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 11:02 UTC
اما با نگاهی دقیقتر به آثار او، بهویژه با تکیه بر پژوهشهای مدرنی چون آثار محمدعلی موحد و صمد موحد، درمییابیم که «حکمتالاشراق» تنها یک نظام معرفتشناختی نیست، بلکه یک پروژه سیاسی-اجتماعی برای بازسازی جامعه بر اساس «نور» و «عدالت» است. این مقاله میکوشد تبیین کند که چگونه شاهاسماعیل صفوی، ۳۱۰ سال پس از شهادت سهروردی، توانست آن آرمانِ ناکام را به یک واقعیتِ ژئوپلیتیک تبدیل کند.سهروردی در پی احیای حکمت بود. او معتقد بود که جهان هرگز نباید از «قطب» یا «امام» خالی باشد. از نظر او، حاکم آرمانی کسی است که "نور حقیقت" را در وجود خود متعین کرده است. او در مقدمه حکمتالاشراق به صراحت میگوید که اگر قدرت سیاسی در دست «حکیمِ متأله» باشد، روزگار نورانی خواهد بود و در غیر این صورت، تاریکی بر جهان چیره میشود. قتل سهروردی در حلب (۱۱۹۱ میلادی) نه به دلیل اختلافات فقهی ساده، بلکه به دلیل هراس ایوبیان از پتانسیل انقلابی اندیشه او بود؛ چرا که او به دنبال تأسیس یک نظام سیاسی بر مبنای «ولایتِ عرفانی» بود. او میخواست «مدینه فاضله» فارابی را از قالب کلمات بیرون آورده و در کالبد جامعه بدمد.میان سهروردی و شاهاسماعیل، حلقه مفقودهای به نام سید علی عمادالدین نسیمی وجود دارد. نسیمی، وارث اندیشههای حروفیه و عرفان پرشورِ انقلابی، آرمانِ «تجلیِ خدا در انسان» را به یک مطالبه اجتماعی تبدیل کرد. اگر سهروردی بر «نورِ حاکمیت» تأکید داشت، نسیمی بر «برابریِ ذاتی انسانها» پای میفشرد. شهادت فجیع نسیمی در حلب (۱۴۱۷ میلادی) نشان داد که رویایِ تأسیسِ جامعهای عادلانه بر پایه عرفان، همواره با مقاومتِ خونینِ نهادهای قدرت مواجه بوده است. نسیمی با اشعار تُرکی و فارسی و عربی خود، این ایدهها را از مدارسِ فلسفی به میان تودهها و قبایل برد و ذهنیتِ جمعی را برای یک تحول بزرگ آماده کرد.شاهاسماعیل صفوی در سال ۱۵۰۱ میلادی، نقطه تلاقیِ این دو جریان شد: «حکمتِ نوریِ سهروردی» و «شورِ اجتماعیِ نسیمی». او به عنوان «مرشدِ کامل» طریقت صفوی، خود را همان «حکیم-حاکمی» میدید که سهروردی در انتظارش بود. شاهاسماعیل صرفاً یک کشورگشا نبود؛ او پادشاهی بود که مدعیِ «پیوند با منبعِ نور» بود. قزلباشها به شاهاسماعیل به عنوان تجلیِ عینیِ نو و "مرشد کامل" نگاه میکردند. این همان «فرّه کیانی» سهروردی بود که اکنون در سیمای یک جوانِ عارف-جنگجو ظهور کرده بود. برای اولین بار در تاریخ پسا-اسلامی ایران، مرز میان «خانقاه» (محل تربیت معنوی) و «دولت» (مرکز قدرت سیاسی) از میان رفت. دولت صفوی در واقع تجسمِ سیاسیِ «حکمت متعالیه» در سطحی نوین و شورانگیز بود. چرا پروژه صفوی موفق شد؟ تفاوت سهروردی و شاهاسماعیل در «ابزارِ تحقق» بود. سهروردی میخواست از طریقِ اقناعِ حکام و نخبگان به مقصد برسد، اما شاهاسماعیل با تکیه بر یک «نظامِ آیینی-نظامی» (قزلباشیه) توانست قدرتِ فیزیکی را با جاذبهیِ متافیزیکی ترکیب کند. او «مدینه فاضله» را نه در کتب، بلکه در میدان جنگ و در ساختار یک دولتِ متمرکز ملی بنا کرد. او توانست هویت تمدنی ایرانی را با عرفانِ شیعی گره بزند و آن «پروژه ناکامِ» فیلسوفان را به یک «هویتِ تاریخی» بدل کند.پیوند میان سهروردی و شاهاسماعیل، پیوندِ میان «نظریه» و «عمل» در تمدن اسلامی است. اگر سهروردی را «معمارِ فکری» حاکمیتِ نور بدانیم، شاهاسماعیل «معمارِ اجرایی» آن است. این زنجیره — از سهروردی تا نسیمی و سرانجام شاهاسماعیل — نشان میدهد که عرفان در جهان ایرانی و در بستر تمدن اسلامی، هرگز صرفاً راهی برای گریز از دنیا نبوده، بلکه همواره سودایِ دگرگون کردنِ دنیا و تأسیسِ یک «نظمِ معنوی» بر روی زمین را در سر داشته است. صفویه، میوهیِ درختی بود که ریشه در مفهوم سترگ "ولایت" داشت و سهروردی بذر آن را در ساختار مفهومی حکمه الاشراق (که خود ریشه در حکمت و فلسفه و عرفان و تصوف داشت) کاشت و نسیمی با خون خود آبیاری کرد.این نوشتار تلاشی بود برای بسط فرضیهای مبنی بر اینکه تاریخِ تصوف و فلسفه در جهان اسلام و حتی جهان را باید به مثابه یک «پروژه سیاسیِ ممتد» نگریست که در نهایت در قامت دولت صفوی تجسد یافت و در این میان نقش شیخ صفیالدین اردبیلی و شاه اسماعیل صفوی (متخلص به خطایی که آراءش در دیوان خطائی مدون شده است) بیبدیل است. البته باید به این نکته هم پرداخت که اکنون و اینجا چگونه با تصوف و عرفان و حکمت و فلسفه و فقه به مثابه صور گوناگون "پروژه سیاسی" داشته و دارد. از این منظر نقش فیلسوف دوران صفوی یعنی ملاصدرا که همعصر دکارت بود جایگاه ویژهای پیدا میکند. او معمار "حکمت متعالیه" بود که نفطه کانونی فلسفهاش "حرکت جوهری" بود ولی حرکت جوهری بدون "نیروی نفی تاریخی" صرفاً در ساحت انتزاع باقی میماند اما "انقلاب" حرکت جوهری را به نیروی تاریخی در بستر جامعه و جهان بدل کرد.
