حکمت و عرفان به مثابه یک "پروژه سیاسی": از شیخ اشراق تا شاه اسماعیل صفوی بیشک با «شیخ اشراق» — یا…
انتشار: 2026/07/29 12:28 UTCدریافت: 2026/08/02 11:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 11:02 UTC
حکمت و عرفان به مثابه یک "پروژه سیاسی": از شیخ اشراق تا شاه اسماعیل صفوی بیشک با «شیخ اشراق» — یا همان شهابالدین یحیی بن حبش سهروردی — آشنا هستید؛ فیلسوف نامدار ایرانی، بنیانگذار حکمت اشراق و استادی در اندیشه عرفانی. آنچه برای من اهمیت دارد، صرفاً فلسفه اشراقی او نیست، بلکه پیوند این فلسفه با ظهور شاه اسماعیل است؛ کسی که هم مرشد صوفی در طریقت صفویه بود و هم بنیانگذار دودمان صفوی. پژوهشهای اندکی به این جنبه پرداختهاند. اجازه دهید منظورم را توضیح دهم. صمد موحد، پژوهشگر ایرانی حوزه تصوف، در یکی از آثار خود — که مبتنی بر کتاب برادر بزرگترش، محمدعلی موحد، با عنوان «مکتوبات شمس» است — به روایتی اشاره میکند که در آن شمس درباره سهروردی و علل قتل او سخن گفته است. صمد موحد با استناد به روایت محمدعلی موحد استدلال میکند که سهروردی در پی آن بود تا فلسفه معنوی خود را در قالب یک نظام حکومتی محقق سازد. به عبارت دیگر، دغدغه سهروردی تنها «ملکوت آسمان» نبود؛ بلکه حکمت اشراق او در واقع پروژهای عمیقاً سیاسی برای دگرگونی نفس و جامعه در «پولیس» یا «مدینه» (اصطلاحی که فیلسوفان مسلمان برای اشاره به «مدینه فاضله» -شهر و نظامی که مبتنی بر فضیلت شکل گرفته و سازماندهی شده است- به کار میبردند) محسوب میشد. با این حال، پروژه او ناکام ماند و خود او نیز به قتل رسید. اما شاه اسماعیل — مرشد صوفی دیگری و از نوادگان شیخ صفی — کسی بود که در سال ۱۵۰۱ میلادی (یعنی ۳۱۰ سال بعد) توانست این «رویا» را جامه عمل بپوشاند. البته میدانیم که میان سهروردی و شاه اسماعیل، عارف صوفی دیگری به نام سید عمادالدین نسیمی نیز میزیست که سودای «جامعهای برابرخواه» یا Egalitarian Society را در سر داشت؛ اما او نیز همچون سهروردی، در سال ۱۴۱۷ میلادی (یعنی ۷۰ سال پیش از تولد شاه اسماعیل) در حلب به قتل رسید. بنابراین، استدلال من این است که صوفیان نیز همچون فیلسوفان (مانند افلاطون و فارابی)، عارفان و رواقیون (مانند مارکوس اورلیوس) در تاریخ جهان کوشیدند تا «جامعهای مبتنی بر فضیلت» بنا نهند، اما شمار اندکی از آنان در این راه توفیق یافتند. شاه اسماعیل یکی از این افراد است، اما ارتباط میان سهروردی و شاه اسماعیل مورد مطالعه قرار نگرفته است؛ زیرا «عرفان و حکمت» یا «تصوف و فلسفه» در بستر تمدن اسلامی، به مثابه یک پروژه تاریخی نگریسته نشدهاند. اکنون نکته اینجاست که آیا میتوان این تز یعنی ارتباط میان سهروردی و نسیمی و شاه اسماعیل را بسط داد؟ شاهاسماعیل و تحقق «مدینه فاضله» اشراقیمیدانم فرضیهام در مورد پیوند میان سهروردی و شاهاسماعیل، پیوند میان «فلسفه سیاسی» و «سیاستِ عرفانی» است که در تاریخنگاریِ آکادمیک کمتر مورد توجه قرار گرفته است.۱. پیوند معرفتشناختی: نورِ حاکمیتسهروردی در حکمتالاشراق معتقد است که جهان هرگز نباید از «حکیم متأله» خالی باشد. از نظر سهروردی، سلطنتِ واقعی آنگاه محقق میشود که حاکم به «نورِ قاهر» متصل باشد. شاهاسماعیل با تکیه بر جایگاه خود به عنوان «مرشد کامل» در طریقت صفویه، عملاً همین ادعای سهروردی را به عرصه سیاست آورد. او خود را نه فقط یک پادشاه دنیوی، بلکه تجلیِ نورِ الهی و هدایتگرِ معنوی میدانست که وظیفهاش پیادهسازی نظمِ آسمانی در زمین بود.۲.پل شهادت و پیوستارِ تاریخی در الهیاتِ سیاسیِ اسلامی، شهادتِ حکیم/عارف، پروژه او را «مقدس» میکند. سهروردی (در حلب) و نسیمی (در حلب) هر دو قربانیِ تقابلِ میانِ «حکمتِ متعالی» و «قدرتِ جزماندیش» شدند. شاهاسماعیل در واقع محصولِ این انتظارِ تاریخی بود. جنبش صفوی توانست آن «ایدهآلِ شکستخورده» را با سازماندهیِ نظامیِ قزلباشها (به مثابه یک نیروی تاریخی) ترکیب کرده و آن «مدینه فاضله» را که فلاسفه و عرفایِ پیشین تنها در ذهن داشتند، به یک واقعیتِ ژئوپلیتیک تبدیل کند.۳. شاهاسماعیل؛ حکیمِ شاهی که به قدرت رسیدشاهاسماعیل توانست شکافِ میانِ «تئوری» (سهروردی) و «تغییر اجتماعی» (نسیمی) را پر کند. اگر سهروردی سودایِ حکومتِ حکیم را داشت و نسیمی سودایِ جامعهای برابر، شاهاسماعیل با تأسیس دولت صفوی، برای اولین بار در تاریخِ پسا-اسلامی، حکومتی را بنا کرد که مشروعیتِ خود را نه از «خلافتِ اسمی»، بلکه از «نورِ ولایتِ عارفانه» میگرفت. در این خوانش، صفویه صرفاً یک سلسله پادشاهی نبود، بلکه تلاشی بود برای «تاریخی کردنِ عرفان». به طور خلاصه میتوانم تز اصلی خود را به صورت ذیل مفصلبندی تئوریک کنم:در تاریخنگاری سنتی، شیخ اشراق (سهروردی) همواره به عنوان فیلسوفی گوشهنشین و غرق در اشراقات باطنی تصویر شده است.
