غلامحسین ساعدی و "مسئله عاشورا"ما وقتی به متون ساعدی رجوع میکنیم "کلنجار رفتن با مذهب" را در تک تک…
انتشار: 2026/07/21 09:39 UTC
غلامحسین ساعدی و "مسئله عاشورا"ما وقتی به متون ساعدی رجوع میکنیم "کلنجار رفتن با مذهب" را در تک تک آثارش و لابهلای کتبش میبینیم. حال چرا اصرار بر این موضوع دارم؟ زیرا هنگامیکه به "رمان مقتل" برخوردم با برخی از تودهایهای آذربایجانی که در دیاسپورای آلمان زندگی میکنند تماس گرفتم و درباره ساعدی پرس و جو کردم. برخی از آنها اکنون در اواسط دهه هشتاد عمر خود به سر میبرند و از آنها پرسیدم آیا ساعدی را از نزدیک دیده بودند و نظرشان درباره او چیست؟ نکته جالب توجه این بود که اکثراً از او به نیکی یاد میکردند ولی هیچکدام از "رمان مقتل" که نوشته ساعدی بود و در آن او به نهضت عاشورا پرداخته است خبری نداشتند و هنگامیکه آدرس دقیق و خود متن را برایشان ارسال کردم شگفتزده شدند. اما نکته جالب اینجاست که یکی از آنها گفت که به احتمال زیاد ساعدی در این اثر میخواسته است نشان دهد که "مذهب افیون تودهها" است. به نظرم این سادهسازی از نظریه مارکس درباره دین یکی از شاخصههای بنیادی مارکسیست استالینیستی و تودهای ایران است که به ظرافتهای دیالکتیکی مارکس و چپ اروپایی التفات تئوریک جدی نداشته و ندارد. زیرا متون ساعدی امکانهای دیگری پیش روی ما میگذارد و از قضا نشان میدهد که مواجهه او با مذهب و عاشورا یک "مواجهه توریستی" نبوده است. البته به نظرم هنوز زود است که قضاوت کنیم آیا خوانش و مواجهه ساعدی با مذهب یک "مواجهه زائرانه" بسان مواجهه شریعتی بوده است یا خیر ولی شاید بتوان گفت بین مواجهه آلاحمد و شریعتی و ساعدی در باب مذهب و مشخصاً "عاشورا" تفاوتها و مشترکاتی وجود دارد که تاکنون به صورت جدی مورد کنکاش قرار نگرفته است و عجیب است که پس از پنجاه سال هنوز محققین و پژوهشگران ایرانی به جای اینکه به این موضوعات بپردازند دائم درگیر تمایز بین هایدگر و هگل و دلوز و فوکو هستند و یا اینکه مدام سخن از خوانشهای فوکویی و دلوزی و گیدنزی از مباحث ایرانی و متفکران ایرانی به میان میآورند و هیچ اصالتی برای متون و متفکران ایرانی قائل نیستند. اما آنچه نظر مرا به خود جلب کرد این بود که ظهور "رمان مقتل" یک حادثه اتفاقی در بستر تفکرات ساعدی نیست بل ریشه در تاملات درازمدت او و تجربه زیسته او در تبریز و آذربایجان و مطالعات میدانی او درباره مذهب و مشخصاً عاشوراء دارد. اگر حدس من درست باشد که رمان مقتل در سالهای ۱۳۴۸ الی ۱۳۵۰ نگاشته شده است و مطالعات میدانی ساعدی با عنوان "ایلخچی" که در سال ۱۳۴۲ به چاپ رسیده است و فاصله این دو تقریباً (با احتساب اینکه از آغاز مطالعه تا چاپ دو یا سه سالی زمان نیاز بوده است) یکدهه میتوانسته باشد. "ایلخچی" یک تکنگاری مردمشناختی و جامعهشناختی است که در سال ۱۳۴۲ منتشر شده است. در این اثر کلاسیک ساعدی به بررسی سبک زندگی، باورها و شرایط اجتماعی روستای ایلخچی در آذربایجان میپردازد. اما نکته مهم این اثر از منظری که ما به آن میپرداریم این است که در فصل یازدهم کتاب ساعدی به "صحنه عاشوراء" در ایلخچی میپردازد و در جایی مینویسد"از صحنههای زیبا و جالبی که دیدم یکی صحنه ^شانه و گلاب^ بود، موقعی که علیاکبر میخواست عازم میدان شود، اهل حرم دورش را گرفته بودند و سر و زلفش را که میدانستند ساعتی دیگر روی خاک خواهد بود با گلاب میشستند و شانه میکردند. و دیگری صحنهیی بود که کنیز حارث اطفال مسلم را کنار رودخانه پیدا کرده و خبرش را به خاتون برده بود و دو نفری میآمدند سراغ آن دو بیپناه تا از مرگ نجاتشان بدهند که نتوانستند" (ساعدی، ۱۳۴۲. ۱۴۸-۹).سیدجواد میریبخش دوم@seyedjavadmiri
