#شعرآفتاب که بر گنبد سبز مسجد جامع مینشیند،سایهی منارهها دراز میشودروی خیابانهای خاکگرفته...م…
انتشار: 2026/08/12 10:16 UTCدریافت: 2026/08/13 17:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 17:20 UTC
#شعرآفتاب که بر گنبد سبز مسجد جامع مینشیند،سایهی منارهها دراز میشودروی خیابانهای خاکگرفته...مردی از کوچهی باغ میگذردبا کفشهایی که دیگر صدا نمیدهند.سمنان زیباست، میدانم -باغهای پسته، سبز تا افق،و آن کوه که چون نگهبانی خاموششهر را در آغوش گرفته.اما این مردتنها خستگیاش را میبیندکه مثل غبار، روی شانههایش نشسته.بازار قدیم، با طاقهای آجریاش،هنوز بوی نان تازه میدهد،و صدای چکش مسگریاز ته کوچه میآید -اما گوشهای اوپر از صدای سالهاست،سالهایی که رفتندبیآنکه چیزی برایش بگذارندجز همین کوچه، همین دیوار،همین خستگیِ بینام.او به دیوار قلعه تکیه میدهد،دیواری که هزار سال ایستاده -و فکر میکند:"چقدر این شهر صبور است،چقدر این خاک، آرام مانده،و من، چقدر خستهاماز این همه تکرار،از این همه روزهای شبیه به هم."ماه که بالا میآیدبر گلدستههای مسجد،نور سردی میریزدروی صورت مردی که هنوز ایستاده -میان اینهمه زیبایی،تنها، و خسته،مثل درختی کهنکه ریشه دارد، امادیگر باد را دوست ندارد.@semnan_channel#کانال_رسمی_سمنان



