☕️قطعهای از کتابدو درويش در راهی با هم میرفتند. يكی بیپول بود و ديگری پنج دينار داشت.درویش بیپو…
انتشار: 2026/08/12 06:44 UTCدریافت: 2026/08/15 17:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 17:55 UTC
☕️قطعهای از کتابدو درويش در راهی با هم میرفتند. يكی بیپول بود و ديگری پنج دينار داشت.درویش بیپول، بیباک میرفت و به هر جايی که میرسيدند، چه ايمن بود و چه ناامن، به آسودگی میخوابيد و به چيزی نمیانديشيد. اما ديگری مدام در بيم و هراس بود كه مبادا پنج دينار را از كف بدهد.بر چاهی رسيدند كه جای دزدان و راهزنان بود.اولی بیپروا دست و روی خود را شستو زير سايهی درختی آرميد. در همين حين متوجه شد که دوستش با خود چه كنم چه كنم میكند!برخاست و از او پرسيد: اين چندين چه كنم برای چيست؟گفت: ای جوانمرد! با من پنج دينار استو اينجا ناامن است و من جرات خفتن ندارم.مرد گفت: اين پنج دينار را به من دِهتا چارهی تو كنم.پس پنج دينار را از وی گرفت و در چاه انداخت و گفت: رَستی از چه كنم چه كنم! ايمن بنشين، ايمن بخسب، و ايمن برو، که آدم فقير، دژیست كه نمیتوان فتحش كرد.📕#قابوسنامه✍#امیر_عنصرالمعالی_کیکاووس_بن_اسکندر_زیاری♦️@seemorghbook



