📚هر روز یک داستان 💎 پدری برای پسرش تعریف میکرد که:گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این کافهی نزدیک…
انتشار: 2026/08/14 05:30 UTCدریافت: 2026/08/15 05:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:11 UTC
📚هر روز یک داستان 💎 پدری برای پسرش تعریف میکرد که:گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این کافهی نزدیک دفترم میاومدم بیرون جلویم را میگرفت.هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش... هر روز. منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد پول رو طلب کنه. فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم.مدتی مریض شدم و وقتی دوباره به اون جا برگشتم میدونی بهم چی گفت؟ پسر: چی گفت پدر؟میگوید: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...! بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و سوءاستفاده میشه!"نیکی چو از حد بگذرد نادان خیال بد کند ، سعدی" #صدای_بوکان را به دوستان خود معرفی کنید☑️ @sedayebokan ➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️ارسال مطالب و تبلیغات📞 @sedayebukan
