عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماندبس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماندسوختم و زخاطرم زنگ کدورت…
انتشار: 2026/08/15 13:37 UTCدریافت: 2026/08/15 23:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 23:00 UTC
عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماندبس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماندسوختم و زخاطرم زنگ کدورت برنخاسترفت خاکستر به باد، آیینه بی پرداز ماندخامشی بند زبان حرف سازان می شوداز لب پیمانه خونها در دل غماز ماندرفت ایام شباب و خار خار او نرفتمشت خاشاکی زسیل نوبهاران بازماندمرد حق را چون شناسد زاهد خودناشناس؟چون رسد در دیگری هر کس که از خود بازماند؟پیش زلف افکند دل را چون نگاهش صید کردقسمت صیاد گردد هر چه از شهباز ماندناخنی بر دل نزد ما را درین عالم کسینغمه محجوب ما در پرده این سازمانداز زبان نرم خاکستر بر آتش دست یافتشمع از آتش زبانی در دهان گاز ماندخامشی صائب کلید بستگیهای دل استبلبل ما در قفس از شعله آواز ماندصائب_تبریزی - دیوان اشعار