افسانههوییچی بی گوشسال ها قبل در سرزمین ژاپن نبردی به نام دانورا رخ داد.در این نبرد در رودخانه ای ه…
انتشار: 2026/08/02 13:13 UTCدریافت: 2026/08/04 22:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 22:57 UTC
افسانههوییچی بی گوشسال ها قبل در سرزمین ژاپن نبردی به نام دانورا رخ داد.در این نبرد در رودخانه ای هزاران نفر کشته شدند و روح آنان در دنیا سرگردان مانداین ارواح شب هنگام مانند چراغهایی از آب دریا بالا می آمدند و شناگران را بسمت خود می کشاندند و آنها را غرق می کردند و کشتی ها را نیز گمراه می کردند.مردم برای فرو نشاندن خشم این روح ها معبد آمی-داجی را ساختند و از آن به بعد اثری از روح های سرگردان دیده نشددر همان حال و زمان مردی به نام هوییچی زندگی می کرد که نابینا بود ولی در عین حال توانایی عجیبی در نواختن ساز بیوا داشت وقتی او از نبرد دانورا می خواند حتی ارواح خبیثه هم می گریستندهوییچی مرد فقیری بود که به پیشنهاد یک راهب به معبد امی داجی رفت.کار او در این معبد آسان بود هوییچی باید فقط هفته ای دو بار برای اهالی معبد ساز می زد.روزی راهب به مسافرت رفت و هوییچی و دو تن از خدمتکاران معبد را به مواظبت از معبد گماشتشب هنگام هوییچی در باغچه به تمرین بیوا پرداخت ناگهان صدایی پایی را شنید.از صدای برخورد فلزهای زره شخص به همدیگر فهمید یک سامورایی به دیدنش آمدهسامورایی به او گفتارباب من برای چند روز به این شهر آمدهو از من خواسته شما را برای اجرای موسیقی پیش او ببرمدنبال من بیاییدهوییچی نابینای ما به دنبال سامورایی راه افتاد تا به یک دروازه رسید داخل دروازه شد از سر و صدای مکان فهمید که پا در قصر یک دایمیو گذاشته استآن ها از او درخواست کردند قصهی نبرد دانورا را بنوازدوقتی هوییچی شروع به نواختن کرد صدای گریه از هر طرف به گوش می رسید.پس از تمام شدن اجرای او سامورایی او را به معبد برگرداند و به او سفارش کرد که به کسی نگوید به کجا رفته و هوییچی نیز قبول کرد.یک شب اهالی معبد به او مشکوک شدند و او را تعقیب کردند.و دیدند که هوییچی به قبرستان کشته شدگان نبرد دانورا رفت!بله !هوییچی وسط قبرها نشسته بود و با شور و حرارت ساز می زد و از نبرد دانورا می گفت!خدمتکاران بی سر و صدا به معبد بازگشتند و ماجرا را به راهب گفتند.صبح روز بعد راهب مجبور بود دوباره به سفر برودپس خدمتکاران را مامور کرد تا روبی بدن هوویچی دعا بنویسند تا از نظر ارواح پلید نامریی شودراهب به هوییچی گفت که وقتی سامورایی به دنبالش می آید حرکت نکند و صدایی در نیاوردآنشب هوییچی در حالی که تمام بدنش دعا نوشته شده بود به انتظار نشست.نیمه های شب سامورایی آمد و گفتخب..من بیوا را می بینم ولی نوازنده ی آن را نه!من فقط یک جفت گوش می بینم!اگر آن هارا ببرم آنوقت ارباب حرفم را باور می کند!همانوقت گوش های هوییچی را برید و برای اربابش برد.صبح که راهب بازگشت دید که گوش های هوییچی بریده شده.بله!خدمتکاران یادشان رفته بود که روی گوش های هوییچی دعا بنویسند!بعد از آن ماجرا هوییچی به نام هوییچی بدون گوش شهرت یافت و همه خواستار دیدن اجرایش بودند.و اینگونه هوییچی به فردی مشهور تبدیل گشت.پایان@samuraiazadکانال سامورایی



