افسانه هیزم شکن و چشمه جوانیدر افسانه هیزم شکن و چشمه جوانی نیز موضوع اصلی داستان گذر زمان و فرا رس…
انتشار: 2026/07/31 18:14 UTCدریافت: 2026/08/02 10:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 10:17 UTC
افسانه هیزم شکن و چشمه جوانیدر افسانه هیزم شکن و چشمه جوانی نیز موضوع اصلی داستان گذر زمان و فرا رسیدن پیری است. می گویند به روزگار کهن پیرمردی هیزم شکن در روزی گرم برای رفع عطش در جنگل به جستجوی آب برآمد. پیرمرد در جستجوی خویش برکه ای را یافت که آب آن از چشمه ای همجوار تأمین می شد و آب زلال و شفاف به خاستگاه خود بازمی گشت. هیزم شکن خسته و تشنه دستان خود را در آب فرو برد و چند کف از آب گوارا و خنک چشمه نوشید و بهتر آن دید که خود را از این آب خنک و گوارا سیراب سازد. دست ها را بر زمین نهاد و سر را به برکه نزدیک کرد و از چهره ای که در آینه برکه نمایان شد سخت متعجب شد. پیرمرد دیگر بار جوان شده و به روزگار جوانی بازگشته بود. هیزم شکن شادمان از دست یافتن به چشمه جوانی چالاک و شتابان به خانه بازگشت تا همسر پیر خود را از ماجرا آگاه سازد. پیرزن نخست شوهر را نشناخت و پس از شنیدن حرف های جوان و به یاد آوردن سیمای شوهر به روزگار جوانی سرانجام حرف او را در دستیابی به چشمه جوانی پذیرفت.پیرزن بامداد روز دیگر، با یاد نشانی هایی که شوهر به او گفته بود، به جانب چشمه جوانی شتافت. هیزم شکن جوان پس از بیدار شدن از خواب به جستجوی زن به جانب چشمه رفت. هیزم شکن به چشمه جوانی رسید و از همسر خود نشانی نیافت. در کنار برکه چشمه که زمزمه آن در گوش می نشست از زن اثری دیده نمی شد. صدایی که از درون بوته های کنار برکه شنیده شد جوان را بدان سوی کشانید و در میان بوته ها نوزادی را یافت که با چشمانی آشنا بدو می نگریست. جوان وحشت زده به راز ماجرا پی برد. پیرزن حریص چندان از آب چشمه جوانی نوشیده بود که از جوانی و نوجوانی دورتر رفته و به دوره نوزادی بازگشته بود. جوان نوزاد را در آغوش گرفت و اندیشید چندین و چند سال باید به تنهایی از نوزاد پرستاری کند و منتظر روزی بماند که نوزاد زن شود.اگر درست یادم باشد، ترجمه این افسانه از صادق هدایت بود.@samuraiazadکانال سامورایی



