با پدرم رفتم سیرک،توی صف خرید بلیط؛ یک زن و شوهر با چهار تابچشون جلوی ما بودند.وقتی به باجه رسيدند…
انتشار: 2026/08/08 16:46 UTCدریافت: 2026/08/10 23:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 23:35 UTC
با پدرم رفتم سیرک،توی صف خرید بلیط؛ یک زن و شوهر با چهار تابچشون جلوی ما بودند.وقتی به باجه رسيدند ومتصدی باجه، قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند...!ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت، سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاده!مرد که متوجه موضوع شده بود، بهت زده به پدرم نگاه کرد و گفت: متشکرم آقا...!مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش بچه هايش شرمنده نشود،کمک پدر را پذیرفت، بعد از اينکه بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدن، ما آهسته از صف خارج شدیم و بدون دیدن سیرک به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم!"آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم"ثروتمند زندگی کنیم، بجای آنکه ثروتمند بمیریم!انسانیت نهایت دین داریست....!📘 از خاطرات چارلی چاپلین@sahnei#کانال_دیار_خوبان

