👇🏼ادامه مطلب پیشینبعد هم نسل دیگری بیاید و همان آدم را نه به عنوان کسی که انسان کشته، که به عنوان «…
انتشار: 2026/08/09 14:31 UTCدریافت: 2026/08/17 17:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 17:57 UTC
👇🏼ادامه مطلب پیشینبعد هم نسل دیگری بیاید و همان آدم را نه به عنوان کسی که انسان کشته، که به عنوان «مبارز» بشناسد، فاصله میان این دو تصویر گاهی فقط چند دهه است.ماجرای مجید شریف واقفی ( نام دانشگاه شریف را از او گرفتهاند) هم از همین جنس تلخیها دارد. اختلاف ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق به جایی رسید که دیگر بحث و اختلاف کافی نبود و حذف فیزیکی وارد ماجرا شد. شریف واقفی کشته شد و پیکرش سوزانده شد. اینکه این اتفاق در سازمانی رخ داد که خود را درگیر مبارزه برای آیندهای دیگر میدانست، شاید از خود حادثه مهمتر باشد.خشونت وقتی وارد یک سازمان سیاسی میشود، معمولا به «دیگری» بسنده نمیکند، همانگونه که از زبان به دشنه کوچ میکند، به مرور به خودی میل میکند. اول میگویند برای مزدور و دشمن است. بعد میبینند یکی از خودشان «منحرف» شده. بعد دیگری «خائن» میشود. بعد یکی دیگر «نفوذی» و اینگونه مرزها کمکم جابهجا میشوند و آدمی که دیروز همسنگر بود، امروز میتواند هدف قرار بگیرد.فدائیان اسلام هم در تاریخ سیاسی ایران نمونه دیگری از همین استفاده از ترور به عنوان ابزار مبارزهاند؛ از قتل احمد کسروی تا ترور عبدالحسین هژیر و حاجعلی رزمآرا. هرکدام داستان و زمینه سیاسی خاص خود را دارند و نمیشود همه را در یک قاب گذاشت، اما یک وجه مشترک در آنها هست اینکه حذف فیزیکی مخالف، در جایی از ذهن عاملان، دیگر یک جنایت صرف نیست؛ مرگ و قتل به هدف و کسبوکار تبدیل میشود. نسل من که متولد۵۷ هستم در ماجرای قتلهای زنجیرهای این را به وضوح دید و این نیکبختی را داشت که به جای شور نسل قبل و نسل بعدش که تئوریسینهای تاریخ نخوانده یک شبه در فضای مجازی به گروه مرجع تبدیل شوند، کتابها در این باره بخواند و سخنرانیها بشنود تا اینچنین مفتون شعبده خون و خنجر و خشم نشود.وقتی خشونت ابزار شد خیلی زود «هدف» میشود، و اینجاست که فاجعه آغاز میشود، چون آدم برای خشونت از وجدانش اجازه نمیگیرد؛ از آرمانش اجازه میگیرد. چنین موجودی خودش را اینطور گول میزند که من به خاطر خودم این کار را نمیکنم. برای ملت است، برای ایران است. برای دین است. برای آزادی است. برای انقلاب است. برای آینده است.هانا آرنت جایی میان قدرت و خشونت فاصله میگذارد که در سیاست خیلی وقتها فراموش میشود. خشونت میتواند آدمها را وادار به سکوت کند، میتواند خیابان را خالی کند، میتواند کسی را از سر راه بردارد؛ اما اینها الزاما قدرت نیست. ترس، اگرچه مؤثر است، جای مشروعیت، رضایت و همراهی را نمیگیرد. شاید به همین دلیل باشد که حکومتها و جنبشها هر دو گاهی به خشونت پناه میبرند و بعد خیال میکنند چیزی به دست آوردهاند. پوپر هم در «جامعه باز و دشمنان آن» از چیز دیگری میترسید، از آدمهایی که تصور میکنند نسخه نهایی تاریخ را در اختیار دارند. وقتی کسی مطمئن باشد مقصد را میداند، وسوسه عجیبی پیدا میکند که برای رسیدن به آن مقصد، از انسانهای امروز عبور کند. اگر چند نفر هم قربانی شدند، میشود گفت در راه آینده بود غافل از آنکه قضاوت تاریخ بر اساس همین «چند نفر»ی است که زشتی عجوزه آینده را صورت میبندند چون چند نفر میشوند چند ده نفر، چند ده نفر میشوند هزاران نفر و بعد دیگر کسی به یاد نمیآورد اولین نفر دقیقاً به چه بهانهای کشته شد.برای همین، مسئله حمیدرضا رجبزاده را نباید فقط به یک دعوای سیاسی امروز فروکاست. اگر قتل او همانطور که گزارش شده اتفاق افتاده باشد، یک انسان کشته شده است. همین برای محکومکردنش کافی است. لازم نیست مقتول را قدیس کنیم، لازم نیست با عقایدش موافق باشیم، لازم نیست حتی از عملکرد سیاسیاش دفاع کنیم چون «آدم برای زندهماندن، اول نباید ثابت کند آدم خوبی است».این عبارتم را جدی بگیرید چون این یکی از سادهترین چیزهایی است که در فضای سیاسی اجتماعی ما گم شده است.اگر روزی کسی به خاطر وابستگیاش به جمهوری اسلامی کشته شود، قتل است. اگر کسی به خاطر مخالفت با جمهوری اسلامی کشته شود، قتل است. اگر سلطنتطلبی کشته شود، قتل است. اگر چپ باشد، مذهبی باشد، ملیگرا باشد، بیطرف باشد یا اصلاً سیاسی نباشد، باز هم قتل است.اینها گزارههای پیچیدهای نیستند. محک آزمون و دشواریشان جای دیگری است، آنجاست که وقتی طرف مقابل را دوست نداریم، به حق حیاتشان پایبند باشیم. آدم در روزهای آرام خیلی راحت میتواند مخالف خشونت باشد. امتحان واقعی روزی است که جنازه متعلق به کسی باشد که از او بیزاریم و اطرافمان پر باشد از آدمهایی که میگویند «حقش بود». آن لحظه اگر بتوانیم بگوییم «نه، حقش نبود»، تازه معلوم میشود اخلاق برای ما جدی است و این روزها روزهای آزمون جدیت است فارغ از اینکه از کدام جبهه باشی.ادامه در پست بعدی👇🏼

