#عصرانهدر آن سویِ خاطره؛ جایی که هنوز جوانیم...کافی است آلبومی را ورق بزنیم؛یک عکس سیاهوسفید، ناگهان ما را از هیاهوی امروز میرباید و به سالهایی میبرد که دیگر در هیچ تقویمی تکرار نخواهند شد.در آن قابهای خاموش، هنوز جوانیم؛هنوز کسی از رفتن سخن نمیگوید،هنوز فردا، دور و روشن و بیانتهاست،و هنوز همه هستند...همکلاسیها، معلمان، مدیران، معاونان و آن حیاط آشنایی که گمان میکردیم همیشه در انتظارمان خواهد ماند.اما زمان، بیآنکه از ما اجازه بگیرد، از کنارمان گذشت؛بعضیها رفتند،بعضیها دور شدند،بعضی در ازدحام روزگار گم شدند،و بعضی آرام و بیصدا، بار سفر بستند و از این جهان کوچ کردند.و ما ماندیم؛با چند عکس،چند نام،چند صدای دور،و انبوهی از خاطراتی که گاه سنگینیشان از خودِ زندگی بیشتر است.اما چه کسی گفته است گذشته مرده است؟گذشته، گاهی در بوی آشنای یک حیاط،در صدای زنگ مدرسه،در ورق خوردن عکسی قدیمی،در شنیدن نام یک معلم،یا حتی در عبور از کنار مدرسهای خاموش،چنان جان میگیرد که گویی همین دیروز، از همان کلاس بیرون آمدهایم.و شاید یکی از شگفتانگیزترین موهبتهای آدمی همین باشد؛اینکه بتواند در ازدحام سنگین امروز، لحظهای دست در دست خاطره بگذارد و به خانهای بازگردد که دیگر در هیچ نقشهای نیست.دبیرستان شریعتی...خانه نخستین رؤیاهای ما؛پناه روزهایی که هنوز نمیدانستیم روزی برایشان اینچنین دلتنگ خواهیم شد.ما در آن سالها فقط درس نخواندیم؛جوانی را زیستیم، رفاقت را آموختیم و بخشی از خویشتن را در کنار یکدیگر به یادگار گذاشتیم.امروز، برخی از آن چهرههای آشنا دیگر در میان ما نیستند؛اما مگر میشود کسی که روزی بخشی از جوانی ما بوده است، از حافظه قلبمان کوچ کند؟یادشان آرام،نامشان جاودان،و خاطرهشان تا همیشه روشن.و چه نیکوست که تا هنوز فرصت هست، قدر دوستان قدیم را بدانیم؛دست مهر به سویشان دراز کنیم، احوالشان را بپرسیم و محبت را به فردایی که هیچکس از آمدنش خبر ندارد، وانگذاریم.و یاد استادان نیکناممان را نیز با تمام احترام گرامی بداریم؛آنان که چراغ دانستن را در جانمان افروختند و رفتند،اما شعلهای از نگاه و کلامشان هنوز در وجود ما روشن است.آه...چه زود دیر میشود.گاهی یک عکس،یک نام،یک صدا،یا بوی چمنِ حیاط مدرسه،تمام سالهای ازدسترفته را یکباره به آغوش امروز بازمیگرداند.و ما، پس از این همه سال،برای چند لحظه دوباره همان نوجوانان دیروز میشویم؛بیخبر از فردا،سرشار از رؤیا،و غافل از اینکه روزی،همین روزهای ساده،به گرانبهاترین فصل زندگیمان بدل خواهند شد.شاید خاطره، آخرین پناه آدمی در برابر گذر زمان است؛جایی که سالها در هم فشرده میشوند،مردگان دوباره لبخند میزنند،دوستان دوباره کنارمان مینشینند،معلمان دوباره وارد کلاس میشوند،و ما...برای لحظهای کوتاه،به همان حیاط قدیمی بازمیگردیم.به دبیرستان شریعتی؛به خانه نخستین رؤیاها،به روزهای بیتکرار جوانی،و به آدمهایی که رفتند،اما هرگز از ما نرفتند.شاید جاودانگی همین باشد؛اینکه انسانی از جهان تو برود،اما از خاطره قلبت هرگز.✍ رضا معصومی@Sabzpress🍃🍃🍃🍃🍃