یه رفیقی داشتم به اسم محسن جواهریدر واقع راننده آژانس بودتقریبا ۱۵ سال پیشاغلب روزا باهاش اینور اونور میرفتم تو تهرانسر همین دیگه کم کم با هم رفیق شدیمسابقه ۷ بار مجروحیت تو جبهه داشتهم شیمیایی بود ریههاش آسیب جدی دیده بود هم تنش تیکه پاره بودیکی از پاهاشم مصنوعی بود که تابستوناوقتی هوا داغ میشد پلاستیک پاش ورم میکرد دیگه تو کفش جا نمیشدسر همین کلی با هم شوخی میکردیم میخندیدیماز اون آدمای با عشق درجه یک از اون بچههای ناب پایین شهرموقعی که تازه باهاش آشنا شده بودم ازش پرسیدم محسن آخه چی شد که تو فکر کردی بری جبهه تو اون سن؟گفت ببین اصلاً برای ما مهم انقلاب و خمینی و این حرفا نبودما غیرتمون قبول نمیکردشنیدیم عراقیها اومدن دخترای ما روتجاوز کردن میگفت شب تا صبح نتونستیم بخوابیم من و داداشم صبحش اول وقت بلند شدیم رفتیم ثبت نام کردیممیگفت برا من مسئله این چیزا نبود ما گفتیمعراقیهای خارکسه اومدن و روی خاک ما و دخترای ما دست بلند کردن میریم ننهشونو میگاییم :)سر همین فکر ۷ بار این آدم مجروح شده بود تو جبههیعنی شما حساب کن که ۶ بار با مجروحیت دوباره برگشته بود به جنگموقعی که من باهاش رفیق شدم عضو تیم دارت معلولین و جانبازان بودآدم با عشق درجه یکیه آپارتمان تو اون مجتمع چمران میدون نوبنیاد بهش داده بودند بعد از ظهرا میومد آژانس اما از وقتی که بازنشست شد قرار بود اون آپارتمانو ازش بگیرن به جاش یه واحد تو مارلیک بهش بدنمیگفت آخه من چهجوری بچههامو که اینجا بزرگ شدن وردارم الان ببرم مارلیک!خیلی با هم گپ میزدیم از اون آدمایی که حرفشون حرف بود برای حرفشون رگ گردن میذاشتن هنوزنه از این آدم تقلبیای جاخالی بده و دوزاریاینا بودن که با دست خالی صدامو بیرون کردندالبته خمینی از همه این آدما سوء استفاده کرددیشب شنیدم که محسن جواهری هم بالاخره در اثر عوارض همون زخم ها و ریههای داغونش رفت!✍علی وفائی#تاریخ_معاصر@Roshanfkrane
❌سعید مدنی فعال سیاسی و جامعه شناس: چرا حکم بابک زنجانی اجرا نشد ولی آن بچه گرسنه اسلامشهری یا نازیآبادی که در دیماه اعتراض کرد را سریع اعدام کردند؟چرا نظام در برابر انصاری بانک اینده و بابک زنجانی انعطاف نشان می دهد اما در برابر جوانی که برای سیر کردن شکمش به خیابان میاد هیچ انعطافی نشان نمی دهد و اعدامش می کند#انتقادات#سیاسی#اجتماعی@Roshanfkrane
خبرنگار آکسیوس: ۴۰ نفتکش در یک شب از تنگه هرمز عبور کردند حدود ۴۰ نفتکش در شب جمعه از طریق کانال عمیق جنوبی وارد و خارج از تنگه هرمز شدند. حدود ۱۶ میلیون بشکه نفت در شب جمعه از طریق کانال جنوبی از تنگه خارج شد، سه مقام آمریکایی به من گفتند#خبر@Roshanfkrane
✅فرزانه فصیحی: به دلیل اعتراض به کشتار دی ماه از مسابقات جهانی محروم شدم«فرزانه فصیحی»، دونده المپیکی ایران، گفته است پس از اعتراض به کشتار معترضان در دیماه ۱۴۰۴ تهدید شده و مسئولان مانع حضور او در مسابقات قهرمانی جهان شدهاند.فصیحی در صفحه اینستاگرام خود نوشت که در این مدت بارها به او هشدار دادهاند: «مراقب رفتارت باش، میدانی که قهرمانی جهان و بازیهای آسیایی در پیش است.»#بانوان@Roshanfkrane
✅ایران در حال تغییر موضع است!ترامپ میگوید که ایران «در حال تغییر موضع» است، در حالی که دولت او خود را برای اعمال موج جدیدی از فشارهای اقتصادی بر تهران آماده میکند.ترامپ میگوید: «آنها اکنون در حال تغییر موضع هستند، زیرا وقتی کشوری دیگر نیروی دریایی و هوایی ندارد، حرف چندانی برای گفتن ندارد.» او افزود که «نمیدانم اصلاً با چه کسی باید مذاکره کنم.»#سیاسی@Roshanfkrane
💥💥 فقط یک پیچ در یکی از روستاهای دورافتادهٔ روسیه، روستاییای را هنگام باز کردنِ پیچهای ریل قطار دستگیر کردند...بازرس:«میفهمی جانِ هزاران انسان را به خطر انداختهای؟ چرا آن پیچها را باز میکنی؟»روستایی:«فقط یک پیچ است ارباب... برای سنگین کردنِ قلابِ ماهیگیریام لازمش دارم. من که به کسی آسیب نمیزنم. تازه، همهٔ اهل روستا همین کار را میکنند؛ یک پیچ را باز میکنیم و بعدی را میگذاریم بماند. در درس فیزیک خواندهایم، بار تقسیم میشود و قطار واژگون نمیشود.»بازرس:«این دیوانگی است! یعنی دهدار این را نمیبیند؟»روستایی:«چطور نبیند؟ او حتی قفلهای پاسگاه و خانهٔ خودش را هم از همین پیچها ساخته. بالاخره مفت است دیگر...»بازرس:«خب، اگر حقوقتان را زیاد کنیم چه؟ دست از این دزدی بر میدارید؟»روستایی:«مسئله پول نیست ارباب، مسئله عادت است. اگر عدالت و اخلاق را در کودکیمان یادمان ندهید، بزرگ هم که بشویم، حتی اگر جیبمان پر از پول شود، باز هم به باز کردنِ آن پیچها ادامه میدهیم.»بازرس که از این حجمِ جهالت وحشتزده شده بود، برای نوشتنِ گزارش خود سوار قطاری شد که به مقصد پایتخت میرفت.همانطور که از پشت پنجره به بیرون چشم دوخته بود، زیر لب زمزمه کرد:«این فلاکت روزی به یک فاجعه ختم خواهد شد...»در همین لحظه، کودک خردسالی را کنار ریل دید که دو پیچ در دست داشت.کودک لبخندزنان دست تکان میداد.بازرس از سرِ وحشت و هراس فریاد کشید:«قطار را نگه دارید!»اما دیگر خیلی دیر شده بود. صدای مهیب و کرکنندهای از برخوردِ فلزات به گوش رسید.آن کودک نه فیزیک میدانست و نه قاعدهٔ «یکی درمیان باز کردن» را. او فقط همان کاری را کرده بود که از بزرگترها دیده بود؛ با این تفاوت که دو پیچِ کنار هم را با هم باز کرده بود.قطار واژگون شد.بذری که جهالت کاشته بود، در خاکی که با بیعدالتی آبیاری شده بود، به شکل فاجعهای عظیم درو شد.تقصیر کیست یا گناهکار کیست؟مجرم اصلی کیست؟«جامعهای که جهل را عادی میانگارد، نظامی که منفعت را بر اخلاق مقدم میداند، فرهنگِ "چیزی نمیشود" و تمام کسانی که در برابر نادرستی سکوت میکنند.»چرا که برخی جوامع یکباره فرو نمیریزند.نخست، پیچهایشان شل میشود.#بازنویسی داستان « زیانکار » #آنتوان_چخوف#داستانک@Roshanfkrane