جنگ و صلح مرا ز صلح و نزاعِ تو حاصلی نبود بهجز خرابی و بیداد و فقر و دربهدری که گر نزاع کنی خرمنم…
انتشار: 2026/07/15 05:13 UTCدریافت: 2026/08/15 03:23 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:23 UTC
جنگ و صلح مرا ز صلح و نزاعِ تو حاصلی نبود بهجز خرابی و بیداد و فقر و دربهدری که گر نزاع کنی خرمنم دهی بر باد وگر به صلح بکوشی به غارتش ببریم. ف t.me/roshananemehr
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — روشنان مهر
«ما هرگز نمیمیریم»نخستین نشست از سلسلهجلسات یادکردِ «نیلوفرانه»🌿 شبی به یاد سایه (امیرهوشنگ ابتهاج)شبی با شعر، موسیقی و سخنرانی دربارۀ امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)؛ شاعری که شعرهایش با حافظهی جمعی چند نسل از ایرانیان گره خورده است.با سخنرانی:استاد مصطفی_ملکیاندکتر مهدی فیروزیانیلدا ابتهاج (پیام تصویری)شعرخوانی شاعران جوان:جویا معروفیمرتضی لطفینگین اصلکوثر خدابین🎵 اجرای موسیقی:گروه موسیقی «سیاهمشق»با حضور مهمانان ویژه:دکتر مسعود جعفریخانم بلقیس سلیمانیدکتر تقی پورنامداریانخانم چیستا یثربیبا اجرای: علی عطری📅 ۲۵ مرداد ۱۴۰۵🕕 ساعت ۱۸🎟ورود برای عموم آزاد و رایگان و منوط به ثبتنام در صفحۀ رویداد است👇👇👇app.eventlly.events/event/%D9%85%D8%A7-%D…(پس از ثبتنام، آدرس و اطلاعات تکمیلی برای شما ارسال میشود)⚠️ ظرفیت محدود
پهلوان آوازایرج، پهلوان آواز، درگذشت. نام او «حسین» بود؛ اما برای کار هنری تصمیم گرفت نام خویش را از شهید کربلا به شهید ایران تغییر دهد. پس از انقلاب چند دهه مردم ایران را از شنیدن آثار جدید ایرج و همتایش گلپا محروم کردند و عرصه برای اینکه محمدرضا #شجریان یکّهتاز عرصۀ آواز شود باز شد. گلپا اینهمه را گناه شجریان دانست و زبان به بدگویی از او و حامیان او، ازجمله #سایه، گشود و تهمتهای ناروا زد و سخنان ناسزا گفت؛ اما ایرج که چون ایرجِ فریدون نجیب و آزاده بود دم درکشید و گناه ج. ا. را بر دگران ننوشت. صدای پرقدرتش نظیر نداشت و آوازهایی که خوانده نشان از تسلّطش بر ردیفهای آوازی دارد. شیفتگان بسیار نیز داشت؛ یکی از آنان زندهیاد ایرج بسطامی بود که نام خود (حشمتالله) را به عشق ایرج (حسین خواجهامیری) به ایرج تغییر داد. ایرج چنانکه باید قدر صدای خود را نمیدانست و دست رد به سینۀ هیچ آهنگساز و ترانهسرایی نمیزد. همین شد که حدود دو هزار آهنگ و آواز خواند و با خواندن بسیاری از آثار کمارزش بلکه بیارزش از شأن هنری خویش کاست. با اینهمه آوازهای خوبش هوش از سر میبرد. شهریار در ستایش ایرج گفته است: دیشب از رادیو آواز اصیلی برخاست که گهی کج شدم از مستی و گاهی معوج گفتم: «این کیست که این سکۀ کمیابِ اصیل رایجِ کشورِ ایران زده؟» گفتند: «ایرج» ایرجا مُلکِ فریدون به تو باد ارزانی سلم و تورش سرِ خر بود و خریدار خلجستایشی است شایستۀ جایگاه ایرج در آواز. البته شهریار در بیت آخر برای ساختن قافیه به دردسر و تکلف افتاده و مصرع دوم بیت شیوا نیست. به هر روی او خریدار را به معنی طالب و علاقهمند به کار برده است و منظور از خریدار، خریدار سلم و تور است؛ هرچند از نحو جمله این برمیآید که خریدار باید خریدار ایران باشد. خلج هم به معنی انسان نادرست و زباننفهم به کار رفته است. ایرج میرزا نیز به مثلی با همین موضوع اشاره کرده است:که باشد این مَثَل منظور هر کسزبانِ خر خلج میداند و بسمیگوید: سلم و تور سرِ خر و مزاحم ملک ایران هستند و آنکه علاقهمند بدیشان باشد نیز انسانی نادرست است. البته منظور از ملک ایران ملک موسیقی آوازی ایران است و طرفداران سلم و تور آنان هستند که به خوانندگان مقلّد موسیقی غربی یا به طور کلی غیر ایرانی گرایش دارند. افسوس که این ملک از ایرج نیز تهی شد و اکنون دیگر آواز اصیل ایرانی پرچمداری بلندمرتبه ندارد.t.me/roshananemehr
در یکی از همین خیابانهاسومین مجموعۀ شعر دکتر وحید عیدگاه طرقبهای، پژوهشگر سخنور، با نام در یکی از همین خیابانها به همت نشر سنگلج منتشر شده است. شصت شعر این دفتر در قالبهای غزل، نیمایی، چهارپاره، قطعه و قصیده سروده شده است.نام این مجموعه مانند کتاب نخست شاعر، من هم یکی از شمایم (تهران: مروارید، ۱۳۹۹)، نشاندهندۀ رویکرد اجتماعی اوست. او یکی از ماست که در این سالها تباهی و ویرانی میهن محبوبمان را با چشم دیدهایم و با گوشت و پوست و استخوان حس کردهایم. او نیز در یکی از همین خیابانها میزید و با چشم تیزبین و قلب حساس و ذهن وقادش گرفتاریها و دردها و آسیبها را میبیند و حس میکند و درمییابد. هم از این روست که با وجدان بیدار خویش بیش از هر چیز دربارۀ موضوعات اجتماعی و سیاسی با رویکردی انتقادی سخن میگوید. عشق و مضامین عاشقانه در این مجموعه نقشی ناچیز دارد و تصویرهایی از این دست که شاعر (احتمالاً در نوجوانی) برای تماشای پنهانی دختری زیبا بر پشت بام خانۀ او میرفته در آن بسیار کمیاب است:باران که جرجر میزند یادِ تو میافتمبر پشتِ بام خانهتان میآمدم هر بارپنهانکی میدیدمت، چیزی نمیگفتم (ص ۱۵)بعضی شعرها را هم اگر عاشقانه تعبیر کنیم باید از واسوختی بودنشان سخن بگوییم؛ مثلاً شعر «سرگیجه» که تناسب فرم و محتوا در آن چنان استوار است که حس سرگیجه را حتی در لختهای طولانیِ بحرطویلگونهاش هم به مخاطب منتقل میکند:سرگیجه مرا چرخاند و سرم چرخید و تنم شد درد سرتخوردم به درت، در باز نشد، در باز نشد بر دربهدرتدر باز نشد بر روی کسی در خاطر خود از هر که جهان نزدیکترتدر خاطر من کی بود گمان یک بار دگر باشد گذرم بر رهگذرت؟ (ص ۲۱)شاعر برمیآشوبد و بدینسان زیبا زشت میگوید: «چیز دگرم چیز دگرت!» و شعر را نیز با این لخت کوتاه نفرینی به پایان میرساند: «ای بر پدرت». آشنایی درخور شاعر سخنشناس با شعر کهن و دلبستگی او به ادبیات معاصر در همین لختهای برگزیده از شعر «سرگیجه» آشکار است. او «هر که جهان» را از زبان شعر سعدی برمیگیرد و «ای بر پدرت» را از زبان مردم کوچه و بازار امروز.شعر «هر روز» انتقاد از زندگی بیروح روزمره در جامعهای ملول و دلمرده است:هر روز شصت و پنج دقیقهاز پای خانه تا سرِ کارمدر ساعتی که بابِ دلم نیستاز جادهای که دوست ندارم (ص ۲۵)ناخشنودی شاعر از تصویر ناخوشایند جامعه را در جایجای اشعار این مجموعه میتوان دید؛ ازجمله در غزل «آه این چند سال»:پشتِ این شیشههای کور و کبودلای این پردههای قیراندودتو چه دیدی بهجز سیاهۀ آه؟من چه دیدم بهجز سیاهیِ دود؟مثلِ یک عکس دستهجمعیِ زشتهمه با چهرههای ناخشنود (ص ۳۱)یا غزل «ندیدم»:به زخمِ خستهدلان مرهمی نهاده ندیدملبی به خنده بهجز زخمِ سرگشاده ندیدم (ص ۱۳۵)و چهارپارهای که نامش همان مصرع نخست آن است:در کوچههای سردِ زمستانیدر پایتختِ وحشت و ویرانیتاریکیِ فشردۀ طولانیخو کرده با گرفتنِ قربانی (ص ۵۳)و نیمایی «پرواز»:زیر گنبدِ کبودهیچ گاه کارمان چنین گره نخورده بودچون پرندگانِ کندهبالدر هوا رها شدیمراهیانِ ناکجا شدیم (ص ۶۴)و قصیدۀ «امسال»:اینجا زمان نمیگذرد آریاینجا نشستهایم به ناچاریدر گوشهای رهاشده بیمصرفچون خردهریز در تهِ انباری (ص ۴۳)شاعر در لحظاتی از جمله در ابیات پایانی همین شعر بارقهای از امید در دل خود احساس میکند:امسال سال وا شدنِ یخهاستسالِ زلالِ جاریِ جوباریچیزی نمانده تا برسد از راهپایانِ عصرِ تلخی و دشواری (ص ۴۶)و در لحظاتی تلخ، که شمارشان بسیار بیشتر است، نیز یکسره از زمین و زمان نومید است و با پشیمانی از امیدهای بربادرفتۀ خود برای آیندۀ میهن چنین از اینکه مانند بسیاری از ایرانیان جلای وطن نکرده است ابراز ناخرسندی میکند:سادهام که چشم داشتماز تو آسمانِ تنگچشمِ غربتیاز تو ابرِ بیبخارِ لعنتیقطرهای برای این همیشه شورهزار ناگزیرابلهم که ساختم به لقمهای بخورنمیرروی سفرۀ حقیرِ این کویر (ص ۳۵)و در پایان چنان خشمگین میشود که خود و وطن را یکجا به باد ناسزا میگیرد:خاک بر سرتخاک بر سرم که روی پهنۀ کویرپرورتخاکِ درخوری نیافتم که بر سرم کنم (ص ۳۶)نومیدی و دردمندی و خشم و دلزدگی و ملالت و آشفتگی و بیتابی و افسوس و حسرت و ناخرسندی عیدگاه برای تکتک ما ملموس و محسوس است. کوتاه سخن اینکه شعر عیدگاه بازگوکنندۀ رنج و اندوه و دردهای روزگار ماست و البته از دید زبانی و ادبی زیبا و شیوا و رساست. این مجموعه یکی از بهترین مجموعهشعرهای منتشرشده در سالهای اخیر به شمار میرود.t.me/roshananemehr
ایضاح استاد گرامی، جناب آقای دکتر محمد استعلامی، در نامهای که به فصلنامۀ وزین رازان نوشتهاند دربارۀ مقالۀ نگارنده در نقد کتاب گلهای تازه به کوشش سیّد علیرضا دربندی مرقوم فرمودهاند:«نقد آقای فیروزیان دربارۀ کتاب گلهای تازه هم قصّۀ غمانگیز این روزگار بود. نمیدانم چند در صد از تحصیلکردههای ما از آنچه داوود پیرنیا و بعد از او سایه برای رشد و تعالی موسیقی ملی ایران کردهاند خبر دارند. نقد آقای فیروزیان را باید ستایش کرد که با شهامت نشان دادهاند که در این روزگار فرهنگزداییشده، هر بیمایهای دعوی پژوهندگی دارد و لابد این «سیّد!» مؤلف گلهای تازه خودش را در شمار محققان بزرگ هم میبیند. بر احوال این ملک باید گریست!»باید عرض کنم شخص #سایه نیز از انتشار این کتاب ناخرسند بود؛ همانطور که از دیدن پایاننامههایی پر از کاستی و ناراستی در بررسی واژههای موسیقایی شعر خویش ناراضی بود. از همین رو بود که نگارنده بر آن شد که واژههای موسیقایی شعر سایه را در جلد نخست از طرح پژوهشی پنججلدی «سایه و موسیقی» منتشر کند و جلد سوم این مجموعه را نیز به گلهای تازه اختصاص دهد. کتاب گلهای تازه با پژوهش و کوشش نگارنده به زودی در انتشارات هنر موسیقی منتشر خواهد شد. غرض بنده از نقد کتاب گلهای تازه (چاپ دربندی) این بود که عیار کار بسیار پرغلط او بر وی و نیز خوانندگان آشکار شود تا بعد از چاپ کتاب بنده مدعی آن نشود که کار بنده از کتاب او برداشته شده است؛ اتفاقی که سالها پیش در کمال شگفتی دربارۀ جلد نخست طرح پژوهشی بنده یعنی موسیقی ایرانی در شعر سایه (تهران: هنر موسیقی، ۱۳۹۶) افتاد و نویسندۀ پایاننامهای بسیار ناقص در کمال وقاحت مدعی شد کتاب بنده برگرفته از پایاننامۀ اوست؛ حال آنکه وی تنها از سیاهمشق استفاده کرده بود و بنده افزون بر اینکه چاپ متفاوت و کاملتری از سیاهمشق را ملاک قرار دادهام دو کتاب تاسیان و بانگ نی را نیز بررسی کردهام. از طرف دیگر در همان کتاب سیاهمشق هم مدخلهایی در کار او هست که در کار من نیست و مدخلهایی در کار من هست که در کار او نیست. یعنی بر هر عاقلی آشکار است که دو اثر کاملاً از یکدیگر مستقل است. وانگهی کدام دزد ناشی به چنین کاهدانی میزند که دو کتاب سایه را خود بررسی کند و برای کتاب سوم به سراغ پایاننامهای ثبتشده و البته ناقص برود و ابیات دارای کلمات موسیقایی را از آن بردارد و سپس ارجاعات آن را با جستوجوی تکتک همان ابیات در چاپی دیگر عوض کند؟ مگر استخراج کلمات موسیقایی یک کتاب کمحجم شعر معاصر (آن هم برای کسی که اولاً شبانهروز با شخص شاعر یعنی سایه همنشین است و هر سؤالی داشته باشد میتواند از او بپرسد و ثانیاً خود پیشتر واژههای موسیقایی دیوان دشوار و پرحجمی چون دیوان خاقانی را به عنوان رسالۀ دکتری استخراج و بررسی کرده است) چقدر زمان میبرد که نیاز به چنین زحمت ابلهانهای داشته باشد؟ کسی که چنین ادعایی میکند (اگر واقعاً این ادعا را باور داشته باشد و قصد و غرض دیگری در کار نباشد) بیگمان از عیار کار خود آگاه نیست. تا حدی هم قابل درک است که دانشجویی تازه از گرد راه رسیده در نخستین (و احتمالاً آخرین) گامی که در راه پژوهش میگذارد چنان از عالم تحقیق بیخبر باشد و چنان از کار خامدستانۀ خویش ذوقزده شود که حس کند شاخ غول را شکسته و دیگران نیازمند نوشتۀ وی هستند. اگر بنده پیش از چاپ کتاب خود نقدی بر پایاننامۀ پرکاستیِ وی مینوشتم شاید از زدن این تهمت شرم میکرد. البته نقد کردن پایاننامه به هیچ وجه مرسوم نیست و من از این رو در آن زمان از چنین کاری سر باز زدم. به هر روی در نقد کتاب گلهای تازه (چاپ دربندی) دفع دخل مقدّر کردم و به اصطلاح امروزیها به «حملۀ پیشدستانه» متوسّل شدم. امیدوارم در آیندهای نزدیک با چاپ کتاب گلهای تازه با پژوهش و کوشش نگارنده ارزش واقعی زحمات سایه در ساخت و پرداخت برنامۀ ارزشمند گلهای تازه در رادیو ایران بر خوانندگان و دوستداران شعر و موسیقی ایرانی آشکار شود.@roshananemehr
به یاد مهسا امینفروغیپانزده سال پیش در چنین روزی (۱۵ تیرماه ۱۳۹۰) پسری که خود را عاشق مهسا امینفروغی میدانست و جواب منفی مهسا به پیشنهاد دوستی با خود را توهین و تحقیر تلقی کرده بود او را با حدود سی ضربۀ چاقو در بیست و دو سالگی به قتل رساند. مهسا به قدری آرام و نجیب و سربهزیر و معصوم بود که نمیشد تصور کرد کسی بتواند به روی زیبای او سیلی بزند؛ چه رسد به این جنایت وحشیانه. از این رو وقتی خبر هولناک قتل او را شنیدم حتی نتوانستم بگریم و ساعتی بعد این شعر کوتاه را گفتم: نمیتوان گریست چرا که نیست چارهای چرا که چارۀ من و تو گریه نیست و ناسزای مرگ و سیلی سکوت برای گوش پردهپوش ما سزاتر از صدای خندههای زندگیست نمیتوان گریست، نه! نمیتوان گریستمهسا با اینکه دانشجوی کارشناسی ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی بود در کلاسهای استاد شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران هم شرکت میکرد. در عکسی که از کلاس استاد برداشتهام (و ظاهراً اولین عکس منتشرشده در فضای مجازی از آن کلاس بود) مهسا، چندی پیش از آنکه قربانی جهل و خشونت شود، برای شنیدن سخنان استاد فروتنانه بر زمین نشسته است.@roshananemehr


