🍂🍃داستان_ کوتاه سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود برای من یک تفنگ آورده…
انتشار: 2026/08/05 18:46 UTCدریافت: 2026/08/11 22:36 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 22:36 UTC
🍂🍃داستان_ کوتاه سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد.هم نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشتآنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی میکردم همه را کلافه کرده بودم می گفتند انقدر صدایش را در نیار انقدر تفنگ بازی نکن باتری اش تمام می شود یادم می آید می خندیدم و میگفتم خوب تمام شود میروم باتری می خرم و باز بازی می کنم چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد دیگر نه نور داشت و نه آژیر نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکیم هست این روز ها تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم برای انسان هایی که نبودند یا نماندندبرای کار هایی که مهم نبودندحالا که همه چیز مهم و جدی ست حالا که مهمترین قسمت بازی ست انرژی ام تمام شدهبعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی ماندهفکر میکنی همیشه فرصت هست ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداریکاش فرزندانمان مراقب باتری زندگی اشان باشند بیهوده مصرفش نکنندشاید جایی که به آن نیاز دارند تمام شود.⛱ کانال رویش 👈t.me/rooysh 💧🍂