#قصه_فانوس (از زبان خود فانوس😁) نوشته بانو ربابه حسینی (دختر زنده یاد محمدولی) (عکس تزئینی است)اون…
انتشار: 2026/08/14 06:00 UTCدریافت: 2026/08/17 03:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 03:53 UTC
#قصه_فانوس (از زبان خود فانوس😁) نوشته بانو ربابه حسینی (دختر زنده یاد محمدولی) (عکس تزئینی است)اون سالهایی که برق نبود، ما چراغ نفتیها، زحمت روشنایی شب رو میکشیدیم.وظیفه هرکدوممون، نانوشته معلوم بود.چراغ زنبوری که با اون کلاه قرمزش، با کلاسمون بود، برای مهمونخونه، گردسوز و لامپا، روی کرسی، پای دار قالی، پای درس و مشق بچهها و مهمتر، حکم آرامپز خونه رو داشت. این جوری که یه سهپایهی فلزی بالاش میذاشتن تا قابلمه غذا روش قرار بگیره و آروم آروم غذا جا بیفته.اما اداییترین چراغ، من بودم، چراغ دستی (که بهش میگفتن: ال چراغی!) یا همون فانوس!...تو شبهای ظلمانی، حکم عینک دودی تو ظهر تابستون رو داشتم...مارک بودم،اونم چه مارکی، انگلیسی!!... (آدم یاد کیف انگلیسی میفته)حکم کیف خانما رو هم داشتم، که اگه چیزی هم نداشته باشن توش بذارن ، بازم با خودشون اینور و اونور میبرن، شبا دست منو میگرفتن و با خودشون اینور و اونور میبردن ...موقع آبیاری، وقت رفتن به شبنشینی، سرکشی به آغل و ....یه جورایی هم حکم چراغ ماشین رو داشتم، از دور ما رو دستشون تکون میدادن و برای هم چراغ میزدن...😂



