#لحظاتی_بدون_تو پارت 33با دیدن این حجم از عشقی واقعی در پشت پرده ی نگاه پر حرارتش دوباره عشق پر قدر…
انتشار: 2026/08/11 16:27 UTCدریافت: 2026/08/15 03:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:30 UTC
#لحظاتی_بدون_تو پارت 33با دیدن این حجم از عشقی واقعی در پشت پرده ی نگاه پر حرارتش دوباره عشق پر قدرت و پر جاذبه ام نسبت به آرمان فراموش شد..دنیای مرده ام جان تازه ای به خود گرفت خنده ی ملایمی روی لبهایم نشاندم موافقت خودم را اعلام کردم.آرش که خیالش از بابت رضایتم راحت شدماشین را با تک استارتی روشن کرد و به سمت رستورانی که جایگاهش را نمیدانم حرکت کرد کمی از حرکت کردنمان نگذشته که صدای مخملی اش درون ماشین می پیچد -کجا بریم حالا عزیزم...؟ با همان سر پایین افتاده زنجیر کیف مخملیِ ستِ پالتوام را به بازی می گیرم و نفسهای آزادم را درون ماشین رها میکنم-نمیدونم هر جا که راحتی؟آرش دنده را جا به جا می کند و با همان جملاتی که دل را صیقل میدهد گرم جواب میدهد؛-خب ایندفعه رو من انتخاب می کنم از دفعات بعد اختیارات من دست شماست موافقی..؟ دلم از هجوم این همه صداقت و دوست داشتن می لرزد به خودم شک می کنم که آیا تا آخر میتوانم ادامه دهم یا نه..؟ تا آخر می توانم بمانم یا نه..؟ اما اکنون وقت محاسبه نیست وقت عمل است زیر لبی زمزمه می کنم -حرفی ندارمآرش گوشی اش را از روی کنسول بر میدارد وارد مخاطبین میشود انگشتش را روی اسمی می کشد پس از ثانیه ای شروع به حرف زدن می کند-آیدین همه چی آمادس؟ممنونم داداش تا نیم ساعت دیگه اونجاییم آره چجورمقربونت برم..ممنونم..جبران می کنم گیج و سر در گم سرجایم قفل شدم قلبم زیر استخوانهای قفسه ی سینه ام تند و بی مهابا می کوبد به طوری که شک دارم آرش صدایش را نشنیده باشد با خودم به جنگ پیش آمدها میروم و می گویم ؛-اینجا چه خبره؟طرف پشت خط کیه که آرش اینطور راحت باهاش صحبت میکنه؟آرش میان این همه سوال بی جواب تماسش را قطع میکند پس از اندک زمانی صدایش مرا از افکار درهم و برهمم بیرون می کشد -نمیخوای بپرسی کجا داریم میریم ؟یا اینکه کی پشت خط بود؟شانه ای بالا انداختم-اگه لازم بود خودت میگفتی ولی فکر کنم یه سورپرایز..کم یا زیادش و نمیدونم ولی کلا یه سورپرایز تو راهِستاره های نگاهش برق بیشتری به خود گرفت..صدای لبخند عمیق و پر حرارتش تا ته پرده ی گوشم را شکافت-درستِ..مثل همیشه با هوش و ذکاوت خاص خودت جواب دادی سرجات محکم بشین داریم میریم به استقبال یه سورپرایز با حالپس از دقایقی آرش ماشین را روبروی رستورانی با دیزاینی به روز نگه داشت خواستم پیاده شوم که دستوری صادر کرد و مانع شد-بشین باز میکنمبا پیاده شدنم بوی باران روی زمین نمناک شامه ام را نوازش داد تنها گرمای عشق بود که تنم را گرم میکرد به طوری که دوست داشتم ساعتها همانجا بایستم و در این هوای دو نفره نفس بکشم.آرش در یک حالت غافل گیرانه انگشتهای قوی و مردانه اش را قفل انگشتهای باریک و ظریفم کرد پله های مرمریت سیاه رنگ رستوران با آن چراغهای کوچک نارنجی رنگ کاشته شده در هر دو طرف پله ها را یکی یکی پشت سر گذاشت به ابتدای ورودی که رسیدیم با خوش آمد گویی نگهبان جلوی در با هم وارد رستوران شدیم رستورانی با سایه روشنهای قهوه ای ،صندلی های چرم با روکش کرم ، رستوران خلوتی نبود صاحب رستوران ذهنم را به سمت شیطنتی تازه کشید و بی هیچ سوالی با آرش به قسمت لژ خانوادگی رستوران حرکت کردیم وارد لژ که شدیم چشمهایم از آنچه رصد کرد هاله ای از تعجب به خود گرفت فضایی تاریک، شاعرانه ، عاشقانه با تزیینی ازشمع های وارمر در ابتدای راه..میزی بزرگ پر از گلبرگ های رز آتشین..شمعدانی های بزرگ با شمع هایی قطور بر روی میز که انسان را یاد فیلمهای تخیلی خارجی می انداخت.با دیدن این صحنه آرش که پشت سرم ایستاده بود خودش رابیشتر جلو کشید فاصله ی بینمان را به صفر رساند گونه ی پر حرارتش را به گونه ی سردم چسباند و نفس هایش را زیر گوشم آزاد کرد-این فضا داستان داره غزل خانم بفرما بشین تا برات بگم داستان چیه به نزدیکی میز رسیدیم آرش پالتو ام را ازمن گرفت مانند یک جنتلمن واقعی صندلی که جایگاهم را تعیین میکرد بیرون کشید روبرویم ایستاد بدون کمترین فاصله همراه احساسم قلب و روحم را با آتش عشقش سوزاند-بشین عزیزم راحت باش نشستم..آرش هم روبرویم قرار گرفت با نگاه هایی قفل با صدای غریبه ای نگاههایمان از هم کنده شد و خلوت دو نفره مان به هم خورد-خیلی خوش اومدین مثل همیشه خوش قول سر ساعت خودت و رسوندیآرش به سمت صدا چرخید با لبخندیصندلی اش را عقب کشید ایستاد تا آن مرد جوان به نزدیکی مان رسید.