『 هنر فراموش کردن زندگی 』❒شاید بزرگترین سوءتفاهم انسان این باشد که خیال میکند روزی بالاخره به نقط…
انتشار: 2026/07/28 04:14 UTCدریافت: 2026/08/11 17:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 17:40 UTC
『 هنر فراموش کردن زندگی 』❒شاید بزرگترین سوءتفاهم انسان این باشد که خیال میکند روزی بالاخره به نقطهای میرسد که احساس کند «زندگیاش کامل شده است». از همان کودکی به ما یاد میدهند که اگر به اندازه کافی موفق شویم، به اندازه کافی دوست داشته شویم، به اندازه کافی پول، اعتبار یا آرامش به دست بیاوریم، بالاخره احساس رضایت خواهیم کرد. اما عجیب است؛ هر بار که به یکی از این مقصدها میرسیم، خیلی زود مقصد دیگری جای آن را میگیرد. انگار چیزی درون ما هیچوقت آرام نمیشود.فروید این ناآرامی را در ساختار روان انسان میدید. او معتقد بود روان ما فقط به دنبال لذت نیست.. بلکه بخشی از ما مدام در حال محدود کردن، سرزنش کردن و قضاوت کردن ماست. همان صدایی که اجازه نمیدهد هیچ موفقیتی کافی به نظر برسد و هر لذتی را با اضطراب یا احساس گناه آلوده میکند. انسان فقط با جهان بیرون درگیر نیست؛ با دادگاهی درون خودش هم زندگی میکند.❒اما لاکان یک قدم فراتر رفت. او میگوید مسئله این نیست که ما چیزی را کم داریم، مسئله این است که خودِ انسان با فقدان ساخته میشود. میل از یک جای خالی متولد میشود و به همین دلیل هیچ ابژهای نمیتواند آن را برای همیشه ساکت کند.ما خیال میکنیم پول، عشق، موفقیت یا حتی معنای زندگی همان چیزی است که دنبالش هستیم، اما وقتی به آن میرسیم، میل دوباره به سمت چیز دیگری حرکت میکند. نه چون انتخابمان اشتباه بوده، بلکه چون میل اصولاً برای ارضا شدن ساخته نشده است.🎭شاید برای همین است که بیشتر آدمها در واقع دنبال زندگی نیستند، آنها دنبال تصویری از زندگی هستند. تصویری که دیگری برایشان ساخته است. خانواده، فرهنگ، جامعه و حتی شبکههای اجتماعی مدام به ما میگویند یک زندگی خوب چه شکلی است. بعد تمام عمر تلاش میکنیم خودمان را به آن تصویر برسانیم، بیآنکه از خود بپرسیم این میل واقعاً میل من است یا میل دیگری که در من حرف میزند.لاکان میگوید سوژه همیشه در میلِ دیگری گرفتار است. ما اغلب چیزی را نمیخواهیم چون خودمان میخواهیم،آن را میخواهیم چون خیال میکنیم دیگری آن را ارزشمند میداند. برای همین حتی وقتی به خواستههایمان میرسیم، احساس رضایت نمیکنیم، چون چیزی که ارضا شده، میلِ اصیل ما نبوده، بلکه فانتزیای بوده که برای به دست آوردن نگاه دیگری ساختهایم.⁉️شاید به همین دلیل، پرسش «چگونه باید زندگی کنم» خودش بخشی از مسئله باشد. انگار همیشه یک ناظر خیالی بالای سرمان ایستاده که منتظر است در پایان زندگی به ما نمره بدهد. لاکان این ناظر را «دیگری بزرگ» مینامید..مرجعی که خیال میکنیم پاسخ درست را میداند و مدام میکوشیم رضایت او را به دست بیاوریم. اما شاید هیچ پاسخ نهاییای وجود نداشته باشد و هیچکس آن بالا منتظر تصحیح برگه زندگی ما نباشد.شاید بلوغ روانی از جایی آغاز میشود که انسان بپذیرد فقدان، نقص نیست، ساختار وجود اوست. اینکه قرار نیست روزی کامل شود، قرار نیست روزی تمام سؤالهایش پاسخ داده شوند و قرار نیست لحظهای برسد که دیگر هیچ میلی نداشته باشد. چون اگر میل پایان پیدا کند، حرکت زندگی هم پایان پیدا میکند.شاید هنر زندگی کردن این نباشد که معنای زندگی را پیدا کنیم، بلکه این باشد که از وسواس پیدا کردنش دست برداریم. نه برای اینکه زندگی بیمعناست، بلکه چون معنا چیزی نیست که از قبل جایی پنهان شده باشد و ما کشفش کنیم. معنا، همان چیزی است که در مسیر میل، در انتخابهای ما و در شیوه مواجهه ما با فقدان شکل میگیرد. شاید تنها زمانی واقعا زندگی میکنیم که دیگر زندگی را به مسئلهای برای حل کردن تبدیل نکنیم. یک آینده خوبنیازی به یک گذشته خوب ندارد...!تماس از طریق دایرکت 👇اینستاگرام instagram.com/dr_mhasanzadeh%DA%A9%D8%A7%… تلگرام 👇@RAVANBINESHزندگی سراسر حل مساله است کارل پوپر
