گرمای جنوب گرمای جنوب ایران همه از نزدیکی به خط استوا نیست . گرمای جنوب از محبت سرشار مردم آن سامان…
انتشار: 2026/07/20 14:38 UTCدریافت: 2026/08/08 00:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:03 UTC
گرمای جنوب گرمای جنوب ایران همه از نزدیکی به خط استوا نیست . گرمای جنوب از محبت سرشار مردم آن سامان است . ما مردم ایران از مردم جنوب کم محبت و همدلی و لطف ندیده ایم . جنوب قلب ایران است . تو به جنوب که می روی احساس می کنی در خانه اجدادیت هستی . مراکز استان های جنوبی مثل بوشهر ، مثل بندرعباس به اندازه نصف مراکز استان های دیگر امکانات ندارند، اما درِ خانه های مردمش به روی تو باز است . دلشان دریاست . محبتشان بی انتها . یک بهار را بندرعباس بودیم . همان بهاری که تند و تند باران می بارید . از مشهد که راه افتادیم باران می بارید تا برگشتیم . رسیدیم بندر عباس . خانمم مریض شد . همه ی هتل ها و مسافر خانه ها پر بود. ما فرهنگی جماعت آخرین امیدمان مدرسه است . رفتیم کنار ساحل چادر زدیم . بچه ها را گذاشتم و رفتم سراغ اسکان فرهنگیان . شماره گرفتم چهارصد .به مسافر کناریم گفتم : - مدارسش امکانات داره ؟ - آره کم و بیش .- به ما میرسه با این شماره چهارصد ؟ - خیلی وقته کلاس ها تموم شده . - شما برای سالن واستادید ؟ - سالن ها هم پره .- یعنی باید تو حیاط چادر بزنیم ؟ - حیاط مدارس هم پره .- پس برای چی اینجا واستادید ؟ - ما میخوایم یه مدرسه معرفی کنن که بریم چادرمون رو بچسبانیم به دیوار مدرسه که از دستشویی و حمام مدرسه استفاده کنیم . حالم خراب شد از وضعیتی که ما فرهنگیان داریم . همین جوری توی سفر یکی از پسرها حاضر نمی شه بیاد تو کلاس و میره تو ماشین می خوابه . در حالی که نزدیکان من تو ادارات دیگه همه هر سال چند نوبت میرن تو اقامتگاه های سازمانیشون. صبحانه ناهار شام . در حالی که داشتم برمی گشتم، ساحل باران شدیدی آغاز شد . ناگهان به یاد خالو راشد افتادم .راشد انصاری از بچه های خوب و باصفای بندر عباس و از شُعرای طنزپرداز جنوبه .زنگ زدم به خالو .- سلام خالو کجایی ؟ - چند روزیه اومدم یکی از روستا ها(زادگاهم) سمت لار . عروسی داریم . حالم گرفته شد .گفت :- کجایی برادر ؟ - بندرعباسم .ولی خوب تو که نیستی .- نباشم داداش خونه م که هست . - مزاحم نمی شیم .- این چه حرفیه ؟ کلید خونه دست برادر زادمه . تو بازار دست فروشای بندر . اسباب بازی می فروشه . برو ازش بگیر و بگو دیگه شما هستید .ما تا سیزده به در این جا هستیم . تا هر موقع که دلت خواست اونجا بمون .اشک تو چشمام جمع شد . رفتم ساحل دیدم چادر پر آب شده و بچه ها بیرون چادر خیس آب .حال خانمم اصلا خوب نبود.رفتم شروع کردم به جمع کردن چادر . پسرم پرسید: - کلاس گرفتی ؟یه نگاه به مامانش انداخت .کز کرده بود یه گوشه و می لرزید .- حال مامان اصلا خوب نیست . - نگران نباش می ریم خونه . - خونه کی ؟ - خونه خودمون .اون سال اگه نبود خونه ی راشد معلوم نبود چی به سرمون می اومد.حالا خونه من خونه راشدِ انصاریه .ایران خونه همه ماست . دل من برای جنوب در میزنه . برای مردم با مرامش . برای گرمی آب و خاک و جانش . ایران جنوبه و جنوب ایران.قاسم رفیعا، شاعر و نویسنده از مشهد(طرقبه)