معماریِ غبارمی‌توانستمآن‌جا که گذشتههنوز از پنجره‌ای شکستهبه اتاق می‌تابید،در تو غرق شوم؛در سایه روشنیکه نمی‌دانماز آستین خورشید بیرون شده استیا از چراغی برافروختهاز خانه‌ایکه سال‌ها پیشدر من فرو ریخته بود.اتاقگم شده استدر بی‌نهایت من!و پنجرههنوز باز بود؛یا شایدشکستگیِ نگاهم در چهره توراهی شدبرای آمدنِ چیزیکه دیگر نامش رابه یاد نمی‌آوردم.در غبار گم شده‌ام. نه امروز بود،نه دیروز؛اسب‌هااز پهن‌دشت گذشته بودندو منهنوز زیر سم‌هایشانمی‌دویدم.چه چیز تغییر کرده بودکه تو دوباره لبخند زدی؟یا شایدآن لبخندهنوز اتفاق نیفتاده است!مندر زمانِ میانِ دو لحظهایستاده بودم؛رهروییکه سفر نکرده بود،مسافریکه هنوزاز اتاق بیرون نرفته بود.پشت سر ما خانه‌ای استبا دیوارهاییکه هر باربه یاد می‌آوردمشانفرو می‌ریختند.پیش رویمدشتی بودکه هر بارفراموشش می‌کردمدوباره آغاز می‌شد.و میان این دومکعبی از غبار بود؛چهار دیوارِ بی‌جهت،چهار سوی تردید،و نوریکه در قامت خانهپایین می‌آمدو نمی‌دانستماز کدام زمانآمده است.گاهیگذشتهاز کنار من عبور می‌کرد؛گاهیمن از گذشته عبور می‌کردم.و هنوزمی‌دوم...نه برای رسیدن،بلکه برای آن‌کهچیزی راکه در فاصله میانرفتن و ماندنگم کرده بودمپیدا کنم.پروانه‌ایدر آستانه نوربال می‌زد.نزدیک می‌شدم؛و خانه دور می‌شد.دور می‌شدم؛و پنجرهدوباره باز می‌شد.پروانهیک لحظهروی غبار نشست؛و من فهمیدمشاید تمام این سال‌هادر جست‌وجوی چیزی نبودم؛در جست‌وجویآستانه‌ای بودمکه در آنگذشتهبرای آخرین باربه اکنون می‌رسد. دستم رابه سوی نور می برمدستم را بگیر؛پروانه نبود...پروانه نیست...فقطپنجره‌ای شکسته بود،خانه‌ای فرو ریخته،اتاقی گم‌شدهدر بی‌نهایت نام هاي مان...و منهنوزدر همان مکعب غبارمی‌دویدم....رامین اقتصاد@ramineqtesad