با دست چپ پروب سونو را روی زانوی چپش فشار دادم و با دست دست راست سوزن را وارد کردم… صدای ناله‌اش بلند شد و با لهجه‌ی خوزستانی گفت که چه درد بدی دارد دکتر…معذرت خواستم و گفتم حجم خون داخل زانو زیاد است و باید تخلیه شود…با لهجه‌ی خورستانی‌اش پرسیده بود که چرا باید تخلیه شود و گفته بودم چون اگر این حجم خون باقی بماند هم باعث درد و محدودیت حرکت می‌شود و هم غضروف و بافت‌های دیگر را تخریب می‌کند و مفصل خشک و خراب می‌شود… آهی هم که کشیده بود لهجه‌ی خوزستانی داشت.حتی سکوتش هم خوزستانی بود…حالا داشتم نسخه‌ی دارویی و دستور بازتوانی را می‌نوشتم و نگاه خوزستانی‌اش آرام‌تر شده بود…آه بلند دیگری کشیده بود که بوی سیگار داشت و اسید معده… و گفته بود:خون که از زخم بیرون بریزد اینقدر درد ندارد.فوق فوقش آدم را می‌کشد یا بی‌حال می‌کند… بعد مدتی هم جایش پر می‌شود… خاصه خونی که از زخم دشمن و وسط دعوا از تن آدم جدا شود… دکتر خدا شاهد است که آن‌همه ترکش و زخم عراقی‌ها آنقدر سوزش و درد نداشت که این زانوی وامانده… خانه خرابی‌ها و مرگ‌های خانواده و فامیل و همسایه دیدیم که نپرس… اما این یکی عجیب دردی داشت…آمده بود کرج که به نوه‌ها سر بزند و دچار موبایل قاپی و ضربه به سینه و زانو شده بود و زخمی و پریشان…حالا داشت با خودش حرف می‌زد و لهجه‌اش غریب بود:همین است که خونریزی داخل زانو آدم را بی‌چاره می‌کند و خون‌ریزی مغزی آدم را به کوما می‌برد…چند ماه است که اینهمه خون توی جان این مملکت ریخته… باید هم دردش ساکت نشود… باید هم آدم‌ها را از هوش و حواس بیاندازد… لباسش سیاه بود و موهایش سپید ِسپید…T.me/rAheomid