❁﷽❁♻️وقتی نرجس، بابا رو عمو صدا میزد! 🔹حاجقاسم خیلی دیر به دیر میآمدند و من هم خیلی بچه بودم. عم…
انتشار: 2026/08/15 15:18 UTCدریافت: 2026/08/17 05:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 05:45 UTC
❁﷽❁♻️وقتی نرجس، بابا رو عمو صدا میزد! 🔹حاجقاسم خیلی دیر به دیر میآمدند و من هم خیلی بچه بودم. عموهای زیادی اطراف ما بودند منظورم دوستان بابا هست و از طرف دیگر، ایشان را هم دیر به دیر میدیدیم.🔹وقتی من به ایشان میگفتم عمو، خیلیناراحت میشد وبرای اینکه جبران کند، زمانی که باید در محدوده خارج از خط مقدم حضور پیدا میکردند، من را با خودشان به پادگان میبردند و من در یک اتاقی در کنارشان میماندم تا ایشان به کارهایشان برسند و آخر شب برمیگشتیم 🔹و برای اینکه مرا خوشحال نگه دارد و راضی شوم دوباره با او به پادگان بروم، دور یک میدانی که یک آبنمای رنگی داشت، چندین بار با ماشین میچرخید تا من این آبنمای رنگی را ببینم. 🔹بعد پیاده میشدیم و در آن فضای پارک قدم میزدیم و با هم وقت میگذراندیم که مثلاً این جذابیت باعث شود که من دوباره فردا با او بروم و خسته نشوم. 🎙راوی: خانم نرجس سلیمانیأنتَقَلبي..#ماه_دلم♥️𝐣𝐨𝐢𝐧:ッ↬ ¦ @qasemsoleimani_ir ¦


