خوش نیست ابتدای سخن با شکایتیوقتی شکایت از تو ندارد نهایتیمن از کدام بند حکایت کنم چو نی؟وقتی تو بند بند کتاب شکایتیگم تر شود قدم به قدم، راه مقصدمای کوکب امید! خدا را، هدایتیمی سوزد از تموز زمان عشق، بر سرشنگشایی ار تو سایه ی چتر حمایتیای چشمت از طلوع سحر، استعاره ایو ابرویت از کمان افق ها، کنایتیاز حسن تو، بهار طرب زا، نشانه ایوز عشق من، خزان غم انگیز، آیتییک قصه بیش نیست غم عشق و هر کسیزین قصه می کند به زبانی، روایتیور خواهی از روایت من با خبر شویبرق ستاره یی و شب بی نهایتی...#حسین_منزوی