بیان یک خاطره شخصی که به گمان من برای فهم روزهای امروز بسیار آموزنده است.سال ۱۳۹۳، در گرماگرم ظهور…
انتشار: 2026/08/12 17:45 UTCدریافت: 2026/08/14 12:54 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 12:54 UTC
بیان یک خاطره شخصی که به گمان من برای فهم روزهای امروز بسیار آموزنده است.سال ۱۳۹۳، در گرماگرم ظهور جریان تروریستی داعش و حمله برقآسای این گروه به کوبانی،موصل و بخصوص ایزدی های عراق، ما جمعی از فعالان سیاسی، «کمپین اقدام علیه داعش» را تشکیل دادیم. بهدلیل نقشی که در تأسیس و فعالیت این کمپین داشتم، چندین بار از سوی نهادهای امنیتی، هم وزارت اطلاعات و هم اطلاعات سپاه، احضار و مورد بازجویی قرار گرفتم. البته این بخش از ماجرا موضوع بحث من نیست.در یکی از همان روزهایی که از سوی اطلاعات سپاه احضار شده بودم، بازجو سؤالات مختلفی مطرح کرد و من نیز متناسب با هر سؤال پاسخ دادم. اما در پایان، سؤالی پرسید که برای من بسیار جالب بود:«به نظر شما مهمترین تهدید فعلی جامعه ایران چیست؟»چون پیش از آن درباره این مسئله فکر کرده بودم، بیدرنگ پاسخ دادم:«فرقه نوظهور ایرانشهریِ سید جواد طباطبایی.»بازجو با تعجب مکثی کرد و پرسید:«سید جواد طباطبایی کیست؟»من نیز با همان حالت تعجبی که در چهره او دیده بودم، گفتم:«یعنی واقعاً این جریان را نمیشناسید، یا این هم یکی از تکنیکهای بازجویی است؟»به هر حال، آن گفتوگو به پایان رسید و ماجرا گذشت.اکنون نزدیک به دوازده سال از آن روز میگذرد و در این فاصله، آنچه برای من اهمیت بیشتری پیدا کرده، نه صرفاً شخص طباطبایی، بلکه مسیر تاریخی و اجتماعیای است که پروژه ایرانشهری در جامعه ایران طی کرده است.به گمان من، آنچه در ابتدا ممکن بود برای بسیاری صرفاً یک بحث دانشگاهی درباره «ایران»، «ایرانشهر»، دولت تاریخی و تداوم فرهنگی ایران به نظر برسد، بهتدریج در عرصه عمومی ظرفیت تبدیل شدن به یک صورتبندی ایدئولوژیک را پیدا کرد؛ صورتبندیای که در آن «ایران» از یک واقعیت تاریخی ـ فرهنگی به یک سوژه مقدس، فراتاریخی و تقریباً غیرقابل پرسش ارتقا مییابد.اما مسئله عمیقتر از اینجاست.جریان ایرانشهری، به باور من، با قلب و جراحیِ مفهوم «ایرانشهر»، خود را در پشت مفهوم ناسیونالیته مستتر در دل «ایران» سنگر کرده و استتار نموده است. بدین معنا که «ایران» دیگر صرفاً یک موضوع تاریخی برای شناخت و نقد نیست؛ بلکه به یک دال مرکزی بدل میشود که مجموعهای از مناسبات قدرت، سلسلهمراتب اجتماعی و الگوهای مطلوب سیاسی را میتوان در پشت آن پنهان کرد.در این صورتبندی، انسان ایرانی بهجای آنکه سوژه تاریخ خویش باشد، باید خود را در برابر «ایران» بهمثابه یک کلیت مقدس تعریف کند. تاریخ، فرهنگ و هویت، از عرصه شناخت و نقد خارج میشوند و به ابزارهای مشروعیتبخشی به یک نظم سیاسی ـ اجتماعی بدل میگردند.و دقیقاً در همین نقطه است که به نظر من باید به سویه کمتر دیدهشده این پروژه توجه کرد:ناسیونالیسم ایرانشهری میتواند نه در مقام یک ایدئولوژی رهاییبخش، بلکه همچون پوششی ایدئولوژیک برای پذیرش و درونیسازی مفاهیم تمدن غربی( همچون حذف هرگونه دال مقاوکت،تسلیمیت طلبی در برابر تمدن لیبرال دمکراسی غرب و طبعا سرمایه داری نئولیبرال،که شیفتگان این فرقه از موسی غنی نجاد تا ممد قوچانی دواتشه به این رویه دلبسته اند) عمل کند.یعنی «ایران» در ظاهر بهعنوان سنگر مقاومت در برابر دیگری خارجی عرضه میشود، اما در لایه عمیقتر، انسان ایرانی بهگونهای بازتعریف میشود که باید خود را برای پذیرش همان الگوهای تمدنی که در غرب تاریخی شکل گرفتهاند آماده کند؛ از دولت مدرن و صورت خاصی از فردگرایی گرفته تا لیبرالدموکراسی و نظم اقتصادی سرمایهداری.از این منظر، تناقض ظاهری میان «ایرانگرایی افراطی» و شیفتگی به غرب، دیگر چندان تناقضآمیز نیست. ایرانشهر میتواند به پوششی بدل شود که از طریق آن، غربگراییِ سیاسی و اجتماعی در لباس ایرانگرایی وارد میشود.همان ترفندی که فرقه پهلوی پشت مفاهیم ایران و ایرانگرایی دنبال نابود کردن مفهوم ایران به مثابه یک کلیت سرزمینی_تاریخی، هستند، در چنین قرائتی، انسان ایرانی ابتدا باید از تاریخ واقعی، تضادهای طبقاتی، مناسبات قدرت و امکانهای بدیل اجتماعی خویش تهی شود؛ سپس در برابر تصویری انتزاعی از «ایران» قرار گیرد و در نهایت، برای رسیدن به «تمدن»، به همان الگوهای سیاسی و اقتصادیای تن دهد که تمدن غربی بهعنوان تنها افق ممکنِ تاریخ معرفی میکند.اینجاست که «ایران» از یک مفهوم تاریخی به یک میانجی ایدئولوژیک تبدیل میشود: میانجیای که میتواند راه را برای تسلیم انسان ایرانی در برابر «دیگری بزرگ» تمدن غربی هموار کند؛ بیآنکه این تسلیم الزاماً در ظاهر خود را به شکل غربزدگی نشان دهد.

