🔘
انتشار: 2026/07/20 17:33 UTC
🔘
پستهای تلگرام — ᕈɾɑ̀ηɑɑ́ ᗣɾt
🔘
The Brand New Testament2015خدا انسانوار میشود تا نقدپذیر شود. فیلم از یک اثر الهیاتی به یک بازیگوشیِ فلسفی پُل میزند و خدایی را معرفی میکند که در آپارتمانش در بروکسل زندگی میکند و پشت کامپیوتر قدیمیاش نشسته و با چند کلید قوانین جهان را تعیین میکند. او از آزار مردم لذت میبرد و دخترش به شورش علیه او بر میخیزد. درام خانوادگی در امر الهی. ایدهی فیلم شبیه تفکرات کامو در کتاب عصیانگر است. اینکه اگر خدا مسئول نظم این جهان است پس انسان حق دارد علیه چنین نظمی اعتراض کند. از آنچه «میبایست باشد»، به آنچه «میخواهم باشد». در واقع کامو میگوید اگر خدا پاسخ نمیدهد، انسان هم نباید منتظر بماند و باید خودش مسئول جهان شود. مثل دختر خدا (ای آ) در فیلم که خودش دست به کار میشود برای نوشتن انجیل جدید تا به جای اطاعت؛ همدلی، آزادی و مهربانی را به انسان پیشنهاد کند. حال جایی است که انسان باید به تعبیر کامو از «میبایست بودن» به «میخواهم بودن» برسد.📡 ᕈɾɑ̀ηɑɑ́; ᗣɾτ & ᒐɩτєɾɑτʋɾє
🔘
زندگیِ نزیسته همیشه زیباتر به نظر میرسد...اگر ازدواج میکردم....اگر هرگز ازدواج نمیکردم...اگر بچهدار میشدم...اگر بچهدار نمیشدم... اگر مهاجرت میکردم... اگر در همان شهرم میماندم...اگر آن شغل را قبول میکردم... اگر استعفا نمیدادم...اگر رشتهی دیگری را انتخاب میکردم... اگر زودتر شروع کرده بودم...اگر دیرتر تصمیم گرفته بودم...ذهن میتواند از هر مسیری که نرفته، بهشتی خیالی بسازد؛ چون آن مسیر هرگز در معرض اصطکاکِ واقعیت (مثل مسئولیت، ناکامی و محدودیتهای زندگی) قرار نگرفته است.پذیرش این نکته میتواند آغاز آشتی با زندگیای باشد که هم اکنون در آن هستی.📡 ᕈɾɑ̀ηɑɑ́; ᗣɾτ & ᒐɩτєɾɑτʋɾє
🔘
هيچکس حق ندارد خسته شود. آنقدر چشمهای مظلوم به در و ديوار دوخته است که فرصتی برای ماندن و خميدن نيست. کودکی پنجساله، هنوز اميدوار است که پدرش از قابِ عکس بيرون بيايد و او را بغل کند. دخترکی شيرينزبان نمرههای بيستِ کارنامهاش را زيرِ فرشهای نخنما نگه داشته است. جنازهها را تشييع کن؛ بغضهایاَت را بشمار؛ برای همسايهها آش نذری ببر؛ برگهای زردِ باغ را به صدا درآور؛ ديوانِ حافظ را از آخر به اول بخوان و هر کاری ديگر را که دوست داری، بکن؛ ولی خسته نشو! من فردا را میبينم. فردا روزِ ما است، و روز ما فردا است؛ روزی که خورشيدِ دانايی، چشمکزنان از پشتِ کوههای غرور و نادانی، بيرون میآيد. من به اينفردا يقين دارم؛ اگرچه نيستم تا زيرِ آسمانِ آبیاش آواز بخوانم. فردا که بر مزارِ ما میايستيد، سنگهای سردِ ترکخورده از سرمای زمستان، بر پای شما بوسه میزنند. زوزهی بادِ گورستان، ترجمهی صدای خفه در سينهی تنگ اينسنگها است كه میگويند: ما زهرِ زندگی را قطرهقطره نوشيديم تا شمايان شرابِ زندگی را بادهباده سر کشيد.رضا بابایی چو تختهپاره بر موج 📡 ᕈɾɑ̀ηɑɑ́; ᗣɾτ & ᒐɩτєɾɑτʋɾє