«درخت خون» رو امروز تو بیبرقی شروع کردم، جلوی پنجره تا وقتی که نور خورشید کامل بره؛ شد ۴۹ صفحه. چق…
انتشار: 2026/08/05 19:52 UTCدریافت: 2026/08/14 10:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 10:25 UTC
«درخت خون» رو امروز تو بیبرقی شروع کردم، جلوی پنجره تا وقتی که نور خورشید کامل بره؛ شد ۴۹ صفحه. چقدر دلم به حال خودم سوخت. نسخهای که دستمه سال ۱۴۰۱ با تیراژ ۵۰۰ نسخه و به قیمت ۴۲ تومن چاپ شده، اما امروز چه قیمت و تیراژی داره؟ اصلا تجدید چاپ میشه؟ دلم به حال خودم سوخت اگه روزی بیاد و داستان بلند ایرانی در دسترس نباشه: نویسنده ننویسه، یا بنویسه و ناشر قبول نکنه، یا اصلا ناشری نباشه که قبول کنه، گیرم که چاپ شد اما خواننده میلی به خوندنش نداشته باشه، یا اینکه خوانندهای نباشه که بخونه...چقدر پیچدرپیچ و باورنکردنی! مثل یه کابوس غیرواقعی به نظر میرسه، اما مگه حالا کسی باورش میشه که تو همین یه سال گذشته چه گردنههایی رو رد کرده و زنده به امروز رسیده؟ ادبیات معاصر فارسیم به همین ترتیب زنده میمونه و به فردا میرسه؛ اما ای کاش وقتی رسید، هیچ به ذهن کسی خطور نکنه که شرایط و ممیزیهای این دوره، موجب شکوفاییش شدن؛ این کاریترین ضربهایه که میشه به بازمانده زد، انگار که بگی اگه خطری تو مسیرت نبود، ساخته و پرداخته نمیشدی و ارزشی که حالا داری رو نداشتی و به کل منکر شد و به فراموشی سپرد که این خطر ، چه عمری از بازمانده تباه کرده و فرصتهایی که میشد باهاشون بیشتر درخشید رو سوزونده...