ما یه عباس دایی داشتیم زمان شاه بود و تازه ازدواج کرده بود، زنش بهش میگه برو 2 کیلو گوشت بگیر شب مهمون داریم، اونم میره بیرون و دیگه بر نمی گرده، دیگه ازش ناامید میشن و حتی براش مراسم ختم می گیرن، عباس دایی بعد از 2 سال برمی گرده و با دوکیلو گوشت، زنش دم در داشته آب و جارو می کرده می بینتش از هوش میرهبنده خدا رفته بوده تو بازار خرید کنه ارتشی ها به عنوان سرباز فراری میگیرنش و میفرستنش زاهدان برای خدمت و دو سال بهش مرخصی نمیدن چون سرباز فراری بوده✍️ کاربر509