شب را از خستگی می‌خوابی؟یا به امید خواب‌های رنگی؟یا برای رسیدن به گنجشک‌های طلوع؟میدانیمن اماشب را به شوق وصال چشم‌هایتبه صبح می‌رسانممیان پلک‌هایماغلب چراغی روشن استکه رغبت آغوشت را سوسو می‌زند!اگر معجزه‌ای شود و خوابت را ببینمساعت سریع‌تر خط پایان تاریکی رافتح می‌کندو اگر نهتمام شب رارو به ستاره‌هاغمگین‌ترین آواز فولکلور گیلان را می‌خوانم!تا شایدشنیدی و زودتر از خورشیدطلعت کردی!می‌گویند سپیده از مشرق می‌آیداما من خوب می‌دانمطلوعاز میان لب‌های تو رخ می‌دهد!پس اگر امشب خوابیدیبگذار آتش کابوس‌هایت را خاموش کنمو درختی بشوم در بهشت رویاهایت!✍️