تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-09 21:19 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
دریچهای به سوی شعر و ادبیات فارسی
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 1 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
ملکالشعرا بهار بخشی از مثنوی بلندساقینامه: بیا ساقی آن بادهٔ بیخودیبه من ده که سیر آیم از بخردیکه این بخردی بند و دام من استوز او تلخ چونزهر، کام من استبه من ده که از خود فرامش کنمبه یکباره بند گران بشکنمنگویم که ایران سرای من استهم این مرز فرخنده جای من استبه من ده که از رنج سیرم کنیبه بیگانهخویی دلیرم کنیندانم که دشمن به خاک من استبه تاراج ناموس پاک من استوگر در من این می ندارد اثربه بیگانه ده تا ببندد نظردریغا که بیگانه را مهر نیستبر افتاده آن کآورد مهر، کیست؟جهان سربسر جای زور است و بسمکافات بیزور، گور است و بسچو عاجز بگرید بر احوال خویشبخندند زورآورانش به ریشمکن گریه چون خوردهای نیشترکه از گریه دردت شود بیشترمَهِل تا خوری از بداَندیش نیشچو خوردی بکُن چارهٔ درد خویشبده ساقی آن بادهٔ خسرویکه مغز کهن زان پذیرد نویشرابی کز او کاوهٔ شیرمردبنوشید و شد قهرمان نبردشرابی که از او خشایارشابنوشید و شد بر جهان پادشاشرابی که دارای اعظم از اوبنوشید و شد نیم عالم از اوشرابی که او را همآورد نیستشرابی که جز درخور مرد نیستشرابی که گر مرده زان نوشداز دو دیدهاش خون برون جوشداشرابی کزان پشه، شیری کندوز آن مور لاغر، دلیری کندشرابی که در سر نیارد دوارشرابی که هرگز ندارد خماربه ایرانیان ده که یاری کننددرین بزمگه میگساری کنندبیا مطرب آن چنگ را سازکنبه قول دری نغمه آغاز کنبه زبر و بم انباز کن ای پریدر آهنگ سُغدی نوای دریتو آشوب شهری و ماه منیبزن «شهر آشوب» اگر میزنیدرافکن به سر شور و بیداد کنبه سوز و گداز این غزل یاد کنخوشا مرز آباد ایران زمینخوش آن شهریاران با آفرینخوش آن کاخهای نوآراستهخوش آن سروقدان نوخاستهخوش آن جویباران به فصل بهارخوش آن لالهها رسته از جویبارخوش آن شهر استخر مینونشانخوشآنشیرمردان و گردنکشانخوشا اکباتان و خوشا شهر شوشخوش آنبلخ فرخنده جای سروشخوشا هیرکانی و شهر هریخوشا دامغان، کشور صد دریخوشا دشت البرز و شهر بزرگخوشآن مرز و آن مرزبان سترگخوشا دشتخوارزم و گرگان خوشاخوشا آن دلیران گردن کشاخوشا خاک تبریز مشکین نفسخوشا ساحل سبز رود ارسخوشا رود جیحون ، خوشا هیرمندخوشا آن نشابور و کوه بلندخوش آن روزگار همایون ماخوش آن بخت پیروز میمون ماکنون رفته آن تیر از شست مانمانده است جز باد در دست ماکجا رفت هوشنگ و کو زردهِشتکجا رفت جمشید فرخسرشتکجا رفت آن کاویانی درفشکجا رفت آن تیغهای بنفشکجا رفت آن کاوهٔ نامدارکجا شد فریدون والاتبارکجا شد «هکامن» کجا شد مدیکجا رفت آن فره ایزدیکجا رفت آن کورش دادگرکجا رفت کمبوجی نامورکجا رفت آن داریوش دلیرکجا رفت دارای بن اردشیردلیران ایران کجا رفتهاندکه آرایش ملک بنهفتهاندبزرگان که در زیر خاک اندراندبیایند و بر خاک ما بگذرندبپرسند از ایدر که ایران کجاستهمان مرز و بوم دلیران کجاستببینند کاین جای مانده تهیز اورنگ و دیهیم شاهنشهینه گوی ونه چوگاننه میدان نه اسبنه استخر پیدا نه آذرگشسب...