عذر تقصیر درباره روز موسوم به خبرنگار مطلبی مینویسم تا برای خودم دردسر و بعضا لعنونفرین بتراشم.…
انتشار: 2026/08/08 13:58 UTCدریافت: 2026/08/14 02:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 02:45 UTC
عذر تقصیر درباره روز موسوم به خبرنگار مطلبی مینویسم تا برای خودم دردسر و بعضا لعنونفرین بتراشم. خودآزاری ملال یک روز تعطیل در نظر بگیریدش.این حرفها را قبلا چندباری گفتهام و جاهایی هم منتشر شده. ظاهرا تا جمهوری اسلامی را هست و در هفدهم مرداد همچنان دارامب و درومب راه میافتد به نام روز خبرنگار ناچارم باز هم یادآوری کنم این خاطرات را.زندهیاد محمود صارمی همکلاسی من بود در گروه جغرافیای دانشگاه تهران. و اگر اشتباه نکنم او هم مثل من دقیقا ورودی سال ۱۳۶۵ بود. بچه خوب و مودبی بود. آرام و زحمتکش. لیسانسش را که گرفت در به در دنبال کار میگشت. یک بار توی کوی دانشگاه بچهها گفتند محمود دنبالت میگردد و با تو کار دارد. توی رستوران پیدایش کردم و نشستیم به صحبت. گفت بالاخره توانسته دو تا موقعیت شغلی پیدا کند. یکی جهاد سازندگی لرستان – خودش بچه بروجرد بود- و یکی هم خبرگزاری ایرنا. حالا چرا با من مشورت میکرد؟ میدانست من کار روزنامهنگاری میکنم و این حوزه را میشناسم. از من پرسید کدامیک را بروم بهتر است؟ گفت که بدهکارم و حقوق ایرنا بالاتر است و قرار است مسئول دفترشان باشم در جایی و از این حرفها. ظاهرا یک پارتی پیدا کرده بود در ایرنا. مشکلش اما این بود که در زندگیاش یک دقیقه هم خبرنگاری نکرده بود و یک سطر مطلب هم ننوشته بود. به او گفتم اگر قرار است مسئول دفتر بشوی قاعدتا چندان احتیاجی به مهارت روزنامهنگاری نداری. آنجا در ایرنا سردبیرانشان هم چیزی از روزنامهنگاری بلد نیستند و کار مسئولین دفاتر استانی یا بین المللی بیشتر اداری است و مالی و مهارت روزنامهنگاری امر ثانویه است. خلاصه اینکه در پی این مشورت تصمیم گرفت به جای جهادسازندگی به ایرنا برود. چند سالی گذشت و یک بار دیگر دوباره با من تماس گرفت برای مشورت. گفت سه میلون تومان بدهکاری دارد (آن موقع پول نسبتا قابل توجهی بود برای یک کارمند دولت) و فرصتی پیش آمده که برود مسئول دفتر ایرنا بشود در افغانستان و آنجا حق ماموریت خوبی می دهند و میتواند قدری از مشکلاتش را کم کند. اما هیچ شناختی از اوضاع داخلی افغانستان نداشت و از طرفی هم اصلا یک آدم سیاسی نبود و نمیدانست آنجا چه میتواند بکند. آن زمان زمزمههایی در باره شکلگیری یک گروه افراطی به نام طالبان وجود داشت اما واقعا هیچکس فکر نمیکرد آنها بتوانند افغانستان را در اختیار بگیرند و دولت افغانستان نسبتا شرایط پایداری داشت. بنابراین من به او توصیه کردم ماموریت را قبول کند و برود چون برای او تجربه بزرگ و بینظیری میشود و میتواند مشکل مالیاش را هم حل کند.از اینجا به بعد شنیدههایم را میگویم. توی افغانستان به شدت مریض میشود، اگر درست به خاطر بیاورم کمردرد، برای معالجه به تهران برمیگردد. تحت فشار میگذارندش که باید به کابل برگردد. خیلی این در و آن در می زده که نرود اما مجبورش میکنند و نگران بوده که شغلش را از دست بدهد پس برمیگردد. در حالی که به گفته دوستان مشترک توی فرودگاه ناچار بوده با ویلچر پای هواپیما برود. چند روزی قبل از اینکه طالبان حمله کند مکرر به تهران گفته بودند اوضاع خیلی وخیم است اجازه بدهید برگردیم اما دولت اجازه نمیداده. و پشت اصرار به عدم ترک کابل توسط کامندان سفارت، علأالدین بروجردی معاون وقت وزیر امور خارجه بوده. حتی یک روز قبل از اینکه کشته بشوند هم این امکان را داشتهاند که جان به در برده و به تهران برگردند اما همین بروجردی اصرار داشته که تهدیدی متوجه شما نیست و اوضاع تحت کنترل است. باقی داستان را میدانید که چگونه به شکلی فجیع صارمی و شماری از دیگر کارمندان سفارت را در یک زیرزمین به رگبار بسته و میکشند.نکته اول: بنده خدا محمود مطلقا و ابدا روزنامهنگار نبود. کارمند اداری ایرنا بود. در زندگیاش حتی یک سطر مطلب ننوشته است. خودش را هم «کارشناس جغرافیا» معرفی میکرد و نه روزنامهنگار. سرتاسر اینترنت که هیچ، حتی اگر آرشیو ایرنا را بگردید مطلقا دو سطر مطلب از او پیدا نمیکنید. حالا آرشیو ارنا را هم چرا اینقدر مطمئن میگویم؟ چونکه سالها پیش که یک بار همین حرفها را در سالگرد فاجعه به رامین رادنیا خبرنگار یکی از روزنامههای آن زمان گفته بودم ایرنا جواب داد با کلی توپ و تشر اما نتوانستند حتی یک سند نشان بدهند در باب اینکه زنده یاد صارمی کار خبرنگاری هم بلد بوده و انجام میداده.نکته دوم: در قتل محمود صارمی و همراهانش علاءالدین بروجردی به اندازه طالبان نقش دارد.نکته سوم: بقیه قهرمانسازیهای جمهوری اسلامی هم ردش را بگیری از همین دست است.و در نهایت اینکه، امیدوارم خانواده زندهیاد صارمی از من آزردهخاطر نشوند.



