«راستش را بخواهی، من اصلاً این مفهوم را درک نمیکنم. یا کسی را دوست داری یا نداری، غیر از این است…
انتشار: 2026/08/24 10:05 UTCدریافت: 2026/08/25 13:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 13:20 UTC
«راستش را بخواهی، من اصلاً این مفهوم را درک نمیکنم. یا کسی را دوست داری یا نداری، غیر از این است؟ نمیشود پیچِ احساساتت را بپیچانی و شدتشان را کم کنی، میشود؟»«نه، گمان میکنم میتوانی شدت ابرازِ این احساسات را کم کنی.»«یعنی چه؟ دیگر بهش نگویم دوستش دارم؟ دیگر نخواهم عشقبازی کنیم؟ دیگر از شش ماه قبلش فکر نکنم که برای تولدش چی بخرم، و یک دسته نرگس از پمپبنزین بخرم؟» افتاده بود روی دور و من هم نمیخواستم جلویش را بگیرم. «آها، حالا فهمیدم - دیگر بهش محبت نمیکنم. میگویم لباسش خوب نیست، شده مثل گوسفندی که پوست بره تنش کرده، از این جور حرفها. در رستوران با او بیادبی میکنم. وقتی باران میآید و چترش را جا گذاشته، نمیروم ایستگاه دنبالش. آها، فهمیدم - میتوانم بعضی وقتها بخوابانم زیر گوشش، نه؟ اینطوری نشانش میدهم که زیادی دوستش ندارم.»جدایی(ها) | نوشتۀ جولین بارنز | ترجمۀ میثم محمدامینی | نشرنو، چاپ اول ۱۴۰۵، قطع رقعی، جلد شومیز، ۱۹۲صفحه، ۵۸۰.۰۰۰ تومان، #ازکتاب.ــــــــــــــــــــــــــــــــسفارش و خرید از وبسایت نشرنو:@nashrenow | nashrenow.com


