پنج پنج چهارصدوپنجامروز که دوشنبه هست یه روز خاصیه، یعنی مثل تمام روزهای خدا، هرگز تکرار نمیشه. اما بازم در تاریخ ایرانی یه روز خاصی هست. میدونی چرا؟چون آخه ۴۰۵.۵.۵ هست. کاش می‌شد امروز یه کار خاص انجام می‌دادیم. کاش یه خاطره خوب برای خودمان ردیف می‌کردیم و بعد می‌گفتیم: من برای اولین بار تو رو پنج پنج چهارصدوپنج دیدم. من و تو سفر طولانی دور ایران رو تو این تاریخ شروع کردیم. من پنجِ پنجِ چهارصدوپنج قرارداد خرید خونه‌مونو امضاء کردم. از پنج پنج چهارصدوپنج دیگه با من قهر نکردی. کاش پنج پنج چهارصدوپنج دوست داشتن و عشق ورزیدن را از نو تعریف میکردم و ته دلمو از رسوب یه سری گِل و لای خالی می‌کردم و فریاد می‌زدم که عشق پایه نهادین زندگیست. پنج پنج چهارصدوپنج کاش روز کندن از روزمرگی عادات بیهوده بود. کاش می‌شد که با طبیعت دوباره پیوند جاودانه‌ی باهم بودن را گره می‌زدیم. جنگل را فریاد می‌زدیم و دست دریا را به گرمی می‌فشردیم و کوهستان را به کمک فریاد می‌کردیم. کاش دست دوست‌مان را در شیب یک کوهستان می‌گرفتیم و می‌گفتیم که باهم بالا خواهیم رفت. کاش پنج پنج چهارصدوپنج دلم از دست رفیق نیمه راه دیگه نمی‌شکست و تمام غنچه‌های رفقات به آرامی به گُل می‌نشستند. کاش پنج پنج چهارصدوپنج سنگریزه‌های شُسته شده‌ی ته رودخانه از حالِ دلِ دانه‌های شن‌های کویر هم خبر داشتند. کاش می‌دانستند انتظار و سوختن در عشق باران چیست. من می‌گم باران همان قهقهه‌ی خنده‌های توست. من می‌گم آمدن همان ترنم چک چک باران روی شانه‌های من هست. اما تو می‌گی مگه پنج پنج چهارصدوپنج چه فرقی با هفت یک چهارصدوپنج داره. من می‌دانم که این هم بهانه دیگه‌ای از زندگیست. مگه بانوی سرخ‌پوش به بهانه‌ی دیدن دوستش، همیشه به سر قرار حاضر نمیشد؟ نمیدانم شش پنج چهارصدوپنج چگونه خواهد بود. آیا سبز خواهد بود یا سفید و یا بنفش تند؟ اما امروز سفید و سبز هست. امروز قشنگ هست.