که باید گرد و غبار و زنگار از سیمای جان بشوییم و آیینه جان را صافی ببخشیم که خود یا گوهر راستین خود…
انتشار: 2026/07/27 17:08 UTCدریافت: 2026/08/12 05:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 05:56 UTC
که باید گرد و غبار و زنگار از سیمای جان بشوییم و آیینه جان را صافی ببخشیم که خود یا گوهر راستین خود را کدر و مات نبینیم. در دفتر چهارم دیوان خود است که به الهی نامه عطار اشاره میکند و میگویددر الهی نامه بس اندرز کردکه برآور زدودمان خویش گَردمادامی که آدمی زنگار و تیرگیها و کبودیها را از سیمای جان نمیشوید نمیتواند خویشتن را صاف و زلال ببیند؛ و اوصاف و صفات آدمی که هویت کاذب او را تشکیل میدهند درواقع مانع دسترسی آدمی به «خود» راستین اش میشود. در پرتو شناخت واقعی خوداست که میتوان خود را ازدیگران بازشناخت.مرغ خویشی صید خویشی دامِ خویشصدر خویشی فرش خویشی بام خویشجوهر آن باشد که قائم با خود استآن عَرَض باشد که فرع او شده استگرتو آدم زادهای چون او نشینجمله ذریات را درخود ببینحرف مولانا صریح و آشکاراست؛ تمام عرضیات و فرعیات و افزودهها برخویشتن را کناربگذار. چرا که جوهر آن باشد که قائم با خود است. به خودش متکی است و نه به دیگری. آیین و مذاهب انسانها را ازهم جدا میکنند. جنگ هفتاد و دو فرقه همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. زبانها نیز آدمیان را ازهم جدا کردهاند و عامل فصل شدهاند؛ و جغرافیا و جنسیت که همگی عاریتی و تحمیلی هستند و وجودشان اخلاقاً بلاشرط. ترک و فارس بودن نه مایه افتخاراست و نه مایه شرم. همینطور غربی و شرقی بودن. یا زن و مرد بودن و مسیحی و یهودی و مسلمان بودن اینها هیچ ارتباطی با جوهر و گوهر آدمی ندارند اوصافی اند که باید ازآن پاک شد و به قول هوسرل تا اطلاع ثانوی باید تعلیقشان کرد. کسی که به گوهر انسانی راستین خود بنگرد دیگر جایی برای جنگ و نزاع و نفرت و ترس نخواهد داشت. به دریا پیوسته است. این است که مولانا دراشعارخود معیار خودشناسی را صلح و آرامش و بنای امن سرمدی میداند و معیار و محک خودنشناسی را گرفتاری در دست نفس اماره خویشتن و خصومت با دیگریها.پس تو را هر غم که پیش آید ز دردبرکسی تهمت منه برخویش گردخود عدوّت اوست قندش میدهیوز برون تهمت به هرکس مینهی (دفترچهارم:1913-1919) کسی که به گوهر راستین خویش برگردد نه تفاوت آیین و مذهب، نه تفاوتهای جنسیتی، نه اختلافات زبانی موجب خصومت و نزاع او با دیگری نخواهد بود چون میداند که برای طرف مقابل نیز همه این هویتها و اوصاف کاذب و تحمیلی هستند و به قول عرفاً عارضی اند و فرع. پس اگر دعوا و نزاعی است باید ریشه آن را در خودنشناسی و در وجودخودمان و اسارتمان دربند نفس اماره جستموسی و فرعون درهستی توستاین دوخصم را درخویش باید جستدقیقاًً مفهوم ازخودبیگانگی هم همین است که آدمی فرعیات را بر اصل و امور عارضی و تحمیلی را بر گوهر انسانی خود ارجحیت بدهد. ترک بودن من یک امر عارضی است و تحمیلی. علت است و نه دلیل. نتیجه استدلال و تعقل و تاملات انسانی من نیست پس اخلاقاً نه مذموم است و نه محمود. حرف مولانا این است که آدمی اگر تعصبی هم بورزد باید بر آن بخش ازوجودش متمرکز و معطوف باشد که حاصل دسترنج و تلاش خود است؛ یعنی جزو امور انتخابی اوست. محصول فعل آگاهانه اوست نه برآمده از امور عارضی و عاریتی و تحمیلی. وقتی آدمی اجازه میدهد فرعیات به جای اصل بنشیند درست مانند آن است که ترک بودن یا فارس بودن را بر انسان بودن ترجیح دهد؛ و این عین ازخودبیگانگی است که مولانا از یک اصطلاح معروف ادبیات مسلمانان برای وصف آن استفاده میکند؛ شیطان که نام دیگری است برای ازخودبیگانگی.یک سگ است و در هزاران میرودهرکه در وی رفت او، او میشودهر که سردت کرد می دان کو در اوستدیو پنهان گشته اندر زیر پوست (دفتر دوم 638-639)در اینجا عبارت یا مصرع شاعرانه «هرکه سردت کرد می دان کو در اوست» رمز سخن اوست. سرد کردن استعارهای است از بستن دریچههای رابطه با دیگری، روزن مهر و عشق و وصال را بستن است و گرما و نور از زندگی برگرفتن. مولانا به صراحت میگوید هرجا نشانی از فصل و جدایی و خصومت و نزاع و نفرت دیدید بدانید که سگی در وجود ما سگی میکند و دیوی زیر پوستمان پنهان کردهایم؛ و این مبحث ایشان بسیار شبیه به همان دایمونی است که هراکلیت و دیگر فلاسفه یونان میگفتند که باید مراقب بود به فرشته وجودمان غذا میدهیم یا به شیطان و دیو درونمان.این است که مولانا اساس فلسفه و بینش خود را سقراط وار بر خودشناسی استوار میکند؛ و ازما میخواهد وقت خود را صرف قیل و قال و نزاع کودکانه مختصر عقلان نکنیمروح با عِلم است و با عقل است یارروح را با تازی و ترکی چه کار؟ (دفتر دوم:56)