آن نادره در گوی!قربان عباسیچنانچه اشاره کردیم برای مولانای بزرگمان هیچ علمی و دانشی شریفتر و ضروری…
انتشار: 2026/07/27 17:08 UTCدریافت: 2026/08/12 05:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 05:56 UTC
آن نادره در گوی!قربان عباسیچنانچه اشاره کردیم برای مولانای بزرگمان هیچ علمی و دانشی شریفتر و ضروریتر از علم خودشناسی نیست. دانشی قدسی که به آدمی کمک میکند تا خود را بشناسد اما افسوس و اسفا که انسان هرگرهی را میگشاید و هرمویی را میشکافد جز خویشتن خویش را.سلطان ولد پسر مولانا که مفسر آرای پدر است اززبان او میگوید و از اندرزهای حکیمانهاش که ای پسر سیر درخود کن و به معرفت خود مشغول شو که معرفت چیز دیگر تو را سود ندارد مگراینکه اول اصل خود را شناخته باشی که به تو این تعلق دارد. همان اندرزی که سقراط فیلسوف بر سر درب معبد دلفی نشانده بود. به درستی معتقدبود که آدمی یک گره اصلی دارد که اگر آن را بگشاید به نیکبختی میرسد و آن گره خویشتن است.صدهزاران فصل داند از علومجان خود را می نداند آن ظلومداند او خاصیت هرجوهریدربیان جوهر خود چون خریآخر این چگونه آدمی است که قیمت هر کالا را در بازار میداند اما در بازار زندگی قیمت و قدر و ارج خود را باز نمیداند.قیمت هرکاله میدانی که چیستقیمت خود را ندانی احمقی استای خُنُک آن را که ذات خود شناختاندر امن سرمدی قصری بساختمیخواهم ازهمین بیت پرسشی را بیرون بکشم چرا مولانا میگوید هرکس که خود را بشناسد در «امن سرمدی قصری برای خود ساخته است» و چرا نتیجه خودشناسی باید احساس امنیت وجودی و آرامش سرمدی باشد؟ و دقیقاً منظور فرزانگانی چون سقراط و مولانا از شناخت خود چه بوده است؟ چرا برای این فرزانگان خودشناسی جوهر جمیع دانش هاست؟ برای این که در سایه این شناخت بود که میتوانستند از خود مراقبت کنند.کی ببینم روی خود را ای عجبتا چه رنگم؟ همچو روزم یا چو شباساساً برای مولانا خودشناسی «جان جمله علم هاست».در دفتر سوم دیوان خود است که حتی شناخت اصول خویش را به شناخت اصول دین اولویت میدهدجان جمله علم هاست اینکه بدانی من کی ام در یوم دینآن اصول دین بدانستی تو لیکبنگر اندر اصل خود گرهست نیکاز اصولینت اصول خویش بهکه بدانی اصل خود ای مرد مه (دفترسوم:2654)اما پرسش اساسی این است که این خودشناسی چه زمانی حاصل میشود؟ خود مولانا به طرزی شگرف و عمیق به این سؤال جواب داده است که خودشناسی زمانی محقق میشود که آدمی ازخویشتن کاذبش بگذرد.من کسی در ناکسی دریافتمپس کسی در ناکسی دربافتممنظور از ناکسی چیست؟ این عبارت جای تامل بسیار دارد. حرف مولانا این است که برای رسیدن به گوهر راستین خود باید تمام متعلقات و هرآنچه که از بدو تولد ازبیرون بر تو تحمیل شده است از خویشتن منها کنی و بکاهی. مذهب و آیین، جنسیت، جغرافیا، زبان و هرآنچه که عاریتی است باید از آدمی منها شود و این دقیقاً همان چیزی است که پدیدارشناسی چون هوسرل از آن تحت عنوان آپوخه کردن و در پرانتز گذاشتن یاد می کند. اصطلاح «آپوخه کردن» (Epoché) در فلسفه ادموند هوسرل به معنای «تعلیق» یا «تعلیق داوریها» است. این مفهوم در چارچوب پدیدارشناسی هوسرل قرار دارد و به معنای کنار گذاشتن یا تعلیق هرگونه پیشفرض و داوریهای پیشین دربارهی جهان است. این کار به فرد این امکان را میدهد که پدیدارها را بهطور خالص و بدون هرگونه برداشت یا تفسیر ذهنی قبلی مشاهده کند.به عبارت دیگر، وقتی هوسرل از «آپوخه» صحبت میکند، او از ما میخواهد که تمام باورهای پیشین و فرضیاتمان دربارهی واقعیتها و جهان خارج را کنار بگذاریم و در مورد تجربههای خود فقط به آنچه که به طور مستقیم به آنها آگاه هستیم توجه کنیم. هدف از این تعلیق داوریها این است که بتوانیم پدیدارها را به شکلی خالص، بدون هیچگونه آلودگی از مفاهیم و پیشفرضهای فلسفی یا علمی، بررسی کنیم. این اصطلاح به نوعی معادل فلسفی «در پرانتز گذاشتن» (Bracketing) است که در آن، فرد هرگونه پیشفرض و فرضیههای فلسفی را «در پرانتز میگذارد» تا از هرگونه تاثیر خارجی آزاد باشد و به بررسی تجارب پدیداری بپردازد. وقتی میخواهیم سراغ گوهر انسانی خود برویم باید دست به تعلیق بزنیم و تمام ابعاد عاریته ای خود را داخل پرانتز بگذاریم؛ و آنگاه ببینیم چه چیزی از آن ماست و چه چیزی از خود ساختهایم. این مفهوم «سلف» (Self) دقیقاًً معطوف به این پرسمان است.این است که مولانای بزرگ این بار چون پدیدارشناسان برجسته درپی تصفیه فرد برمی آید؛ و تصفیه را طریق و شیوه خودشناسی میداندهمچو آهن زآهنی بی رنگ شودر ریاضت آیینه بی رنگ شوخویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودیا آن جا که اشاره میکند:پس چو آهن گرچه تیره هیکلیصیقلی کن، صیقلی کن، صیقلیتا دلت آیینه گردد پرصُوراندر او هر سو ملیحی سیم بَراهل صیقل رستهاند از بو و رنگهردمی بینند خوبی بی درنگ (دفتر اول:3494)آیینه دل صافباید تا دراوواشناسی صورت زشت از نکو (دفتر دوم 2063)