در ستایش مقاومت و جان سختی مردم ایران دربرابر تهاجمات بیگانگانقربان عباسیتاریخِ این دیار، داستانِ س…
انتشار: 2026/07/24 09:11 UTCدریافت: 2026/08/12 05:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 05:56 UTC
در ستایش مقاومت و جان سختی مردم ایران دربرابر تهاجمات بیگانگانقربان عباسیتاریخِ این دیار، داستانِ سنگ است و سبو؛ و شگفتا که در این پیکارِ دیرین، این سبویِ نازکپیکرِ فرهنگ بوده است که سنگِ گرانِ حادثات را خرد گردانیده است. چون در نگارشهای پیشین نگریسته آمد، بر هر کس که در اخبارِ گذشته غور کند و احوالِ امم پیشین بازجوید، روشن گردد که بر هیچ امتی از اممِ عالم چندان بلا و عنا نرفته است که بر این گروهِ ایرانیان رفت.از آن هنگام که اسکندرِ مقدونی آتشی در پرسپولیس افکند و خرمنِ دودمانِ هخامنشی به باد داد، تا آنگاه که تازیان بر مدائن تاختند و طاقِ کسری را گردِ محنت بر سر نشست، و زان پس که سیلابِ بلاخیزِ مغول و تیمور از اقصای ترکستان برآمد و شهرهایی چون نیشابور و مرو و اصفهان را چنان با خاکِ تیره یکسان کرد که بوم و بر را رمقی نماند؛ باری، در همه این روزگارانِ تیرهوتار، گویی مقدر چنان بود که خاکِ ایران کشتنگاهِ شمشیرِ بیگانگان باشد.اما شگفتتر از این خرابیها، «جانسختیِ شگرفِ این قوم» است. قومی که چون بر زمینش شمشیر کشیدند، بر آسمانِ معنی پناه برد؛ و چون ملکِ ظاهر را از او بستاندند، در اقلیمِ باطن پادشاهیها ساخت. چون جهانِ عینی و مادی بر او تنگ و تاریک گردید و کارد به استخوان رسید، مردمانِ این دیار را توانِ آن نبود که در برابرِ آن همه توحش و بطشِ عریان، بَرِ آهنینی راست کنند؛ پس، مکانیسمی صورت بست بس لطیف و شگفت: «کوچِ بزرگ به درون.»ایرانیان چون دیدند که سراپایِ گیتی را خون و بیداد گرفته است و هیچ سقفِ گلی و هیچ بارویِ سنگی را امانِ پایستگی نیست، دست در کارِ ساختنِ «جهانی موازی» شدند؛ جهانی از جنسِ واژه، از جنسِ نور، و از جنسِ معنا. این جهانِ موازی، همان سراپردهٔ بیزوالِ ادبیات و عرفانِ فارسی بود. آنان پناهگاهی بنا نهادند که هیچ لشکرِ گرانرابی را دست بدان نرسید و هیچ شمشیرِ آختهای نتوانست بر پیکرش زخمی زند.در آن روزگاران که خانهها میسوخت و کتابخانهها به آبِ جیهون و دجله سپرده میشد، جانِ ایرانی در زبانِ خویش مأمن گرفت. اگر مغول شهرها را ویران ساخت، عطارِ نیشابوری در منطقالطیر شهری از پرواز ساخت تا سیمرغِ جانِ انسان از میانِ سوز و دودِ نیشابور به قافِ بقا پر کشد. اگر آوارگی و ناامنی، خان و مانِ مردم را بر باد داد، جلالالدین محمد در مثنوی، تنِ خاکسار را قفسی خواند و جان را مرغی ملکوتی؛ تا بدانسان رنجِ آوارگی از بلخ تا روم را بر خود و همعصرانش هموار گرداند و گوید که این ویرانیِ تن، باک نیست چون گنج در ویرانههاست. و آنگاه که استبداد و زهدِ فروشی و تهاجمِ بیگانگان بر شیراز سایه افکند، حافظِ شیراز پدید آمد و خانهای از «رندی» و «عشق» بنا نهاد که حاکمِ مست و شحنهٔ خونخوار را در آن راهی نبود. او با سرودنِ «جهان و کارِ جهان جملگی هیچ در هیچ است»، تاج و نگینِ مهاجمان را تحقیر کرد و بدینسان، غرورِ درهمشکستهٔ ملی را در صحنِ شعر ترمیم فرمود.خانقاهها و خلوتهای عرفانی در آن دورههای تاریک، تنها جایگاهِ عبادتی ساده نبودند؛ بلکه «پناهگاههای روانی و زیستیِ» ملتی بودند که از بطشِ روزگار به ستوه آمده بودند. در آن حلقات، سفرهای پهن میشد که گرسنگانِ حادثه را نان میداد و مرهمی بر روانهای زخمخورده مینهاد. ایرانیان با تحقیرِ دنیای مادی و بیاعتبار خواندنِ جاه و جلالِ ظاهری، بر لشکریانِ بیگانه پیروز شدند؛ نه با شمشیر، که با «پایان دادن به اعتبارِ آنچه بیگانه بدان میبالید».این جانسختیِ بینظیر، رازِ بقایِ هویتِ ایرانی است. بیگانگان آمدند و تاختند و کشتند و سوختند و رفتند؛ چنگیز و تیمور و اسکندر، همه در خاکِ نسیان خفتند و شمشیرهایشان زنگار گرفت، اما بیتبیتِ شاهنامه و غزلغزلِ حافظ و مولوی زنده بماند. ادبیاتِ فارسی، آن سحرگاهِ معنوی و جهانِ موازی بود که ایرانیان خلق کردند تا در سایهسارِ آن، از میانِ آتشِ سهمگینِ تاریخ بپردزند و بمانند.امروز نیز اگر نگریسته آید، این روانِ جمعیِ مقاوم، همان میراثِ دیرین را با خود دارد: ملتی که یاد گرفته است چگونه در سختترین عهدهاد و تنگترین تنگناها، روانِ خویش را در پناهِ هنر، اندیشه و معنا استوار دارد و از میانِ خاکسترِ حوادث، دگرباره چون ققنوس برخیزد.