🔰پس در واقع، زمانی که آن اتفاق رخ داد، من هنوز در رحم مادرم بودم.اما برگردیم به پرسش اصلی شما که می…
انتشار: 2026/08/15 08:54 UTCویرایش: 2026/08/16 20:00 UTCدریافت: 2026/08/16 20:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 20:00 UTC
🔰پس در واقع، زمانی که آن اتفاق رخ داد، من هنوز در رحم مادرم بودم.اما برگردیم به پرسش اصلی شما که میخواستم کمی دربارهاش صحبت کنم. من در تمام این سالها، پس از فکر و تأمل بسیار درباره این موضوع، به چه نتیجهای رسیدهام؟خب، در حال حاضر فکر میکنم ما در نوعی تئاتر قرار داریم.🔰آها، بسیار جالب.آگاهی شخصی ما در واقع از مجموعهای از روایتها شکل میگیرد. آگاهی ما یک داستان است؛ داستانی که همان چیزی است که هست.اما آن آگاهی عرفانی که افراد دارای تجربه نزدیک به مرگ از آن صحبت میکنند، چیز متفاوتی است؛ زیرا در آنجا زمان وجود ندارد. دیگر داستانی در کار نیست. تجربهای مستقیم و صرفاً ذهنی یا روحانی است. بنابراین، آن یک چارچوب کاملاً متفاوت دارد.🔰اما درباره آگاهی معمول و روزمرهای که از «خود» داریم، من بهعنوان یک شخص، در واقع نماینده یک داستان زندگی مشخص هستم.🔰مطمئنم الآن ذهن شما مشغول کار شده است!آه بله، ارسطو در یکی از آثارش درباره تفسیر تحتاللفظی یک استعاره صحبت کرده است.🔰اگر من بگویم: «عمو هامپرت یک خوک چاق است، پس یک سطل ذرت به او بدهید»، مرتکب یک خطای منطقی شدهام؛ چون از یک استعاره به یک تفسیر تحتاللفظی میروم.🔰بنابراین ممکن است کسی بگوید: «اگر ریموند مودی یکی از جنبههای تجربه انسانی، یعنی زندگی بهعنوان یک داستان یا تئاتر را به کل هستی تعمیم دهد و آن را بهعنوان مدلی برای واقعیت در نظر بگیرد، آیا این هم یک خطای منطقی نیست؟»شما در پاسخ چه میگویید؟🔰میگویم: نه؛ اتفاقاً ماجرا دقیقاً برعکس است.🔰خب، در تاریخ تئاتر چه اتفاقی افتاد؟در یونان باستان، قرنها جشنها و آیینهایی برگزار میشد که در آنها گروههای همخوانی یا کُر حضور داشتند.بله. کُر داستانهای قدیمی را میخواند و اجرا میکرد.🔰سپس، به دلایلی که دقیقاً مشخص نیست، شخصی به نام تسپیس (Thespis) وارد صحنه شد؛ نخستین بازیگر تاریخ.او داستان خودش را روایت کرد و این کار یک هیجان بزرگ ایجاد کرد. تماشاگران فریاد زدند: «بیشتر! بیشتر!»🔰و چه چیزی یونانیان را از دیگران متمایز میکرد؟رقابت. درست است؟رقابت همیشه بخش مهمی از فرهنگ یونانی بود. حتی بازیهای المپیک نیز بر اساس رقابت شکل گرفته بودند.🔰بنابراین پیسیستراتوس پیشنهاد کرد مسابقهای برگزار شود تا مشخص شود چه کسی میتواند بهترین تراژدیها را بنویسد.آیسخولوس، سوفوکل و اوریپید از بزرگترین برندگان این رقابتها بودند.🔰من فکر میکنم این نمایشنامهنویسان برای عموم مردم، در واقع روشنفکران زمان خودشان بودند. این اتفاق حتی پیش از آن رخ داد که سوفوکل و سپس فلسفه در آتن به شکوفایی کامل برسند.🔰فکر میکنم وقتی آنها عمیقتر به این مسئله پرداختند، به این نتیجه رسیدند:«بله، تمام زندگی شبیه یک داستان است و ما میتوانیم برای این داستان در اینجا یک فضا ایجاد کنیم.»اما در ابتدا، هدف آنها تا حد زیادی انتقال و بیان مفاهیم معنوی و روحانی بود.🔰اجازه بدهید این موضوع را کمی بیشتر باز کنیم.اگر شما میگویید که آگاهی ممکن است بنیادی باشد و زندگیها نیز به شکل داستانهایی وجود دارند، یعنی نوعی تئاتر، من دو سؤال دیگر از شما دارم.🔰سؤال اول این است: عشق در این تئاتر چه نقشی دارد؟ چه معنایی دارد؟آیا عشق از چیز دیگری پدید میآید یا خودش یک امر بنیادی است؟نظر شما چیست؟🔰و سؤال دوم من این است: چرا؟ چرا همه اینها وجود دارند؟ اصلاً چرا؟خب، درباره سؤال دوم باید بگویم: نمیدانم.🔰اما اگر بخواهم درباره نخستین چیزی که هنگام فکر کردن به «تئاتر داستانهای زندگی» به ذهنم میرسد صحبت کنم، شاید این باشد که این تئاتر لذتبخش است.منظورم این است که آگاهی عرفانی واقعاً زیباست. خودم چند بار آن را تجربه کردهام.🔰اما آیا بعد از مدتی خستهکننده نمیشود؟من شخصاً نگاه روایی را ترجیح میدهم؛ یعنی آگاهی روایی و داستانمحور را.البته این را کمی با شوخی میگویم.🔰آگاهی عرفانی واقعاً زیباست. من برای آن سکوتی که در آن میتوان مکث کرد و اندیشید، ارزش زیادی قائلم. این موضوع برای من بسیار مهم است، چون عاشق دانش هستم و واقعاً دوست دارم در سکوت بنشینم و درباره چیزهایی که میدانیم فکر کنم.🔰اما فقط داستانهای زندگی هستند که تعلیق و کشمکش ایجاد میکنند.نمایشنامهنویس، الی ویزل، جملهای گفته که به نظر من بسیار معنادار است:«خدا انسان را آفرید، چون خدا عاشق داستانهاست.»🔰توضیحات شما واقعاً برایم جذاب است و مرا به یکی از جنبههای تجربههای نزدیک به مرگ میرساند که دوست دارم نظر شما را درباره آن بدانم.در پژوهشهای مربوط به مرگ، یکی از چیزهایی که همیشه بیش از همه مرا مجذوب کرده، مرور زندگی است؛ زیرا این مرور، در واقع بازتابی از داستان شخصی زندگی فرد است.🔰اما از دیدگاه زیستشناسی، انتظار نداریم چنین چیزی در لحظه نزدیک به مرگ اتفاق بیفتد.