ادامه مصاحبه دکتر ریموند مودی 👇👇�در واقع، در ریاضیات و فیزیک نظری اینطور نیست و از این نظر، موضوع…
انتشار: 2026/08/15 08:46 UTCدریافت: 2026/08/16 20:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 20:00 UTC
ادامه مصاحبه دکتر ریموند مودی 👇👇�در واقع، در ریاضیات و فیزیک نظری اینطور نیست و از این نظر، موضوع بسیار شبیه همان چیزی است که شما درباره «بیمعنایی» گفتید. در ریاضیات، انواع کاملاً متفاوتی از بینهایت وجود دارد. بعضی بینهایتها کوچکتر و بعضی بزرگترند و حتی برای آنها نامهای مشخصی وجود دارد. ما از مراتب یا اندازههای مختلف بینهایت صحبت میکنیم.🔰برای مثال، مجموعه اعداد صحیح مثبت را در نظر بگیرید: ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ و همینطور تا بینهایت. حال آن را با مجموعه اعداد اعشاری یا اعداد حقیقی مقایسه کنید. هر دو مجموعه نامتناهیاند، اما اندازه این دو بینهایت با یکدیگر یکسان نیست. بنابراین اینجا با وضعیتی مشابه همان چیزی روبهرو هستیم که شما درباره بیمعنایی توضیح دادید: ابتدا تصور میکنیم با پدیدهای مواجهیم که نمیتوانیم آن را درک کنیم، اما در نهایت نهتنها میتوانیم آن را بفهمیم، بلکه حتی میتوانیم تشخیص دهیم که انواع مختلفی دارد و این انواع، از نظر ساختاری با یکدیگر ارتباط دارند و به نوعی خویشاوند یکدیگرند.🔰دقیقاً همینطور است. درباره نامفهوم بودن، نکته دیگری هم وجود دارد. وقتی وارد این حوزه میشویم و آن را جدی میگیریم، میتوانیم چیزهایی را که در نگاه اول متناقض یا بیمعنا به نظر میرسند، وارد زبان روزمره کنیم و در آنجا این عبارات میتوانند همان تأثیری را داشته باشند که مطالب معنادار دارند.🔰بله، این واقعاً جالب است. برای مثال، افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشتهاند، اغلب میگویند: «من نمیتوانم آن را برای شما توصیف کنم. هیچ کلمهای برای بیانش وجود ندارد. در آنجا نه فضا وجود داشت و نه زمان. تنها راهی که میتوانم تجربهام را توصیف کنم این است که بگویم از بدنم خارج شدم، از طریق یک تونل به سمت نور رفتم و سپس به بدن و زندگیام بازگشتم.»🔰این در واقع یک روایت از یک سفر است. اما روایتهای مربوط به سفر، بدون وجود فضا و زمان اصولاً معنایی ندارند.🔰ما اغلب میگوییم اثبات وجود زندگی پس از مرگ غیرممکن است. با این حال، نمونههای دیگری هم وجود دارند که زمانی برای انسانها غیرقابلفهم یا دستنیافتنی به نظر میرسیدند، اما امروزه به بخشی از دانش عمومی تبدیل شدهاند.🔰اجازه بدهید دو نمونه را مطرح کنم. نخست میخواهم از لوک هاوارد، هواشناس بریتانیایی، یاد کنم. او در آغاز قرن نوزدهم عضو انجمن علمی آکسفورد بود. در آن دوران، علم مانند امروز به شکل گسترده و سازمانیافته انجام نمیشد، بلکه بیشتر در گروههای کوچک دنبال میشد.🔰اعضای این گروهها بهطور منظم دور هم جمع میشدند و حتی منابع مالی لازم برای انجام آزمایشها را در اختیار داشتند. آنها درباره موضوعات مختلف تحقیق میکردند و مقالات علمی خود را منتشر میساختند.🔰در آن زمان، ابرها نماد کاملِ چیزی بودند که ناشناخته، نامفهوم، بیشکل و بیقاعده تلقی میشد. حتی به دلیل معنای نمادینی که ابرها در طول هزاران سال پیدا کرده بودند، برای بسیاری پدیدهای اسرارآمیز و دستنیافتنی محسوب میشدند.🔰اما یک روز، لوک هاوارد هنگام سفر کاری و در حالی که از داخل کالسکه به بیرون نگاه میکرد، متوجه نکتهای شد: «صبر کنید! ابرها انواع مختلفی دارند.» او آنها را دستهبندی کرد: کومولوس، یعنی ابرهای بزرگ و تودهای؛ سیروس، یعنی ابرهای نازک و پرمانند؛ و همچنین استراتوس و نیمبوس.🔰او سپس مقالهای درباره این دستهبندی نوشت که بلافاصله مورد توجه قرار گرفت؛ زیرا هر کسی که فقط به آسمان نگاه میکرد یا قدمی به بیرون میگذاشت، میتوانست آنچه هاوارد توصیف کرده بود با چشم خودش مشاهده کند.🔰نمونه دیگری از چیزهایی که زمانی کاملاً ناشناخته و دستنیافتنی به نظر میرسید، فاصله ستارگان ثابت از زمین بود. در گذشته تصور میشد که اندازهگیری چنین فاصلهای اساساً غیرممکن است.🔰اما اگر درست به یاد داشته باشم، حدود سال ۱۸۳۸ اندازهگیریها آنقدر دقیق شدند که توانستند برای نخستین بار فاصله یکی از ستارگان را تعیین کنند. فکر میکنم ستاره ۶۱ ماکیان (61 Cygni) نخستین ستارهای بود که برای آن چنین اندازهگیری دقیقی انجام شد. فاصله آن حدود ۱۱٫۴ سال نوری است.🔰روش کار این بود که زاویه ستاره را نسبت به ستارگان دوردست اندازه میگرفتند و سپس دقیقاً شش ماه صبر میکردند. پس از شش ماه، زمین در سوی دیگر مدار خود قرار گرفته بود و ستاره از دید ما در موقعیت زاویهای متفاوتی دیده میشد. همین تغییر ظاهری بسیار کوچک، امکان محاسبه فاصله ستاره را فراهم میکرد.