🔰این یک فرایند طبیعی است؛ فرایندی که افلاطون نیز از همان آغاز کتاب جمهور به آن اشاره میکند. او می…
انتشار: 2026/08/14 06:41 UTCدریافت: 2026/08/15 13:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 13:30 UTC
🔰این یک فرایند طبیعی است؛ فرایندی که افلاطون نیز از همان آغاز کتاب جمهور به آن اشاره میکند. او میگوید: «من در زندگی بسیار موفق بودم، بسیار مشغول بودم و حالا که به این سن رسیدهام، دارم به تمام داستانهایی فکر میکنم که درباره جهان پس از مرگ خواندهام.» من این مطالب را دهها بار خواندهام.🔰اگر بخواهم اصل مطلب را بیان کنم، فکر میکنم ما مسئله زندگی و مرگ را صرفاً با ذهن و منطق فعلیمان حل نخواهیم کرد. به همین دلیل است که پیدا کردن پاسخ برایمان ناممکن به نظر میرسد.این سخن هیوم که «صرفاً با تکیه بر عقل و استدلال، اثبات جاودانگی روح دشوار است»، اگر کمی درباره آن تأمل کنیم، کاملاً قابل درک به نظر میرسد. او در نهایت به این نتیجه میرسد که به نوعی منطق جدید و تواناییهای ذهنی تازهای نیاز داریم؛ تواناییهایی که به ما اجازه دهند چنین منطقی را درک کنیم.🔰و در واقع، مسئله همین است؛ حتی اگر بیشتر مردم تصور کنند که یافتن پاسخی برای این پرسشها غیرممکن است.اجازه بدهید در اینجا نکتهای از فیزیک را وارد بحث کنم.بسیاری از مردم تصور میکردند که اندیشیدن درباره اینکه جهان از کجا آمده یا اینکه آیا اصلاً چیزی خارج از جهان وجود دارد، غیرممکن است. اما وقتی من با نظریه ریسمان و نظریه میدان کوانتومی کار کردم، دیدم که امکانهایی برای پاسخ دادن به این پرسشها پدیدار میشوند.🔰ما در فیزیک ادعا نمیکنیم که این نظریهها حتماً واقعیت نهایی هستند یا اینکه چیزی را بهطور قطعی اثبات کردهایم؛ اما توانستهایم زبانی برای ادامه دادن این مسیر ایجاد کنیم و در نتیجه مرزهای آنچه قابل اندیشیدن است را گسترش دهیم.و من فکر میکنم شما و پژوهشهایتان درباره تجربههای نزدیک به مرگ دقیقاً همین کار را انجام دادهاید.🔰حتی فکر میکنم شما به نوعی از استدلال هیوم عبور کردهاید، زیرا به افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشتهاند فرصت سخن گفتن و شنیده شدن دادهاید. این افراد نیز در مقابل، دادهها و اطلاعاتی در اختیار ما گذاشتهاند که به ما کمک میکند یک قدم جلوتر برویم؛ حتی اگر هنوز ندانیم آن سوی این تجربهها دقیقاً چه چیزی وجود دارد.مودی: درست است.افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشتهاند میگویند که برای توصیف آنچه تجربه کردهاند، کلمات کافی وجود ندارد؛ تجربهشان وصفناپذیر است. همچنین میگویند این تجربه در همان پیوستار زمان و مکانی که من و شما در آن زندگی میکنیم، اتفاق نیفتاده است.🔰به همین دلیل، تجربههای نزدیک به مرگ پرسشهای بسیار زیادی را پیش روی ما قرار میدهند.بنابراین شاید ابتدا باید ذهن خودمان را آماده کنیم و سپس با استفاده از دانش و دادههای جدید، تلاش کنیم به این پرسشها پاسخ بدهیم.مشکل اینجاست که ما نمیتوانیم یک جمله نامفهوم را در نظام منطقی خودمان جای دهیم. درست است؟🔰بله. چون در تفکرمان پیشفرض میکنیم که به محض اینکه چیزی برایمان نامفهوم باشد، دیگر نمیتوانیم پیشتر برویم.اما من میتوانم خیلی سریع نشان دهم که این پیشفرض درست نیست؛ اینکه نامفهوم بودن یک موضوع به معنای پایان یافتن مسیر شناخت نیست و حتی خودِ پدیده نامفهوم بودن را میتوان مورد بررسی و فهم قرار داد.🔰وقت کلمه «بیمعنا» یا «مهمل» را میشنویم، معمولاً به یاد آشفتگی، بیقاعدگی، غیرقابلدرک بودن، بیشکلی و فقدان نظم میافتیم. درست است؟🔰بنابراین ممکن است تصور کنیم که یک جمله بیمعنا صرفاً چیزی است که نمیتوان آن را فهمید و اینکه انواع مختلفی از بیمعنایی وجود ندارد.اما به این مثالها توجه کنید:«برلیگان و اسلیهیتادس همان چیزی بودند که دارن گامبال و موج را تشکیل میدادند.»این جمله بیمعناست.اما اگر بگویم:«تقدس آخرین نسیم خودانگیختگی را پدید میآورد.»این هم بیمعناست، اما به شیوهای متفاوت.یا مثلاً:«آدمخواری که شما مردها همین حالا خوردید، آخرین نفر در شهر بود.»این هم نوع دیگری از بیمعنایی است.یا:«W حرکت را افزایش میدهد»این هم بیمعناست، اما باز به شکلی متفاوت.و عبارت دیگری مانند «mean by offen» نیز نوع دیگری از همین وضعیت است.🔰آنچه این مثالها نشان میدهند این است که انواع مختلف جملات بیمعنا، با وجود تفاوتهایشان، الگوهای ساختاری مشترکی دارند.آنها از بعضی قواعد زبان پیروی میکنند، اما برخی قواعد دیگر را نقض میکنند و در نتیجه، حاصل کار برای ما نامفهوم میشود.🔰بنابراین، هر نوع بیمعنایی الگوی خاصی از رعایت برخی قواعد و نقض برخی قواعد دیگر دارد.اجازه بدهید در اینجا یک نکته دیگر هم اضافه کنم.وقتی درباره بینهایت با مردم صحبت میکنم، بیشتر آنها بهطور پیشفرض تصور میکنند که فقط یک نوع بینهایت وجود دارد…♦️ادامه دارد…